Affichage des articles dont le libellé est فارسی. Afficher tous les articles
Affichage des articles dont le libellé est فارسی. Afficher tous les articles

16/10/2026

تئوری پیروزی ایران
تلاش تهران برای دستیابی به جایگاه قدرت بزرگ در خاورمیانهٔ پساآمریکایی

  نرگس با جوغلی و ولی نصر

Foreign Affairs

۹ اکتبر ۲۰۲۶

English –Français - Español- Português - Italiano - Deutsch

تصویر افقی با نسبت ۱۶:۹، بدون نوشته و به سبک نگارگری ایرانی. در پیش‌زمینه، خانواده‌ها، بازار، باغ‌ها و بناهایی با کاشی‌های آبی دیده می‌شوند. در پس‌زمینه، نفت‌کش‌ها و ناوهای جنگی در تنگه‌ای میان کوه‌ها قرار دارند؛ از تأسیسات انرژی ساحلی و آتش‌سوزی‌های دوردست، ستون‌های دود سیاه برخاسته است.

تصویری به سبک نگارگری ایرانی که تاب‌آوری جامعهٔ ایران را در برابر جنگ و فشارهای نظامی و اقتصادی در خلیج فارس بازتاب می‌دهد.

زمانیکه صحبت از ایران می‌شود، دولت ترامپ سابقه‌ای به وضوح ناامید کننده و اسفناک دارد. این دولت نتوانست با ماه‌ها بمباران شدید، جمهوری اسلامی را از پا درآورد. نتوانست اراده ایران را در میز مذاکره بشکند و آنرا تسلیم کند. با این حال، علیرغم هفت ماه عقب‌نشینی، مقامات آمریکایی معتقدند که ورق برگشته است. آنها تحریم‌های جدیدی را اعمال کرده‌اند و در عین حال محاصره فعلی سواحل جنوبی این کشور را برقرار و حفظ کرده‌اند و در (همان حال) دسترسی ایران به تجارت خارجی را محدود نموده‌اند. در نتیجه، آمریکا به این نتیجه رسیده‌ا است که جمهوری اسلامی به زودی یا تسلیم خواهد شد یا سرنگون. اسکات بسنت (Scott Bessent)، وزیر خزانه‌ داری، در اول سپتامبر اعلام کرد: «ما این رژیم را از نظر اقتصادی خفه خواهیم کرد.».

  شکی نیست که واشنگتن خسارت قابل توجهی به ایران وارد کرده است، اما (مقامات) جمهوری اسلامی نه تنها معتقد نیستند که در حال فروپاشی می باشند بلکه در واقع فکر می‌کنند که ایالات متحده را شکست خواهند داد. درک این موضوع آنچنان هم دشوار نیست. دولت ایران صرفاً از بمباران ایالات متحده و اسرائیل جان سالم به در نبرد بلکه این کشور به طرز هولناکتری تلافی کرد، به پایگاه‌های نظامی آمریکا آسیب رساند و تنگه هرمز را مسدود کرد. مردم این کشور به دلیل خسارات ناشی از جنگ و قطع روابط واشنگتن، هزینه اقتصادی سنگینی را می‌پردازند، اما بخش عمده‌ای از جمعیت دور پرچم (ایران) جمع شده‌اند و به نظر می‌رسد پذیرفته‌اند که اگر ایران بخواهد از خود دفاع کند، تحمل سختی ها ضروری است. در نتیجه، تهران جسورتر شده است.

 مقامات ایران ممکن است در مورد هر تاکتیک اتخاذ شده با یکدیگر هم‌ عقیده نباشند، اما در اهداف کلی با یکدیگر اشتراک نظر دارند. این اهداف شامل: بیرون راندن نیروهای آمریکایی از خلیج فارس، وادار کردن واشنگتن به لغو تمامی تحریم‌ها، و واداشتن ایالات متحده به پذیرش این واقعیت که ایران یک قدرت بزرگ است.

  با توجه به تضعیف توانمندی‌های مادی ایران، شاید این اهداف بیش از حد جسورانه به نظر برسند؛ اما جمهوری اسلامی معتقد است که دستیابی به آن‌ها امکان‌پذیر می باشد. این کشور بر این باور است که نیروهای نظامی‌اش می‌توانند با تداوم حملات مستقیم به پایگاه‌های آمریکا و ترغیب کشورهای عرب به اعمال فشار بر ایالات متحده برای خروج از منطقه، نیروهای آمریکایی را از خلیج فارس بیرون برانند. همچنین، ایران تصور می‌کند که با ایجاد آشوب در بازارهای انرژی، می‌تواند واشنگتن را به لغو محدودیت‌های اقتصادی نیز وادار سازد. به عبارت دیگر، استراتژی پیروزی تهران بر این فرض استوار است که می‌تواند با ایستادگی و تحمیل هزینه‌های سنگین، ایالات متحده را به پایان دادن  سیاست مهارِ ایران (containment) وادارد.

 نزدیک شدن و استحکام صفهای (مبارزه)

هیچ‌کس تردید ندارد که ایران بر اثر جنگ به ‌شدت آسیب دیده است. ماه‌ها بمباران توسط آمریکا و اسرائیل به صنایع و زیرساخت‌های کشور لطمه زده است، نرخ بیکاری را به شدت افزایش داده و شمار بیشتری از ایرانیان را به ورطه فقر کشانده است. تحریم‌ها و محاصره دریایی واشنگتن نیز تورمی سرسام‌آور پدید آورده‌اند. ارتش‌های آمریکا و اسرائیل می‌توانند به موفقیت‌های تاکتیکی متعددی، از جمله ترور علی خامنه‌ای، رهبر پیشین ایران، اشاره کنند.

 اما این مناقشه از منظر راهبردی، فاجعه ‌بار بوده است. مقامات آمریکایی بر این باور بودند که بمباران‌های هوایی سنگین و تلاش‌های گسترده برای تضعیف اقتصاد ایران، جمهوری اسلامی را به زانو درخواهد آورد؛ اما چنین نشد. واشنگتن امیدوار بود که ترور خامنه‌ای موجب قیام گسترده مردمی علیه حکومت شود، اما آن نقشه نیز ناکام ماند. در عوض، مرگ خامنه‌ای باعث شد تا هواداران سرسخت جمهوری اسلامی به میدان بیایند. آن‌ها هر شب در شهرهای اصلی کشور دست به راهپیمایی می‌زدند و حتی ایرانیان با گرایش‌های سیاسی متفاوت نیز به آن‌ها پیوستند و در حمایت از میهن خود گردهم آمدند. هنگامی که جنگ آغاز شد، ترکیه قصد داشت پذیرای ۷۰ هزار پناهجوی ایرانی باشد. (اما نشد.)

 با این وجود، افراد کمی کشور را ترک کردند. در واقع، با تداوم جنگ، بسیاری از ایرانیان مقیم خارج، از جمله چهره‌های فرهنگی، روزنامه ‌نگاران و سیاستمدارانی که سال‌ها در تبعید به سر می‌بردند به وطن بازگشتند از جمله محسن نامجو، خواننده و بیژن مرتضوی.

 این موج ملی‌گرایی به معنای تأیید جمهوری اسلامی نیست؛ بسیاری از ایرانیان همچنان از رهبری کشور عمیقاً ناراضی‌اند. اما خشم نسبت به دولت خودی، تحت‌الشعاع خشم از واشنگتن قرار گرفته است. پیش‌تر، اکثر ایرانیان نسبت به ادعای جمهوری اسلامی مبنی بر اینکه ایالات متحده در پی نابودی کشورشان است، بدبین بودند و در واقع امیدوار بودند که تهران به دنبال برقراری روابط بهتر با واشنگتن باشد. اما بمباران شهرهای ایران و تهدیدهای مکرر دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، مبنی بر نابودی تمدن این کشور و سخنانی در مورد اینکه ممکن است «کل ملت را منفجر کند»  و آن‌ها را «بدون هیچ امیدی برای بقا به جهنم بفرستد»، نگرش‌ ایرانیان را بکلی تغییر داده است. اکنون ایرانیان در طیف‌های سیاسی مختلف بر این باورند که ایالات متحده قصد دارد کشورشان را محو و نابود کند و یا دست‌کم آن را وادار سازد تا در برابر تمامی خواسته‌های آمریکا تسلیم شود.

چنین نتیجه‌گیری در گفتگوهای مفصل ما (آمریکاییها) با ایرانیانِ دارای گرایش‌های فکری گوناگون آشکار بود؛ گفتگوهایی که در ژوئن ۲۰۲۵، همزمان با نخستین بمباران ایران توسط واشنگتن، آغاز کردیم و تا به امروز ادامه داده‌ایم تا تحولات نگرش‌های سیاسی آنان را در این دوران رصد کنیم. پس از کشتارهایی که در واکنش به اعتراضات گسترده ماه ژانویه رخ داد (ایجاد بلوا و آشوب ۱۶ و ۱۷ دیماه از سوی امریکا و اسرائیل)، اکثریت قریب به اتفاقِ افراد، خشم و اندوه عمیق خود را نسبت به رژیم ابراز می‌کردند. اما دریافتیم که با طولانی شدن جنگ و تشدید لفاظی‌های ویرانگرانه ترامپ، دیدگاه‌های سیاسی آنان دستخوش تغییری بنیادین شده است. علی، مخالف سیاسی ۴۵ ساله‌ای که سال‌ها به دلیل فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی‌اش در زندان بوده، به ما گفت: «ما به وعده آمریکا بسیار باور داشتیم. اما با وجود این جنگ و تمام حرف‌ها و اقدامات ترامپ و دولتش، آشکار است که آمریکایی‌ها به ما دروغ گفته و ما را فریب داده‌اند. آن‌ها چیزی جز تسلیم کامل ایران نمی‌خواهند و این برای ما پذیرفتنی نیست.» مهسا، نویسنده و هنرمندی که در دهه سی زندگی خود به سر می‌برد، نیز احساسات مشابهی را بیان کرد. او گفت: «هر آنچه تصور می‌کردیم [ایالات متحده] نماد آن است، یعنی آزادی، احترام و دموکراسی اکنون به نظرم دروغ می‌آید. با وجود تمام خشم و نارضایتی‌ام از حکومت در طول این سال‌ها، اینجا وطن ماست و هیچ کشور بیگانه‌ای حق ندارد رهبران ما را بکشد، بر سر کودکانمان بمب بریزد و برای نابودی ما تلاش کند.»

 از این رو، جای تعجب نیست که مراسم تشییع جنازه خامنه‌ای در ماه ژوئیه، با وجود درگیری‌های جاری در کشور، میلیون‌ها سوگوار را به خیابان‌ها کشاند. در این مراسم، مردم پرچم‌های سرخ رنگی را توزیع می‌کردند که نماد تمایل آن‌ها به انتقامی خونین بود. اندکی پس از آن، ایران به کشتی‌های تجاری در حال عبور از تنگه هرمز حمله کرد و آتش‌بس شکننده‌ای را که سه ماه پیش از آن با ایالات متحده برقرار کرده بود، از هم گسست.

 به نظر می‌رسد بسیاری از مقامات آمریکایی تصور می‌کنند که فشارهای اقتصادی شدید، سرانجام موجب تغییر نگرش ایران خواهد شد؛ یعنی اگر ایرانیان سختیِ کافی را تحمل کنند، یا تصمیم به سرنگونی حکومت خود می‌گیرند و یا (سرانجام مقامات)  جمهوری اسلامی از بیمِ بقای خود، تسلیم خواسته‌های آمریکا می‌شوند. اما این نوعی تفکرِ خیال ‌پردازانه است. ایران در ۱۵ سال گذشته اقتصادی را توسعه داده که مشخصاً برای تاب‌آوری در برابر جنگ اقتصادی آمریکا طراحی شده است. برای مثال، مقامات ایرانی روابط مستحکمی با تجار کشورهای همسایه برقرار کرده و کشور را در زمینه تأمین مواد غذایی تقریباً به خودکفایی رسانده‌اند. در نتیجه، با وجود آسیب دیدن اقتصاد ایران و بالا بودن نرخ تورم، تا به امروز هیچ‌گونه کمبودی در زمینه کالاها یا خدمات حیاتی در شهرها و شهرستان‌ها مشاهده نشده است. حمیدرضا، مهندسی که برای کار مرتباً میان اصفهان و تهران در تردد است، می‌گوید: «شگفت‌انگیز است که امور در داخل کشور تا چه حد خوب اداره شده‌اند. قیمت‌ها بالاست، اما در هیچ کجای کشور کمبودی وجود ندارد. همه‌چیز در داخل و با دقت و تدبیر فراوان مدیریت شده است.»

 البته این بدان معنا نیست که ایرانیان نسبت به کشورشان خوش‌بین هستند؛ آن‌ها نگران آینده‌اند و مشتاق بازگشت آرامش و بهبود وضعیت اقتصادی می باشند. با این حال، آن‌ها جنگ آمریکا و اسرائیل را اقدامی رهایی‌بخش نمی‌دانند، بلکه آن را نوعی تجاوز بی‌دلیل تلقی می‌کنند؛ و ملی‌گراییِ ناشی از آن، مرزهای میان جناح‌های سیاسی را کمرنگ کرده و احتمال وقوع یک خیزش سیاسی دیگر را کاهش داده است. بنابراین، این جنگ موجب تقویت جمهوری اسلامی شده است.

 رنج و گنج (درد و سود)

دولت ایران نیز همچون مردم این کشور، از زمان آغاز درگیری، رویکردی خصمانه‌تر نسبت به واشنگتن در پیش گرفته است. رهبر عالی جدید کشور، مجتبی خامنه‌ای، دستیاران مورد اعتماد خود را به سمت‌های کلیدی گمارده است (هرچند خود همچنان در اختفا به سر می‌برد)؛ افرادی که عمدتاً چهره‌هایی تندرو و وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هستند. این افراد، از جمله محسن رضایی، مشاور امنیت ملی، و حسین طائب، فرمانده اصلی نیروهای شبه‌ نظامی داخلی ایران بر این باورند که بازداشتن دشمن از حملات بیشتر، مستلزم واکنشی قاطع و تهاجمی در برابر هرگونه اقدام تحریک ‌آمیز است. آن‌ها نسبت به جدیت واشنگتن در امر دیپلماسی بدبین هستند و خاطرنشان می‌کنند که ایالات متحده دو بار در بحبوحه مذاکرات به ایران حمله کرده و سپس از تفاهم‌نامه‌ای که در ژوئن با ایران امضا کرده بود، عقب‌نشینی کرده است؛ از این رو آنها استدلال می‌کنند که نمی‌توان به آمریکا اعتماد کرد. در واقع، آن‌ها معتقدند اگر ایالات متحده تمایلی به گفتگو نشان دهد، ممکن است حتی در همان حال مشغول برنامه ‌ریزی برای حملات مجدد باشد، همان‌طور که در ژوئن ۲۰۲۵ و فوریه ۲۰۲۶ چنین کرد.

 دیدگاه میانه ‌روهای نسبی ایران تا حدی متفاوت است. این نخبگان که شامل مسعود پزشکیان (رئیس‌جمهور)، محمدباقر قالیباف (رئیس مجلس)، حسن روحانی (رئیس‌جمهور پیشین) و محمد جواد ظریف (وزیر امور خارجه پیشین) می‌شوند، همواره تأکید داشته‌اند که تهران باید همچنان به دنبال راهکاری دیپلماتیک برای این مناقشه باشد. پزشکیان و قالیباف بر مشکلات اقتصادیِ گریبان‌گیر مردم عادی تأکید ورزیده‌اند؛ با این حال، شکاف میان آن‌ها و رهبران تندروی کشور آن‌قدرها که به نظر می‌رسد، عمیق نیست. همان‌طور که یکی از تحلیلگرانِ آشنا با این چهره‌ها به ما گفت: «هیچ‌کس نمی‌گوید ایران باید تسلیم شود.» آن‌ها ممکن است بهبود وضعیت اقتصادی را اولویتی اساسی بدانند، اما راهکارشان واداشتن ایالات متحده به اجرای تفاهم‌ نامه‌ای است که در ماه ژوئن امضا شده بود. از دیدگاه ایران، آن توافق واشنگتن را در ازای مواردی مانند ۱- برقراری آتش‌ بس ۲- ازسرگیری تجارت در تنگه هرمز (که ایران همچنان می‌توانست بابت آن عوارض دریافت کند)، ۳- آزادی تمام دارایی‌های ایران ۴-لغو تحریم‌ها ۵- عدم حمله مجدد به کشور و۶- پرداختن غرامت، متعهد می‌کرد. این خواسته ها مرتبا اعلام شده است و از پایان تابستان، رضایی و قالیباف اعلام کرده‌اند که دیپلماسی باید با بازگشت ایالات متحده به آن تفاهم‌نامه آغاز شود. به گفته همان تحلیلگر پس از نشست‌های اخیر سازمان ملل در نیویورک، این چهره‌ها معتقدند که «ترامپ آماده» مذاکرات واقعی نیست. در عوض، آن‌ها بر این باورند که ترامپ تنها در صورتی به این توافق بازخواهد گشت که واقعیتِ پیروزی ایران را بپذیرد، و این امر مستلزم افزایش هزینه‌های جنگ برای ایالات متحده است.

 بنابراین، رفتار ایران بی‌ مهابا و نامتناسب خواهد بود. اگر جنگ از سر گرفته شود، ایران نه تنها به کشورهای (شیخ نشین ها) همسایه حمله مستقیم خواهد کرد، بلکه سراسر منطقه را به آتش می کشد. دیدگاه غالب در تهران این است که احتیاط و قابل ‌پیش‌بینی بودن، تنها فشار بیشتر ایالات متحده را به دنبال خواهد داشت و کمکی به پیشبرد اهداف نظامی اصلی ایران یعنی واداشتن واشنگتن به خروج تمام نیروهایش از خلیج فارس و پذیرش برتری ایران نخواهد کرد. حملات مکرر ایران به پایگاه‌ها و تأسیسات نظامی آمریکا در اردن، سوریه و سراسر خلیج فارس نیز دقیقاً با همین هدف صورت می‌گیرد. آن‌ها تا حدی موفق شده‌اند. این حملات آسیب‌های جدی به چندین مورد از دارایی‌های ایالات متحده وارد کرده و این کشور را ناچار ساخته است تا بسیاری از عملیات‌ها و منابع نظامی خود را به اسرائیل و اردن منتقل کند و برای پشتیبانی لجستیکی، به پایگاهی در مرکز اقیانوس هند متکی باشد. تهدید حملات ایران حتی واشنگتن را واداشته است تا تمام بمب‌افکن‌های B-1 خود را از پایگاهی در بریتانیا خارج کند.

 تهران هم‌زمان تلاش می‌کند تا شرکای واشنگتن در حوزه خلیج فارس را متقاعد سازد که پایگاه‌های نظامی آمریکا را در خاک خود تعطیل کنند. در همین راستا، ایران آشکارا اعلام کرده است که صلح و امنیت در خلیج فارس در گرو بیرون راندن ارتش آمریکا از منطقه است و بارها کشورهای این منطقه را که گمان می‌رود به تلاش‌های جنگی ایالات متحده کمک می‌کنند، هدف حملات خود قرار داده است. بعید است که ایران در نهایت بتواند به حضور نظامی ایالات متحده در منطقه خلیج فارس پایان دهد؛ با این حال، اقداماتی انجام داده که کشورهای عربی را وادار به تجدید نظر در مورد اتکا به چتر امنیتی آمریکا کرده است؛ امری که می‌تواند به کاهش حضور نظامی ایالات متحده در منطقه منجر شود.

 باید توجه داشت که ایران می‌تواند بدون دستیابی به گشایش اقتصادی، ارتش آمریکا را از منطقه پیرامونی خود بیرون براند. در واقع، دولت ترامپ تا حدی به این دلیل «روز سرنوشت ‌ساز اقتصادی» (D-Day اقتصادی) را اعلام کرد  که ارتش دچار فرسودگی شده بود و حملات ایران به نیروی دریایی آمریکا، کشتی‌های واشنگتن را مجبور کرده بود تا از سواحل ایران فاصله بیشتری بگیرند. اما ایران بر این باور است که می‌تواند با تحمیل فشار مالیِ کافی، رقیب خود را به نوعی تفاهم اقتصادی وادارد. در همین راستا، تهران با حمله به چندین تأسیسات انرژی در منطقه خلیج فارس، از جمله میدان گازی «راس‌اللافان» قطر (در تلافی حمله اسرائیل به میدان گازی «پارس جنوبی» ایران) و تأسیسات نفتی بندر «فجیره» در امارات متحده عربی تلاش کرده است قیمت نفت، گاز، گازوئیل، سوخت جت و سایر مشتقات نفتی را افزایش دهد. ایران همچنین نفت‌کش‌ها و شناورهای حامل گاز طبیعی را هدف قرار می‌دهد و می‌کوشد کنترل خود را بر تنگه هرمز که آن را قلمرو حاکمیتی ایران می‌داند تثبیت کند. واشنگتن در برابر این تلاش‌ها به‌ شدت مقابله کرده و اخیراً موفق شده است به عبور نفت‌کش‌ها از این گذرگاه راهبردی کمک کند؛ اما این عملیات‌ها نیازمند منابع عظیم نیروی دریایی بوده و ایالات متحده نمی‌تواند آن‌ها را برای مدتی نامحدود ادامه دهد.

 شرکای منطقه‌ای ایران نیز به یاری این کشور آمده‌اند. نیروهای عراقیِ تحت حمایت ایران به یک خط لوله حیاتی که نفت عربستان سعودی را به تأسیساتی در دریای سرخ منتقل می‌کند، حمله کرده‌اند؛ اقدامی که عرضه جهانی نفت را برای ماه‌های متمادی به‌شدت کاهش خواهد داد. متحدان حوثی ایران در یمن نیز بطور مداوم تأسیسات نفتی عربستان را هدف قرار داده‌اند. حوثی‌ها حتی موفق به تصرف قلمروهای وسیع جدیدی شده و به تنگه باب‌المندب رسیده‌اند؛ موقعیتی که به آن‌ها امکان می‌دهد دریای سرخ، مسیری که ۱۲ درصد از تجارت جهانی از آن می‌گذرد را تهدید کنند. این حملات همچنین نشان داد که اگرچه شبکه های ایران ممکن است در لبنان و سوریه متحمل ضرباتی شده باشند، اما در مجموع همچنان از توانمندی بالایی برخوردار است.

 ادامه حفظ  مسیر (کنونی) بدون ایجاد تغییرات ناگهانی و اساسی

ایالات متحده ممکن است تصور کند که ایران را در تنگنا قرار داده است، اما تهران چنین نظری ندارد. این کشور خود را در موضع ضعف یا فاقد گزینه ای (متفاوت) نمی‌بیند؛ بلکه بر این باور است که به جایگاه یک قدرت بزرگ دست یافته است. تهران به عملکرد نظامی خود می‌بالد و احساس می‌کند که از احترام بین‌المللی تازه‌ای برخوردار شده است. مقامات تهران از تصاویر مربوط به استقبال پرشور کشورهای عضو از هیئت ایرانی در نشست‌های ماه سپتامبرِ «سازمان همکاری شانگهای» و گروه «بریکس» (ائتلافی غیرغربی) خرسند شدند.

 ایران همچنان با چالش‌های عظیمی روبروست و هنوز راهی برای تبدیل دستاوردهای دوران جنگ به منافع پایدار در دوران صلح نیافته است؛ با این حال، در صورت لزوم، آماده ادامه مبارزه است. به گفته یکی از تحلیلگران ارشد ایرانی که به سیاست‌گذاران کشور نزدیک است، دولت معتقد است که مردم ایران «اگر بدانند که در نهایت پیروز خواهند شد، حاضرند درد و رنج اقتصادی را تحمل کنند.» همچنین نخبگان این کشور بر سر یک استراتژی مشترک به اجماع رسیده‌اند. به عبارت دیگر، تهران اطمینان دارد که با تداوم همین مسیر پیروز خواهد شد و نیازی به هیچ‌گونه سازش با آمریکا ندارد.

اشخاص نام‌برده

علی خامنه‌؛ بیژه مرتضوی؛ دونالد ترامپ؛ حمید رضا؛ حسن روحانی؛ مهسا؛ مسعود پزشکیان؛ محمد باقر قالیباف؛ محمد جواد ظریف؛ محسن نامجو، محسن رضائی؛ مجتبی خامنه‌ای؛ نرگس باجوغلی؛ اسکوت بسنت؛ ولی نصر

 واژه های کلیدی

ایران، آمریکا، دونالد ترامپ، تهران، واشنگتن، مجتبی خامنه‌ای، علی خامنه‌ای، خلیج فارس، تنگه هرمز، اسرائیل، تحریم‌ها، جنگ اقتصادی، شرق میانه، بریکس، سازمان سازمان همکاری‌های شانگهای، هوثی‌ها، یمن، دریای سرخ، عربستان سعودی

نرگس باجوغلی (تهران، 1982) انسان‌شناس و دانشیار مطالعات خاورمیانه در دانشکده مطالعات عالی بین‌المللی دانشگاه جانز هاپکینز است. او نویسنده کتاب «ایرانِ بازتعریف‌شده: دغدغه‌های قدرت در جمهوری اسلامی» است.

 ولی نصر(تهران، 1960)  استاد کرسی «مجید خدوری» در امور بین‌الملل و مطالعات خاورمیانه در دانشکده مطالعات عالی بین‌المللی دانشگاه جانز هاپکینز و نویسنده کتاب «استراتژی کلان ایران: یک تاریخ سیاسی» است.


30/09/2026

حسن نصرالله، معجزه انقلاب جهانی

  الاخبار، ۲۶ سپتامبر ۲۰۲۶

اصل: نصرالله: معجزة الثورة العالمية

Français – Español - Português – Italiano – Deutsch

یادداشت مترجم آلمانی: در ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۴، حسن نصرالله در بیروت به دست  صهیونیست‌ها ترور شد. این متن ادای دینی است که بُعد تاریخی این شهید را بازمی‌نمایاند. - ف.گ./تلاکسکالا

دیوارنگاره‌ای با نسبت تصویر ۱۶:۹ که حسن نصرالله را در مرکز نشان می‌دهد؛ یک دستش را بالا برده و در میان ملت‌های جنوب جهانی، زنجیرهای شکسته، درخت زیتون، تار عنکبوت پاره و پرچم سرخ ویتنام با ستاره زرد قرار گرفته است.
حسن نصرالله در مرکز یک دیوارنگاره  که مقاومت جنوب جهانی، از هائیتی تا ویتنام، را در سپیده‌دم جنوب لبنان احضار می‌کند.

«هرگز در صحنه تاریخ چهره‌ای با استعدادی بزرگ‌تر از این انقلابی سیاه‌پوست پدیدار نشده است.»

سی. ال. آر. جیمز درباره توسَن لوورتور، در ژاکوبن‌های سیاه

در چنین روزهایی، دویست و سی‌وپنج سال پیش، شامگاه ۱۴ اوت ۱۷۹۱، دوتی بوکمان، رهبر آن زمان انقلابیون هائیتی، ا

آخرین دستورهای خود را به رهبران انقلاب داد؛ همان‌ها که شبانه، با مشعل‌هایی در دست برای روشن کردن راهشان، نزد او در بوآ کائیمان آمده بودند. مورخان آن شب را شبی طوفانی توصیف کرده‌اند. یک هفته بعد، در ۲۲ اوت، انقلاب در دشت‌های شمالی پیرامون شهر کاپ-هائیتین شعله‌ور شد. در آن روز شورشیان بیش از ۱۲۰۰ کشتزار را به آتش کشیدند و بیش از هزار مهاجر سفیدپوست را کشتند؛ چنان‌که «تمام بخش شمالی شهر به ویرانه بدل شد. افق چیزی نبود جز دیواری عظیم از آتش که پیوسته توده‌های بزرگ دود سیاه و غلیظ از آن برمی‌خاست، تا آنجا که ساکنان سه هفته پیاپی شب را از روز بازنمی‌شناختند، در حالی که برگ‌های سوخته نیشکر همچون دانه‌های برف فرو می‌ریخت و شهر و بندر را می‌پوشاند و آن‌ها را به نابودی کامل تهدید می‌کرد».

 دوازده سال پس از آن شب، و پس از چندین فصل بسیار خونین که در آن نخستین رهبر انقلاب، دوتی بوکمان، در نوامبر ۱۷۹۱ کشته شد و بعدها جانشین برجسته‌اش، توسَن لوورتور، در ۷ آوریل ۱۸۰۳ در اسارت فرانسه درگذشت، انقلابیون هائیتی بر ایالات متحده، فرانسه، اسپانیا و انگلستان پیروز شدند؛ بر ارتش‌های بزرگ، ثروت‌های بی‌کران و جنگ‌افزارهای پیشرفته آنان. ژان-ژاک دسالین، که آخرین مرحله انقلاب را رهبری کرد، در ۱ ژانویه ۱۸۰۴ استقلال هائیتی را اعلام کرد.

 صد و بیست‌وشش سال بعد، یعنی حدود صد و ده سال پیش، درست ساعت ۲۱:۴۵ شامگاه ۶ نوامبر ۱۹۱۷، برابر با ۲۵ اکتبر در تقویم ژولینی، رزم‌ناو آرورا، که آن زمان بر رود نِوا در برابر شهر روسی پتروگراد لنگر انداخته بود، گلوله توپ پرغرشی شلیک کرد. این نشانه آغاز یورش ارتش بلشویک‌ها و هوادارانشان به کاخ زمستانی بود. اندکی بعد، یگان‌های ارتش سرخ همچون تندبادی به آن یورش بردند و تاریخ وارد مرحله‌ای تازه شد؛ مرحله‌ای که جهان را دگرگون می‌کرد.

 پس از آن رویدادهای بزرگ تاریخی و صحنه‌های سترگ از پی هم آمدند. سی‌ونه سال پس از آن شب، چهار سال و سه روز پس از انقلاب ژوئیه ۱۹۵۲، دقیقاً ساعت ۲۰:۳۰ روز ۲۶ ژوئیه ۱۹۵۶، جمال عبدالناصر، رئیس‌جمهور، از میدان منشیه اسکندریه ملی شدن کانال سوئز را اعلام کرد. این اعلام، دگرگونی ایده جماعت و ملت عربی را به نیرویی عظیم در تاریخ تثبیت کرد؛ نیرویی که در برابر راهبرد سلطه استعماری غرب برخاست. نوزده سال بعد، در ۲۹ آوریل ۱۹۷۵، ژنرال ویتنامی وان تیئن دونگ فرمان آغاز «کارزار هو شی مین» و آزادسازی سایگون را به ارتش خلق ویتنام داد.

دو روز بعد، در ۱ مه، جهان مبهوت نظاره کرد که تانک‌های ارتش خلق وارد کاخ ریاست‌جمهوری شدند؛ اعلامی رساتر از هر کلام درباره شکست نیرومندترین امپراتوری تاریخ. سه سال و نه ماه پس از آزادی سایگون، در ۱ فوریه ۱۹۷۹، میلیون‌ها ایرانی که از ژانویه ۱۹۷۸ علیه رژیم شاه به پا خاسته بودند، از امام خمینی که پیروزمندانه از تبعید بازگشته بود استقبال کردند. دو ماه بعد، در ۱ آوریل ۱۹۷۹، او جمهوری اسلامی را اعلام کرد.

 در ۲۵ مه ۲۰۰۰، درست بیست‌وپنج سال و بیست‌وپنج روز پس از آزادی سایگون و بیست‌ویک سال و سه ماه پس از بازگشت امام خمینی، در پایان نمایشی حیرت‌آور از عقب‌نشینی آشفته و شکست تحقیرآمیز، افسر صهیونیست شکست‌خورده و روان‌شکسته‌ای به نام بنی گانتس دروازه فاطمه را در جنوب لبنان بست، با این گمان که او و دولتش و یک دروازه آهنین می‌توانند پیامدهای این شکست تلخ را متوقف کنند؛ نخستین شکست در تاریخ ستیز عربی-صهیونیستی. اما این پیامدها رو به گسترش گذاشت، و این نقطه عطف، با تاریخ، زمان، معنا و رهبرش، چنان‌که خواهیم دید، به الگویی استثنایی در میان الگوهای استثنایی پیش از خود بدل شد.

 نکته چشمگیر آن است که همه این رویدادهای تاریخی، همانند بسیاری رویدادهای مشابه در آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا، در جایی زاده نشدند که گمان یا انتظار می‌رفت آغاز شوند و رخ دهند. از نگاه بسیاری، مرکز جهان سرمایه‌داری همان مکان مفروض، طبیعی و مورد انتظاری بود که باید نیروی تاریخی قادر به دگرگونی و رهایی جهان در آن شکل می‌گرفت. در کشورهای مرکز سرمایه‌داری جهانی، کارخانه‌ها، سرمایه و فناوری متمرکزند؛ طبقات اجتماعی مدرن در آنجا شکل گرفتند، و تضاد بنیادین تاریخی میان سرمایه و کار نیز در آنجا آشکارتر و پخته‌تر از همه جا پدیدار شد. اما تاریخ سده‌های گذشته، به‌ویژه تاریخ سده بیستم و بخشی از سده بیست‌ویکم که تاکنون سپری شده، چیز کاملاً دیگری روایت می‌کند. وجه مشترک این صحنه‌های سترگ و حیرت‌آور، همچون دیگر رخدادهای واقعاً انقلابی که جهان را به خود مشغول کرده‌اند، این است که نه در اروپا و نه در ایالات متحده، بلکه در پیرامون، در حاشیه، در جنوب جهانی رخ دادند.

 آنچه در این روایت شاید تناقضی بزرگ به نظر آید، در حقیقت ساختار منافعی را بیان می‌کند که بر پایه آن ابتکار رهبری کنش تاریخی، به‌طور عینی، به جایی منتقل می‌شود که تضادهای نظام جهانی با بیشترین شدت در آن متمرکز است؛ یعنی جنوب جهانی. مکان‌های انقیاد، به مکان‌های مبارزه و مقاومت بدل شده‌اند. درست از همین رو بود که انور عبدالمالک با تصور تبدیل پرولتاریای غربی به حامل دگرگونی انقلابی جهانی مخالفت کرد و امکان شکستن هژمونی سرمایه‌داری را به شکل‌گیری جبهه‌ای متقابل پیوند زد که رهایی ملی و انقلاب‌های اجتماعی را با هم متحد کند. فرانتس فانون نیز همین تز را در دوزخیان روی زمین پیش نهاد، همچنان که آمیلکار کابرال در رهایی ملی و فرهنگ.

سخنرانی ماه مه: مانیفست جنوب جهانی

 در ۲۶ مه ۲۰۰۰، در پایان سخنرانی پیروزی تاریخی خود، شهید سید حسن نصرالله رو به فلسطینیان، عرب‌ها و مسلمانان کرد، برخی درس‌های تجربه مقاومت اسلامی در لبنان را جمع‌بندی کرد و پیروزی را همچون الگویی عرضه داشت که ملت‌های عربی و اسلامی، و پیش از همه ملت فلسطین، می‌توانستند برای یافتن راه خود از آن الهام بگیرند: «این پیروزی را به ملت ستمدیده‌مان در فلسطین اشغالی و به ملت‌های امت عربی و اسلامی‌مان تقدیم می‌کنیم. از اینجا، از بنت جبیل آزادشده، رو به ملت فلسطین می‌کنم؛ ملتی ستمدیده، شکنجه‌شده، تحت تعقیب. ای ملت ما در فلسطین: سرنوشت تو در دست خود توست... ملت فلسطین، راه شما به سوی آزادی راه مقاومت و انتفاضه است؛ مقاومت جدی و انتفاضه واقعی، نه انتفاضه در چارچوب اسلو، نه انتفاضه در خدمت مذاکره‌کننده تسلیم‌طلبِ استکهلم... این الگوی شریف لبنانی را به ملت خود در فلسطین تقدیم می‌کنیم».

 برای ناظر یا خواننده سخنرانی ممکن بود چنین به نظر برسد که شهید سیدِ پیروز، برهان تاریخی قاطعی علیه گزینه‌های مذاکره‌ای رهبری فلسطین و برخی رژیم‌های عربی ارائه می‌کند؛ گزینه‌هایی که در آستانه آزادی، خود را بر پایه و برای هدفی بنا شده نشان داده بودند: تصفیه مسئله فلسطین و مسائل عربی، در هماهنگی با ترتیبات گسترده‌تر منطقه‌ای و بین‌المللی. اما دامنه سخنرانی کسی که مقاومت را در سخت‌ترین شرایط به پیروزی ماه مه رسانده بود، بسیار فراتر از این بود. سید همچنین همه ملت‌ها و همه انقلابیون جنوب جهانی را خطاب قرار داد و برای آنان نیز برهان خود را اقامه کرد. زیرا توافق‌های اسلو و مسیر مذاکره‌ای که رهبری فلسطین و برخی دولت‌های عربی برگزیدند، نه فقط از یک زمینه محلی فلسطینی، و نه حتی صرفاً از وضعیت عربی و منطقه‌ای، بلکه همچنین، و شاید بیش از آن، از ساختار بین‌المللی برخاسته از پایان جنگ سرد و از برهم خوردن توازن نیروهای جهانی به سود ایالات متحده و اردوگاه غربی ناشی می‌شد.

برای دریافت ویژگی تجربه‌ای که مقاومت اسلامی در لبنان در آن زمان زیر رهبری نصرالله نمایندگی می‌کرد، باید آن را در لحظه تاریخی پیش از توافق‌های اسلو جای داد. جهان در آستانه تسلیم و انقیادی مطلق، در سطح عربی و جهانی، ایستاده بود؛ اگر مقاومت اسلامی در لبنان نمی‌بود، یگانه استثنا در منطقه عربی. در پایان دهه ۱۹۸۰ و آغاز دهه ۱۹۹۰، جهان دگرگونی‌های بزرگی را از سر گذراند که به بازآرایی راهبردی ساختار بین‌المللی انجامید، با پایان نظام دوقطبی. در ژوئن ۱۹۸۹، لهستان نخستین کشور اروپای شرقی و پیمان ورشو بود که به‌طور کامل به اردوگاه سرمایه‌داریِ مقابل پیوست؛ سه ماه بعد مجارستان نیز از پی آن رفت.

 پیش از آنکه دیگر دومینوهای پیمان ورشو فرو ریزند و این پیمان در ژوئیه ۱۹۹۱ رسماً منحل شود، برلین و دیوارش فرو افتاده بودند؛ رویدادی نمادین برای پایان اردوگاه سوسیالیستی. در ۲۶ دسامبر ۱۹۹۱، شورای عالی شوروی آخرین نشست خود را برگزار کرد و انحلال رسمی و نهایی اتحاد شوروی را اعلام نمود؛ اتحادی که به پانزده دولت فروپاشید و یک دوران کامل تاریخی را پایان داد. نتیجه آن برای سراسر سیاره، گذار نظام بین‌الملل از توازنی نسبی بود که دوقطبی بودن تحمیل کرده بود، به هژمونی مطلق ایالات متحده. در سطح عربی و منطقه‌ای، دگرگونی‌ها کمتر ژرف نبودند: آن‌ها بازتاب واقعیت بین‌المللی بودند. صبح ۱۷ ژانویه ۱۹۹۱، درست از خاک‌های عربی خلیج و با مشارکت ارتش‌های عربی، جنگ آمریکایی علیه عراق آغاز شد؛ جنگی که به حذف یکی از مهم‌ترین قدرت‌های عربی و منطقه‌ای و به بازچینی توازن‌های منطقه‌ای انجامید.

 در ایالات متحده، حامی موجودیت صهیونیستی، هیچ چیز بهتر از روایت پایان تاریخ، آنگونه که تز فرانسیس فوکویاما پس از فروپاشی اتحاد شوروی صورت‌بندی کرد، سرمستی پیروزی را بیان نمی‌کرد. تاریخ، هرچه یاوه‌گویی‌های فوکویاما بگوید، پایان نمی‌یابد و نمی‌تواند در هیچ نقطه‌ای متوقف شود؛ با این حال فرمول او حال‌وهوای فکری و سیاسی مسلط آن زمان را بازتاب می‌داد: اینکه الگوی غربی به‌طور نهایی، قاطع و مطلق پیروز شده و بدیل‌های بزرگ ایدئولوژیک و سیاسی از ارائه یک الگوی جهانی رقیب ناتوان‌اند. ایدئولوژی پایان تاریخ بخشی از لحظه‌ای گسترده‌تر بود که هژمونی مطلق سیاسی، اقتصادی و معرفتی غرب را تقدیس می‌کرد. این ایدئولوژی جزئی از تلاشی بود برای تهی‌سازی کامل سیاسی، بلکه تاریخی، دانش، و نیز برای به سکوت کشاندن ملت‌های جهان، به‌ویژه ملت‌های ستمدیده جنوب جهانی. در آغاز دهه ۱۹۹۰، نظام بین‌الملل چنین می‌نمود که به سوی تقدیس یک الگوی یگانه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهانی، به رهبری ایالات متحده و متحدانش، پیش می‌رود.

چشم‌انداز سیاست جهانی تصویر تسلیم و انقیاد کامل در برابر هژمونی آمریکا را عرضه می‌کرد، چنان‌که صرف اندیشیدن به مقاومت در برابر این ترتیبات و رد آن‌ها دیوانگی و خودکشی شمرده می‌شد و تنها یک معجزه می‌توانست چنین مقاومتی را به پیروزی برساند. به‌جز کوبا، چین و کره شمالی، از ائتلاف علیه هژمونی سرمایه‌داری تنها ویتنام و لائوس باقی مانده بودند که آن‌ها نیز به‌تدریج برنامه‌های اصلاحات نولیبرالی را می‌پذیرفتند. هیچ‌کس اراده ادامه مقاومت در برابر هژمونی را آشکارا اعلام نمی‌کرد، مگر فیدل کاسترو، رهبر کوبا، که تسلیم در برابر سرمایه‌داری را چشم‌پوشی از استقلال کوبا و اهداف انقلابش می‌دانست، و شهید سید حسن نصرالله، که تازه در ۱۶ فوریه ۱۹۹۲ دبیرکلی و رهبری مقاومت را بر عهده گرفته بود و اعلام کرد: «این راه را ادامه خواهیم داد».

 برای فهم ژرف‌تر دامنه این فرمول شهید سید، «این راه را ادامه خواهیم داد»، فرمولی که عقیده مقاومتی بود که در مه ۲۰۰۰ پیروز شد، در ژوئیه ۲۰۰۶، در جبهه پشتیبانی و سپس در موضع علی الطاهر استوار ماند و تا امروز نیز پایدار است، باید آن را نیز در زمینه تاریخی‌اش قرار داد. شهید سید دبیرکلی حزب‌الله و رهبری مقاومت را در لحظه‌ای از اوج‌گیری انقلابی عربی و جهانی بر عهده نگرفت؛ برخلاف رهبران جنبش‌های رهایی‌بخش جنوب جهانی که از نیمه سده بیستم پیش از او آمده بودند. شرایط بین‌المللی آن دوره، به‌ویژه ساختار دوقطبی، برای جنبش‌های رهایی ملی و مقاومت و رهبرانشان میدان‌های مانور عظیمی فراهم کرده بود، همراه با محیطی بین‌المللی که در یک ابرقدرت در رأس یک پیمان نظامی جهانی، یعنی پیمان ورشو، و یک پیمان اقتصادی جهانی، یعنی کومکون، تجسم می‌یافت. اما شهید سید نه تنها باید با دشوارترین شرایط محلی، منطقه‌ای و بین‌المللی رویارو می‌شد؛ بلکه باید مقاومت را رهبری می‌کرد و دستاوردهایی بی‌سابقه می‌آفرید در زمانی که بازگشت و افول عمومی انقلابی و تسلیم عمومی، در مقیاس جهانی، عربی و حتی فلسطینی، حاکم بود؛ در حالی که پشتیبانی سیاسی بین‌المللی‌ای که جنبش‌های رهایی‌بخش پیشین از آن بهره‌مند بودند رو به زوال می‌رفت و نظام بین‌المللی تک‌قطبی به رهبری ایالات متحده تثبیت می‌شد.

 از این رو نمی‌توان پیروزی ماه مه ۲۰۰۰ را صرفاً دستاوردی نظامی، بزرگ و حیرت‌آور دانست، هرچند چنین بود؛ و نه فقط پیروزی‌ای بی‌سابقه برای لبنان و عرب‌ها، هرچند آن نیز بود. فهم آن در زمینه تاریخی محلی، منطقه‌ای و جهانی‌اش یعنی دیدن اینکه این پیروزی چالشی عملی و مؤثر، و یگانه چالش زمان خود، در برابر فرضیه و خط سیر تاریخی‌ای بود که از آغاز دهه ۱۹۹۰ در جهان مستقر و ریشه‌دار شده بود: این تصور که دوران جنبش‌های رهایی‌بخش و مقاومت برای همیشه پایان یافته و تنها راه ممکن در مرحله تازه، راه سازش‌های سیاسی زیر چتر نظم بین‌المللی جدید، مطابق اقتضاها و منافع آن، یا رویارویی با خشونت تمام نظام بین‌المللی است.

 بنابراین سخنرانی نصرالله در بنت جبیل فقط جشن آزادی جنوب لبنان نبود، هرچند تا اندازه‌ای چنین بود؛ آن هم از زبان نخستین رهبر لبنانی، عرب و مسلمانی که سرزمینی اشغال‌شده را آزاد کرده بود. این سخنرانی صرفاً دعوتی به فلسطینیان، عرب‌ها و مسلمانان برای انتخاب گزینه مقاومت هم نبود، هرچند تا اندازه‌ای چنین بود؛ آن هم از زبان رهبر عرب استثنایی‌ای که بهتر از هر کس مرکزیت فلسطین را برای مسئله عربی و اسلامی و برای انقلاب جهانی دریافته بود. این سخنرانی، در ساختار و زمینه گسترده‌تر خود، همچنین حامل برداشتی انسانی و جهان‌شمول از معنای مقاومت در عصر تک‌قطبی بود.

در همان لحظه دقیق، در بنت جبیل، شهید سید از یک رهبر بی‌سابقه لبنانی یا یک رهبر استثنایی عرب و مسلمان فراتر رفت: او به رهبری انترناسیونالیست بدل شد، و سخنرانی ماه مه او به‌مثابه مانیفست مقاومت جنوب جهانی و انقلاب جهانی بود. سخنرانی و عمل او، از زمان تصدی دبیرکلی حزب‌الله در فوریه ۱۹۹۲، کمتر از دو ماه پس از تکمیل برچیدن نظام بین‌المللی پیشین و استحکام نظام تک‌قطبی، و سپس با پیروزی الگوی مقاومت اسلامی در لبنان تنها هشت سال بعد، بحث درباره جایگاه ملت‌های جنوب جهانی در نظام بین‌الملل برآمده از جنگ سرد و درباره امکان‌های کنش و مقاومت را به‌گونه‌ای گسترده از نو گشود.

 آیا ملت‌های جنوب جهانی چاره‌ای جز سازگار شدن با نظم جهانی موجود و پذیرفتن شروط آن، که به پذیرش بردگی پهلو می‌زند، ندارند؟ یا می‌توانند با مقاومت و فداکاری راه‌هایی بدیل و متضاد بنیان نهند؟ تنها بخشی از پاسخ را می‌توان در تحول منطقه‌ای خلاف‌جهتی حدس زد که پیروزی ماه مه آغاز کرد؛ پیروزی‌ای که فضایی منطقه‌ای و تکیه‌گاهی برای مقاومت فلسطین پدید آورد. این نخستین پژواک مانیفست جنوب جهانی و معجزه نصرالله در فلسطین بود: چهار ماه بعد با انتفاضه الاقصی آغاز شد و تا طوفان الاقصی گسترش یافت.

  جنگ ژوئیه: در برابر نظام

سپس ژوئیه ۲۰۰۶ فرا رسید، با رویارویی‌ای که بسیار بیش از آنچه جنگ‌هایی از این دست معمولاً آشکار می‌کنند، پرده برداشت. این جنگ نه فقط آنچه را می‌دانستیم تأیید کرد، یعنی اینکه حزب‌الله تنها در برابر موجودیت صهیونیستی نایستاده است؛ بلکه همچنین آشکار ساخت که پاسخ و مدیریت جنگ زیر نظارت تمام ساختار نظم جهانی جدید قرار دارد. روشن شد که حزب‌الله در آن زمان مهم‌ترین نمونه آن چیزی بود که ایمانوئل والرشتاین «جنبش‌های ضدسیستمی» می‌نامید. از روز نخست، این جنگ تنها جنگ با موجودیت صهیونیستی نبود. در هفته دوم درگیری، در ۲۱ ژوئیه ۲۰۰۶، کاندولیزا رایس از پشت تریبون وزارت خارجه آمریکا، پس از تأکید دوباره بر مخالفت خود با آتش‌بس، اعلام کرد: «آنچه اینجا می‌بینیم، و آنچه به‌نوعی شدت می‌گیرد، درد زایمان خاورمیانه‌ای جدید است. هر کاری می‌کنیم، باید مطمئن باشیم که به پیش می‌رویم و برای خاورمیانه‌ای جدید کار می‌کنیم، نه برای بازگشت به گذشته».

  این اعلامیه نه تنها معنای جنگ را تعیین کرد؛ بلکه برداشت آنان از نقش حزب‌الله را نیز آشکار ساخت، نقشی که پیامدها و اثراتش بسیار فراتر از لبنان می‌رفت. حزب‌الله در آن زمان به قدرتی منطقه‌ای بدل شده بود. اما این اعلامیه، که بسیار پخش شد و آن زمان افشاگر راهبرد آمریکا برای بازچینی منطقه دانسته می‌شد، تنها رویداد بین‌المللی‌ای نیست که به ماهیت و جوهر درگیری، به فراتر رفتن آن از مرزهای لبنان و جهان عرب، و به نقش حزب‌الله اشاره می‌کند.

 چند روز پیش از آن، در ۱۷ ژوئیه ۲۰۰۶، بیانیه پایانی نشست سی‌ودوم گروه هشت منتشر شده بود؛ گروهی که آن زمان بزرگ‌ترین قدرت‌های اقتصادی جهان را گرد می‌آورد: ایالات متحده، بریتانیا، کانادا، آلمان، فرانسه، روسیه، ژاپن و ایتالیا، همراه با «گروه هشت پلاس» شامل برزیل، چین، هند، مکزیک و آفریقای جنوبی. این بیانیه نه تنها آشکارا مطالبات «اسرائیلی» را از آن خود کرد؛ بلکه آرایش‌های ائتلافی بین‌المللی را همان‌گونه که بودند برملا ساخت و استحکام ساختار قطب واحدی را نشان داد که علیه حزب‌الله اعلان جنگ کرده بود.

 در ۲۷ ژوئیه، هفت روز پس از اظهارات پیش‌گفته رایس، او وارد رم شد تا در نشست موسوم به «گروه هسته‌ای برای لبنان» شرکت کند؛ گروهی مرکب از مصر، عربستان سعودی، اردن، بانک جهانی، اتحادیه اروپا، فرانسه، روسیه، بریتانیا، ایالات متحده، سازمان ملل، ایتالیا، اسپانیا، آلمان و ترکیه. بار دیگر این جبهه بسیار گسترده بین‌المللی، منطقه‌ای و عربی، اندازه چالش‌هایی را که پروژه حزب‌الله با آن روبه‌رو بود نشان داد، و نیز درهم‌تنیدگی منافع بین‌المللی، منطقه‌ای، عربی و محلی را؛ اما همچنین واقعیت نقش، جایگاه و پیام حزب‌الله و رهبرش را در برابر نظام منطقه‌ای و بین‌المللی آن مرحله آشکار کرد.

 در سوی دیگر جبهه، شهید سید به رهبری نبردی در چند جبهه و علیه چندین دشمن بسنده نکرد. او در سیزده سخنرانی خود و سپس در سخنرانی پیروزی، کامل‌ترین پروژه تبیین ایدئولوژیک، نظری، فلسفی، مبارزاتی، سیاسی و تاریخی مقاومت و رهایی ملی را در تاریخ معاصر عربی پیش روی ما و جهان گذاشت. هر کس این سخنرانی‌ها را دنبال کرد و در پرتو تضاد اصلی تاریخ فهمید، می‌دید که درسی استادانه در ریشه‌دار کردن مقاومت را از نزدیک می‌بیند؛ درسی برخاسته از استادی انقلابی بی‌سابقه. در همان لحظه دقیق، شهید سید از یک رهبر رهایی‌بخش انترناسیونالیست در میان دیگران فراتر رفت: با توجه به مرحله‌ای که در آن پدیدار شده بود، به مهم‌ترین رهبر انترناسیونالیست در تاریخ جنبش‌های رهایی ملی و مقاومت بدل شد و با تجربه استثنایی خود معجزه انقلاب جهانی را مجسم کرد. مقایسه‌ای کوتاه برای روشن شدن این اندیشه کافی است.

 مائو تسه‌تونگ، برای نمونه، یکی از کامل‌ترین الگوهای خلاقیت انقلابی در جهان استعمارزده بود و همچنان هست. فرانتس فانون، تنها برای مثال، نظریه‌ای درباره انقلاب و رهایی پرداخت که پیش از هر چیز متوجه توضیح استعمار، پیامدهای آن و اثرات روانی و اجتماعی‌اش بر سوژه استعمارشده بود؛ او مبارزه مسلحانه را نه فقط با رهایی ملی، بلکه با بازسازی انسان و سوژگی استعمارشده پیوند زد. نبوغ مائو تسه‌تونگ اما در توسعه یک راهبرد کامل انقلابی بود، یا آنچه می‌توان نظریه‌ای جامع درباره جنگ انقلابی دانست، نظریه‌ای که بنیان‌های ساخت قدرت انقلابی را نیز دربر می‌گرفت. خشونت انقلابی در آنجا تنها ابزاری برای اجرای سیاست نیست، بلکه ابزاری برای تولید خود سیاست است. این نظریه الگویی دقیق برای رهبری و سازماندهی انقلاب تا مراحل آن دربر دارد، الگویی که در آن بُعد نظامی، یعنی ارتش انقلابی مسلح، به‌نوعی مدرسه سیاسی و تربیتی نیز بدل می‌شود.

  پس نبوغ مائو تنها در به‌کارگیری خشونت انقلابی در بُعد نظامی آن نبود، بلکه در بازسازی معنای جنگ انقلابی در زمینه استعماری و در تبدیل مبارزه مسلحانه از ابزاری صرفاً نظامی به راهبردی یکپارچه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بود. سهم بزرگ دیگر او توانایی استثنایی‌اش در عبور گسترده از مقولات فکری اروپایی و بازآفرینی آن‌ها در شرایط تاریخی دیگری، یعنی شرایط چینی، بود. نزد مائو، مقاومت مسلحانه صرفاً تاکتیکی نظامی نبود: او توانست از آن نظریه‌ای کامل سیاسی بسازد که بر جنگ خلق، جنگ طولانی و نقش دهقانان به‌عنوان مهم‌ترین کنشگر انقلابی استوار بود. بدین‌سان مائو دیدگاه مارکسیستی را از نو صورت‌بندی کرد تا آن را با واقعیت جامعه‌ای نیمه‌استعماری سازگار کند، یا مارکسیسم انقلابی را «بومی» کرد، و الگویی بی‌سابقه در جامعیت خود عرضه داشت که رهایی ملی و دگرگونی اجتماعی را به هم پیوند می‌زد. اصالت او دقیقاً در همین بود، به‌ویژه در توانایی‌اش برای تبدیل نظریه‌ای انقلابی با خاستگاه اروپایی به ابزار تحلیل و عمل انقلاب در زمینه‌ای غیراروپایی.

 به همین‌سان، دغدغه شهید سید آن بود که مقاومت را در میدان به نظامی فکری یکپارچه بدل کند؛ در این صورت جامع، شاید در تاریخ همه جنبش‌های رهایی‌بخش تنها نزد مائو، هو شی مین و آمیلکار کابرال بتوان همانند آن را یافت، در حالی که بیشتر دیگران بر جنبه‌هایی خاص متمرکز شدند. برای شهید سید نصرالله، مقاومت مسلحانه بسیار فراتر از کنش نظامی بود: بخشی از پروژه‌ای سیاسی و اجتماعی بود که بر بسیج جامعه، محیط پذیرنده آن و حتی تولید مشروعیت استوار بود. همان‌گونه که در الگوهای مائو و به‌ویژه کابرال، مقاومت مسلحانه را نمی‌توان از سیاست جدا کرد و قدرت آن بیش از هر چیز از رابطه‌اش با توده‌ها برمی‌خیزد، نگاه نصرالله نیز تنها بر توانایی‌های نظامی، هرچند مهم، تکیه نداشت، بلکه به همان اندازه بر ابعاد مردمی، فرهنگی و اخلاقی آن استوار بود. بدین‌سان شهید سید از آغاز، و به‌ویژه از سخنرانی بنت جبیل به بعد، در رشته‌ای طولانی از سخنرانی‌ها و درس‌ها و نیز در عمل میدانی حزب‌الله، برداشتی راهبردی از مقاومت پروراند که بر ادغام قدرت نظامی، سازماندهی سیاسی، ساخت اجتماعی و رسانه‌ها استوار بود؛ یعنی آنچه می‌توان نظریه عمل یا دکترین سیاسی-نظامی مقاومت نامید.

شاید از این راه بتوان دریافت که چگونه رهبری مقاومت اسلامی در لبنان به دست شهید سید نصرالله نقطه عطفی بود، نه فقط در آگاهی سیاسی محلی، بلکه در آگاهی سیاسی عربی و جهانی. دستاوردهای او به میدان نظامی محدود نشد، چه آزادی جنوب لبنان در مه ۲۰۰۰ و چه شکست تجاوز اسرائیل در ژوئیه ۲۰۰۶؛ بلکه تا درهم شکستن نظام اخلاقی و روانی‌ای پیش رفت که هژمونی اسرائیلی و غربی تحمیل کرده بود، و این خود کاربردی بی‌سابقه از فلسفه انقلابی فرانتس فانون با چنین استادی بود. اما آنچه شخصیت، نقش و کنش شهید سید نصرالله را ممتاز می‌کرد، پیوند دادن تبیین نظری ایده‌ها و کنش میدانی از یک سو، و توانایی بزرگ در صورت‌بندی یک گفتمان فکری توده‌ای از سوی دیگر بود؛ همه این‌ها نیز اساساً از اندیشه و میراث اسلامی و از مجموعه ارزش‌های انسانی جهان‌شمول تغذیه می‌شد.

سید بدین‌سان خوانشی انقلابی و استثنایی از اسلام به‌مثابه نیرویی بزرگ برای رهایی ارائه کرد؛ نیرویی قادر به بسیج ملت‌ها و ساخت نهادهای اجتماعی و فرهنگی یکپارچه. پروژه مقاومتی که او رهبری کرد، به روشنفکران و کنشگران جهان عرب، جهان اسلام و حتی جنوب جهانی پاسخ‌هایی ملموس داد درباره اینکه چگونه می‌توان جوامع مقاومت را در برابر الگوهای وابستگی و رام‌سازی فرهنگی ساخت. یکی از پیامدهای پروژه‌ای که شهید سید بنیان نهاد و رهبری کرد این بود که پایه‌های گسست ساختاری از بن‌بست تاریخی اندیشه وابسته عربی و سیاست وابسته عربی را نهاد. الگوی مقاومت اسلامی نه فقط نادرستی تز ناگزیری برتری امپریالیستی و صهیونیستی را اثبات کرد؛ بلکه ناتوانی ساختارهای سنتی سیاسی و نخبگانی عربی را نیز آشکار ساخت و به حجت قاطع علیه همه سنت‌های سیاسی و فکری معاصر عرب بدل شد.

 جمع‌بندی: روی آوردن به شرق

نزدیک به سی سال پس از بر عهده گرفتن رهبری مقاومت و بیست سال پس از سخنرانی بنت جبیل، در اوج جهشی راهبردی در سطح جهان و در هنگام تثبیت سیطره تک‌قطبی، شهید سید در سخنرانی ۱۶ ژوئن ۲۰۲۰ فهمی عمیق از ماهیت و مسیر زایشی جهانی بیان کرد که آن زمان در جریان بود؛ زایشی که این بار گذار راهبردی معکوسی را نوید می‌داد، به سوی شکل‌گیری جهانی چندقطبی. او در آن روز، در میان چیزهای دیگر، ایده یا پروژه «روی آوردن به شرق» را مطرح کرد؛ چیزی که برخی به‌درستی آن را پیشنهادی برای محافظت از جبهه داخلی لبنان و محیط مقاومت در برابر فروپاشی اقتصادی و مالی پیوندخورده با سیاست‌های غربی فهمیدند. آن زمان روشن بود که الگوی اقتصادی لبنان، که از نظر ساختاری به نظام مالی غرب وابسته بود، به بن‌بست رسیده است.

  اما ایده مرکزی از چیزی بسیار ژرف‌تر حکایت می‌کند و همه این‌ها را با پروژه مقاومت و با آگاهی رهبر آن از وضعیت جهان پیوند می‌زند. روی آوردن به شرق نتیجه‌گیری مهمی درباره مفهوم جامع مقاومت پیش می‌گذارد. مبارزه با پروژه صهیونیستی و، در پس آن، امپریالیسم غربی، تنها در میدان‌های نبرد نظامی و در کنش سیاسی، مردمی و فرهنگی جریان ندارد؛ این مبارزه در جبهه‌های اقتصاد، غذا، مسکن و مراقبت درمانی نیز جریان دارد. این ایده همچنین نتیجه‌گیری بنیادینی را تأیید می‌کند که انتخاب جنوب جهانی بر آن استوار بود: لبنان، همچون هر کشور دیگری در پیرامون نظام جهانی سرمایه‌داری و همچون سراسر منطقه، از ساختار نظام جهانی جدا نیست، و بحران‌های محلی آن با بحران‌ها و دگرگونی‌های نظام بین‌المللی پیوند خورده و درهم تنیده‌اند.

 ایده مرکزی پیش از هر چیز، و شاید این مهم‌ترین نکته باشد، درستی تاریخی انتخاب مقاومت را نشان می‌دهد. مقاومت از آغاز بر امتناع از پذیرش و تسلیم در برابر منطق پایان تاریخ تکیه داشت؛ منطقی که پیروزی این الگو را فرضیه‌ای نهایی و مطلق می‌انگاشت و در نتیجه سازگار شدن با آن و تحمل اقتضاهایش را ضروری می‌دانست، همان‌گونه که بسیاری چنین کردند. تنها سی سال پس از اعلام پایان تاریخ، یعنی فاصله‌ای بسیار کوتاه در معنای تاریخی، پایان هژمونی قطب واحد و فروپاشی روایت پایان تاریخ به واقعیتی تاریخی و حقیقتی تبدیل شده است که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. بنابراین پرسشی که عرب‌ها بیش از همه اکنون باید به آن پاسخ دهند و با آن روبه‌رو شوند، نه تنها به نسبت این دگرگونی راهبردی جهانی با جایگاه و قدرت موجودیت صهیونیستی، بلکه به خود هستی آن مربوط است. اگر ساختار نظم جهانی در کمتر از سی سال دچار جهشی رادیکال شده است، و اگر جایگاه و نقش بزرگ‌ترین قدرتی که تاریخ شناخته نیز دگرگون شده است، چه چیزی توجیه می‌کند که همچنان موجودیت صهیونیستی را استثنا بدانیم؟ چه چیزی توجیه می‌کند که آن را از همه این اثرها و بازتاب‌های ساختاری جدا کنیم؛ اثرهایی که بر همه اجزای نظام بین‌المللی تحمیل خواهند شد؟

 تنها چند سال خواهد گذشت و این پرسش بی‌پاسخ نخواهد ماند. چند سال خواهد گذشت و این موجودیت ناپدید خواهد شد، همان‌گونه که نظام دوقطبی ناپدید شد و سپس نظام تک‌قطبی پس از آن. تجربه شهید سید، همچون خود تاریخ، خطای تسلیم شدن در برابر ایدئولوژی پایان تاریخ را به ما می‌آموزد. آن‌گاه مورخان تاریخ را از نو خواهند نوشت. خواهند نوشت که رهبری بزرگ عرب و مسلمان، در زمانی که سراسر جهان تسلیم و منقاد شده بود، مقاومت در برابر تمام ماشین قدرت جهانی را رهبری کرد. خواهند نوشت که تنها هشت سال بعد، در ۲۶ مه ۲۰۰۰ در بنت جبیل، پیروزمند ایستاد و اعلام کرد: «اسرائیل از تار عنکبوت سست‌تر است»، و به حجت عرب‌ها و مسلمانان بدل شد. خواهند نوشت که او از آغاز همان کسی بود که «با یقینی کامل می‌نگریست و پشت این پاره‌های تاریکِ شبِ ژرف می‌دید که سپیده پیروزی خواهد دمید و خورشید عدالت و حق بر سراسر این جهان خواهد تابید». چنین بود که او معجزه انقلاب جهانی شد. آزمونی که بر ما فرود آمد [شهادت نصرالله، یادداشت مترجم] از آن رو بر ما آسان می‌شود که زیر نگاه خدا رخ داد![1]



[1]نویسنده عبارتی را به کار می‌گیرد که به امام حسین، نوه پیامبر، در آخرین شب و سپس آخرین نبرد او در کربلا در اکتبر ۶۸۰ (۱۰ محرم، روز عاشورا) نسبت داده می‌شود. گفته‌اند او در برابر دشمنانش و مرگی که پیش رو داشت گفت: hawwana mā nazala bī annahu bi-ʿayni Llāh، «آنچه بر من فرود آمده از آن رو بر من آسان می‌شود که زیر نگاه خدا رخ داده است». این جمله در فرهنگ شیعی و در خطابه حزب‌الله بسیار حاضر است، جایی که کربلا به مرجع مرکزی ایثار و مقاومت در برابر ستم بدل می‌شود. نویسنده اینجا از آن فرمولی تسلی‌بخش برای مرگ نصرالله می‌سازد و با گذار از «من» («آنچه بر من فرود آمده») به «ما» («آنچه بر ما فرود آمده») آن را به کار می‌گیرد.