
Images
fugaces - Fleeting
Images - Imágenes
fugaces
Français -English - Español
Imagens
fugazes - Immagini
fugaci - Flüchtige
Bilder
Português -
Italiano –
Deutsch
حتی فلسطینیها هم شگفتزده شدند: اتحاد ارتش اسرائیل و شهرکنشینان به سطحی تازه رسیده است
یک شهرکنشین از دزدیدهشدن گوسفندانش خبر میدهد ــ اتهامی که ظاهراً دروغین است ــ و این ادعا زنجیرهای از رویدادها را به راه میاندازد: ارتش به روستایی فلسطینی یورش میبرد، همراه با شهرکنشینان دهها رأس گوسفند و بز را میرباید و در جریان عملیات، دو جوان را با گلوله میکشد.
گیدئون
لوی و الکس لواک (عکسها)،
هاآرتص، ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۶
English - Français - Español- Português - Italiano – Deutsch
قاسم شحاده، پدر خالد ــ که پوستر یادبودش بر دیوار نصب شده
ــ همراه با یکی دیگر از پسرانش، سلطان، این هفته در روستای المغیّر.
به نظر میرسید دیگر هرچه میشد درباره نقش باورنکردنی ارتش اسرائیل
در پوگرومهای1
شهرکنشینان در کرانه باختری گفت و نوشت، گفته و نوشته شده است. اما این هفته از
حادثهای باخبر شدیم که شاید از همه موارد قبلی فراتر رود.
یک شهرکنشین گزارش میدهد که ساکنان روستای مجاور المغیّر ۱۲ بز او را دزدیدهاند. ارتش همه
کارهایش را کنار میگذارد، به روستای مزبور هجوم میبرد و از رئیس شورای محلی میخواهد
ترتیبی دهد تا گله فوراً بازگردانده شود. اندی از نیمهشب گذشته است.
وقتی رئیس شورا مدارکی را ارائه میکند که نشان میدهد بزها متعلق به یکی
از اهالی روستاست، ظاهراً ماجرا خاتمهیافته به نظر میرسد.
اما عصر روز بعد، یک نیروی بزرگ ارتش اسرائیل از راه میرسد و ۱۱ گوسفند را از یک چوپان بدوی میرباید.
چند ساعت بعد، سربازان بازمیگردند و دهها گوسفند و بز دیگر را از آغلهای مختلف
میبرند. سپس به مرکز روستا میروند؛ تکتیراندازان روی پشتبامها مستقر میشوند
و به سوی نوجوانانی که به خیابان آمدهاند آتش میگشایند و دو تن از آنان کشته میشوند.
برای رسیدن به المغیّر واقع در بخش مرکزی کرانه باختری، از مسیری میگذریم
که محمد رمانه، پژوهشگر میدانی سازمان حقوق بشری اسرائیلی بتسلم، آن را «جاده مرگ»
مینامد. رفتوآمد در این مسیر واقعاً خطرناک است. جاده از شهر «آمریکایی» ترمسعیا
میگذرد ــ جایی که حدود ۸۰ تا ۹۰ درصد ساکنانش تابعیت آمریکا را دارند
و مایک هاکبی، سفیر آمریکا در اسرائیل، شنبه گذشته از آن دیدن کرد ــ و در حال
حاضر تنها راه دسترسی به المغیّر است. حدود یک ماه است که یک پاسگاه غیرقانونی
تازهساختِ شهرکنشینان بر فراز این جاده سایه انداخته و آنان به خودروهای عبوری
حمله میکنند.
به گفته فلسطینیها، تاکنون هفت خودرو آسیب دیده و شهرکنشینان یک
خودرو، یک مرسدس متعلق به یکی از ساکنان نابلس، را نیز پس از آنکه سرنشینانش مجبور
به فرار شدند، ربودهاند. یکی از سرنشینان شهروند آمریکا بود.
امین ابو علیا، رئیس شورای المغیّر، در دفتر محقرش برای ما شرح میدهد
که چهارشنبه گذشته چه اتفاقی افتاد. حتی این روستای رنجکشیده، که از ۷ اکتبر تاکنون ۱۳ تن از ساکنانش و هزاران جریب از
زمینهایش را از دست داده، هرگز چیزی شبیه آن ندیده بود.
ما در ماه آوریل به اینجا آمده بودیم و ربودهشدن ۱۷۰ گوسفند به دست شهرکنشینان و کشتهشدن
یک پسر ۱۲ ساله
و یک مرد ۳۲ ساله
به دست شهرکنشینی با لباس ارتشی را ثبت کرده بودیم. با این حال ابو علیا میگوید
اوضاع از آن زمان وخیمتر نیز شده است: اخیراً سربازان و مأموران پلیس هنگام
دزدیدن دامهای روستاییان، شهرکنشینان را همراهی میکنند. حوادث هفته گذشته نمونه
روشن همین وضعیت است.
کمی پیش از نیمهشب سهشنبه، اول سپتامبر، ابو علیا تماسی از سوی یکی
از افسران اداره مدنی دریافت کرد. افسر به او گفت یک شهرکنشین مدعی شده یکی از
اهالی روستا ۱۲ بز او
را دزدیده است. رئیس شورا از همان ابتدا تردید داشت. اهالی محل جرئت نزدیکشدن به
آنچه این روزها «مزرعه» نامیده میشود ــ و در واقع پاسگاههای شهرکنشینان است ــ
ندارند و در هر حال، دزدیدن دام از چراگاه آنگونه که ادعا شده بود کار سادهای
نیست. او میگوید حتی با ۲۰ جیپ
هم روستاییان قادر به انجام چنین کاری نبودند.
او درخواست کرد عکسهایی را ببیند که شهرکنشین از بزهای بهاصطلاح
دزدیدهشده در اختیار داشت و سپس صاحب واقعی دامها را از خواب بیدار کرد. صاحب
دام عکسهایی از همان بزهای سیاه نشان داد که به بهار گذشته مربوط میشد. ابو
علیا، که در این لحظه نقش بازپرس جنایی را بر عهده گرفته بود، توضیح میدهد که
بزها لکههای سفیدی روی گوشهایشان داشتند. بعد مشخص شد که یک روز پیش، شهرکنشینان
به المغیّر آمده، از همین بزها عکس گرفته و سپس ادعا کرده بودند که حیوانات متعلق
به آنان است.
افسر به رئیس شورا هشدار داد: «شما همین حالا هم چندین زخمی داشتهاید.
بهتر است دامها را پس بدهید. ما همین حالا در ورودی روستای شما هستیم.»
همان شب، رئیس شورا عکسهایی را که از بزهای خالدار دریافت کرده بود
برای اداره مدنی فرستاد. مقام مربوطه در پاسخ گفت: «انشاءالله خیر است.» ابو علیا
مطمئن شد که پرونده بسته شده است.
اما عصر چهارشنبه، روستاییان غافلگیر شدند: نیرویی بزرگ و مختلط،
متشکل از سربازان، مأموران پلیس و شهرکنشینان، وارد روستا شد. ابتدا به یک
خانواده بدوی در حاشیه روستا حمله کردند و ۱۱ گوسفندشان را بردند و چند ساعت بعد در مرکز
روستا دوباره ظاهر شدند. آنان با گاز اشکآور و نارنجکهای صوتی مردم را از خیابانها
متفرق کردند و سپس شروع به دزدیدن دام از چندین آغل اطراف کردند: ۴۸ گوسفند و ۱۲ بز.
سربازان از شهرکنشینان محافظت میکردند تا آنان حیوانات را از آغلها
بیرون بکشند و به سمت پاسگاه واقع بر فراز تپه ببرند.
صاحبان دام در شبکههای اجتماعی هشدار دادند: «دارند دامهایمان را میدزدند!»
اهالی هراسان، از جمله جوانان، به خیابانها ریختند. در همین حال، به گفته شاهدان
عینی، تکتیراندازان به پشتبام یک ساختمان نیمهکاره رفتند و با گلوله جنگی آتش
گشودند. خلیل شحاده، ۱۷ ساله،
نخستین قربانی بود. چند دقیقه بعد، همسایهاش عمر النعسان، ۱۹ ساله، نیز با شلیک گلوله کشته شد.
شاهدان میگویند هر دو نفر به دست همان تکتیرانداز و از همان پشتبام،
از فاصله چند ده متری، هدف قرار گرفتند. خلیل درجا جان باخت. عمر در آمبولانسی که
او را به بیمارستان میبرد جان سپرد. مجاهد ابو علیا، امدادگر، این هفته به ما گفت
خودش عمر را به داخل آمبولانس برده بود، اما دیگر دیر شده بود. به گفته اطرافیان،
این جوان که امیدوار بود امسال در دانشگاه بیرزیت تحصیل کند، از پشت هدف گلوله
قرار گرفته بود.
تا ساعت ۹:۳۰ شب
چهارشنبه، یعنی دو ساعت پس از آغاز عملیات، «عملیات دزدی گوسفند» ــ نامی که خود
ارتش بر آن گذاشته بود ــ پایان یافت. نیروها عقبنشینی کردند؛ دو جنازه را باقی
گذاشتند و دهها گوسفند و تعدادی بز را با خود بردند.
ابو علیا، رئیس شورا، میگوید: «دلم برای شهرکنشینان میسوزد. بچههایشان
باید در مدرسه و دانشگاه باشند. در عوض، دارند دزدی و آدمکشی میکنند. وقتی بزرگ
شوند، خشونتشان را متوجه خود شما در اسرائیل خواهند کرد. مافیاها و خانوادههای
جنایتکار از آنها سوءاستفاده خواهند کرد، چون خشونت تنها چیزی است که میشناسند.
عجیب است که اسرائیل، با همه قدرتش، این را نمیفهمد و هیچ کاری نمیکند.»
رئیس شورا درباره سفر سفیر هاکبی به ترمسعیای همسایه نیز حرفهایی
دارد: «او گفت فقط مشتی شهرکنشین خشونتطلب وجود دارند؟ او از جمع ما نیست.
آمریکاییهایی که در ترمسعیا به دیدنشان رفت با آمریکاییهای شهرک [یهودی] شیلو
فرق دارند. ظاهراً یک آمریکایی در شیلو حق دارد زمین یک آمریکایی در ترمسعیا را
بدزدد و حتی به خانه او هم حمله کند.»
ما به خیابان رفتیم، به همان جایی که زندگی دو نوجوان به پایان رسید.
بنا بر گزارشها، تکتیراندازان به هر دو سمت شلیک کرده بودند. یکی از قربانیان در
سمت راست ساختمانی که تکتیراندازان بر بام آن بودند بر زمین افتاد و جان داد و
دیگری در سمت چپ؛ گویی سهم هر طرف یکی بود. اهالی در محل سقوط هر یک از آنان نهالی
به یادشان کاشتهاند.
روز دیدار ما، قاسم ۳۸ ساله
، پدر داغدار خلیل، ، با کلاه و پیراهن خاکستری در اتاق پذیرایی مرتب خانهاش
نشسته است؛ غم بر او سنگینی میکند. او کارگر و کشاورز و پدر چهار پسر است. خلیل،
بزرگترین فرزندش، قرار بود وارد کلاس یازدهم شود.
غروب شب پیش از کشتهشدن پسرش، قاسم در خانه کنار او بود که صدای
همسایهشان، ابو نبیل، را شنید که درخواست کمک میکرد. سربازان و شهرکنشینان وارد
آغل او شده و شروع کرده بودند گوسفندانش را بیرون برند. قاسم و خلیل برای کمک به
ابو نبیل و محافظت از گلهاش از خانه بیرون دویدند. قاسم به یاد میآورد که حدود
دو دقیقه بعد، چراغهای خیابان خاموش شد و گلولهها بر سرشان باریدن گرفت. خلیل
جلوی چشمان پدرش بر زمین افتاد. قاسم با شتاب او را به یک خودروی شخصی رساند تا
منتقلش کنند، اما همان لحظه میدانست که خلیل جان باخته است.
تا زمان انتشار این گزارش، دفتر سخنگوی ارتش اسرائیل پاسخی ارائه
نکرده بود.
دروس في الزواج داخل غوانتانامو
خلال أربعة عشر عامًا من الأسر، تعلّم شاب يمني معنى الحب من رفيقه في الأسر ومن إغوانا.
English - Français - Español- Português - Italiano – Deutsch
ملاحظة المترجم — أقدّم لكم اليوم
جوهرة حقيقية، جديرة بأن تجد مكانها في أنطولوجيا لم تُنجز بعد، تُكرَّس لأشكال
المقاومة الإنسانية في وجه الأسر والسجن: من معتقلات موريتانيا وإيرلندا الشمالية
وفلسطين ومصر وبورما، إلى شتى أنواع الغولاغ، مهما اختلفت ألوانها.
- ف. ج./تلاكسكالا
منصور عدايفي، The New York Times، 27 يوليو/تموز 2018
حتى بلغت
الخامسة والثلاثين من عمري، كانت علاقتي بإغوانا أهم علاقة عشتها في حياتي كشخص
بالغ.
هنا، حيث قضيت
سنوات العشرين ونحو نصف الثلاثين من عمري، لم يكن متاحًا لي أن ألتقي أحدًا. إنه
معتقل القاعدة البحرية بخليج غوانتانامو في كوبا.
حتى حين كنا
نخرج إلى الفسحة، لم يكن مسموحًا لنا أن نتحدث مع المعتقلين الآخرين. لكن في
الخارج، كنا نتعرّف إلى أصدقاء جدد: القطط، وجرذان الموز، والطيور الصغيرة،
والإغوانات التي كانت تتسلل من بين الأسلاك وتطلب نصيبها من وجباتنا.
لم تكن تستطيع
أن تردّ عليّ، لكنها كانت مستمعة جيدة. ومع مرور السنوات، تحولت صداقتنا إلى رابطة
قوية.
وأخيرًا، بعد
سبع سنوات من العزل، نُقلت إلى عنبر جماعي أستطيع فيه التحدث مع رفاقي المعتقلين.
وُلدت في قرية
صغيرة جدًا في جبال اليمن، ولم أكن قد تجاوزت التاسعة عشرة حين جئت إلى
غوانتانامو. لم أكن أعرف الكثير عن العالم؛ كان العالم بالنسبة إليّ هو قريتي.
والآن صار عالمي هو غوانتانامو.
حتى بلغت الثانية عشرة، كنت أظن أنني وُلدت من ركبة أمي. في المدرسة عرفت من أين يأتي الأطفال فعلًا، لكن في مجتمعي لم تكن هناك مواعدة بين الشبان والفتيات، فظلّت معرفتي نظرية. وكان حال أغلبنا كذلك. قلة قليلة منا سبق لها الزواج أو كانت تعرف الكثير عن العلاقة بين الرجال والنساء.
ومع ذلك، كان
الحديث عن النساء موضوعنا المفضّل. ليس بطريقة سيئة؛ فنحن كمسلمين لا يجوز لنا أن
نتحدث عن النساء بسوء. لكننا كنا نتحدث عنهن لأن ذلك كان يخفف عنا. عندما يحكي أحد
قصة عن امرأة، كنا نصغي جميعًا. وبينما نحن محاطون بالرجال، كنا نتخيّل أننا نحب
نساءً.
ولم نكن وحدنا
نفتقد النساء؛ الحراس الرجال كانوا يفتقدونهن أيضًا. أما الحارسات فكنّ قليلات
جدًا.
لاحظ أحد
المعتقلين الأكبر سنًا، وكان متزوجًا، أن العزّاب بيننا متلهفون لمعرفة المزيد عن
النساء، فقرر أن يعلّمنا. كنا ننظم دروسًا، ويتعلم بعضنا من بعض كل شيء يمكن
تعليمه.
مثلًا، كان أحد
المعتقلين، وكان طباخًا قبل السجن، يعطينا دروسًا في الطبخ. كان يقول: «الآن سأضع
البصل في الزيت الساخن — ششش ششش»، مقلّدًا صوت البصل وهو يُقلى، ونحن نعرف طبعًا
أنه لا بصل لدينا، ولا زيت، ولا حتى موقد.
وكان يواصل
لعبته، فيطلب من التلاميذ أن يتذوقوا الطبق ليحكموا إن كان يحتاج إلى مزيد من
الملح، أو ليتأكدوا مما إذا كان اللحم قد نضج بما يكفي. كنا نتذوق في خيالنا
طعامًا لم يكن موجودًا، ونضيف إليه ملحًا لا وجود له، ونتفقد نضج لحم لم نره قط.
لم أحب ذلك
الدرس. كان يزيد جوعي.
في اليوم الأول
من درس الزواج، طلب منا أستاذنا أن يبدي كل واحد منا رأيه في كيفية تعامل الرجال
مع النساء. عندها
سألنا الأستاذ: «لو كنتَ امرأة، فماذا كنت ستجيب عن سؤالي؟ وكيف كنت تريد أن
يعاملك الرجال؟»
في البداية، غلبنا الضحك ونحن نتخيّل بعضنا بعضًا في هيئة نساء.
صاح أحد
المعتقلين: «انظروا إلى منصور! الشعر يغطي جسده كله! لو كنتُ امرأة، لنفر منك
الرجال.»
وقال آخر: «لو
كنتُ امرأة، لجعلتكم جميعًا، بوجوهكم القبيحة، تحلمون بي وتبكون من أجلي وتنفقون
أموالكم عليّ، ولن أسمح لواحد منكم حتى بأن يمسّ شعرة مني.»
تركنا أستاذنا
نلهو قليلًا، ثم قال: «والآن، أجبن عن سؤالي يا سيدات!»
قلت: «إذا كنت
سأختار إنسانة ترافقني بقية حياتي، فسأريد زوجة تكون أفضل مني.»
حاول أحد
الحاضرين إحراجي، فقال: «يعني أنك ستترك زوجتك تحكمك؟ وهل سيصبح الرجال مثل
الحمير، يخدمون النساء؟»
فأجبته بأن
الرجال اعتُبروا، على مرّ التاريخ، أفضل من النساء. «لكن انظروا إلى أين أوصلنا
ذلك. حرب تلو حرب، ولا نهاية للحروب. الرجال لا يهبون الحياة لروح واحدة؛ إنهم لا
يفعلون سوى إزهاق الأرواح.»
وقلت إننا
جميعًا، مذنبين كنا أم أبرياء، نجلس هنا في غوانتانامو ونتحدث عن الزواج بدلًا من
أن نعيشه، بسبب ما فعله الرجال.
وختمت قائلًا
إننا جميعًا نعرف أن حياتنا تكون أكثر هدوءًا حين تتولى امرأة قيادة الحراس. أما
حين يكون القائد رجلًا، فكنا نكون أكثر عرضة لسوء المعاملة.
قال أحد
المعتقلين ضاحكًا: «منصور منحاز إلى النساء.»
وقال آخر: «لو
كنتُ امرأة، لتزوجتك!»
ومع توالي دروس
الزواج، أخذ أستاذنا يعلّمنا معنى أن نحب وأن نكون محبوبين. كان يصف لنا ما سنشعر
به حين نرى المرأة التي نحبها ونتحدث إليها، ويشرح لنا كيف ينبغي أن نتصرف يوم
الخطوبة.
ثم خصصنا درسًا
كاملًا لأعظم يوم في حياتنا: يوم العرس. تظاهرنا بأن أحد التلاميذ سيتزوج، وأقمنا
عرسًا يمنيًا تقليديًا. غنّينا ورقصنا كما لو أن الزواج كان حقيقة، لا مجرد درس
داخل غوانتانامو.
لم أقع في الحب
قط، لكنني صرت أشعر بحلاوته. ومثل درس الطبخ، كان درس الزواج يجعلني أكثر جوعًا.
ندمت لأنني لم أتزوج قبل أن آتي إلى غوانتانامو. كنت أشعر أن جزءًا مني ناقص، وأن
هذا الجزء هو زوجة وعائلة.
لفترة من الزمن،
كانت عندي في الزنزانة صورة لابنة صديق عمرها عشر سنوات. صنعت لها إطارًا من قطع
الكرتون وزينته بالزهور، وعلقت الصورة على الحائط. وكلما دخل زوار إلى زنزانتي،
كنت أقول لهم إنها ابنتي.
وحين كانوا
يستغربون كيف تكون لي ابنة شقراء ويبدؤون في طرح أسئلة عن أمها، كنت أقول إنني لم
ألتقِ أمها قط، لكن عندي ابنة على أي حال. أعطيتها اسمًا عربيًا: أمل، أي الرجاء.
في ليلة من
الليالي، دخل الحراس ورشّونا برذاذ الفلفل ومزقوا كل ما في زنازيننا. ورموا «أملي»
في القمامة.
كان بإمكاني أن
أتوقف عن حضور دروس الزواج، وأن أتوقف عن الحلم بالحب. لكنني أدركت أن الشيء
الوحيد الذي قد يكون أقسى من حياة بلا حب، هو حياة بلا ألم. فالألم، على قسوته،
يخبرنا أننا ما زلنا أحياء، وأن في داخلنا شيئًا لا يزال قادرًا على الإحساس.
أحيانًا يشبه
الألم الحب. ولأنني كنت قادرًا على تخيّل الحب، بقي عندي أمل حتى من دون الصورة.
وبعد سنوات
طويلة لم أكن أستطيع خلالها التحدث مع عائلتي، سُمح لي أخيرًا بمكالمتهم. صار
الحديث عن احتمال ترتيب زواج لي، وراودتني رغبة في التمسك بهذا الأمل. لكننا كنا
قد ناقشنا في درس الزواج مشكلة الزواج القسري في بعض البلدان. فكرة أن تُباع
الفتيات مثل الخرفان كانت تؤلمني. لذلك رفضت إمكانية مثل هذا الترتيب.
في آخر يوم من
درس الزواج، قال لنا أستاذنا إن علينا دائمًا أن نتذكر كيف أجبنا عن سؤاله الأول:
كيف ينبغي للرجال أن يعاملوا النساء.
كانت إجاباتنا
جميعًا قد تغيّرت. وكان قد أوصل فكرته. وتمنى لنا زيجات سعيدة وحياة طيبة فيها حب.
في عام 2016،
وبعد أكثر من 14 سنة من الاعتقال، أُفرج عني من غوانتانامو. لكن لم يُسمح لي
بالعودة إلى بلدي اليمن. بدل ذلك، أعيش في صربيا. أنا وحيد. لم أجد بعد امرأة تكون
صديقتي وزوجتي وتعلّمني فن الحب. وحتى الإغوانا فارقتني.
منصور الضيفي كاتب وفنان ومدافع يمني عن حقوق
الإنسان، وُلد في قرية جبلية باليمن. عمل في شبابه راعياً ثم حارساً، قبل أن ينتقل
إلى صنعاء لدراسة علوم الحاسوب، ثم يسافر إلى أفغانستان في مهمة بحثية وهو في سن
الثامنة عشرة أو التاسعة عشرة.
بعد فترة وجيزة من هجمات 11 سبتمبر،
اختطفه مقاتلون أفغان تابعون للجنرال دوستم، ثم باعوه للقوات الأميركية، قبل أن
يُنقل إلى معتقل غوانتانامو، حيث ظل محتجزاً من دون توجيه تهمة إليه ومن دون
محاكمة بين عامي 2002 و2016، أي لأكثر من أربعة عشر عاماً، تحت رقم الاعتقال
«السجين 441». وخلال فترة احتجازه خاض عدة إضرابات عن الطعام، كما تعلّم اللغة
الإنجليزية بنفسه.
أُفرج عنه سنة 2016 ونُقل إلى صربيا
في إطار اتفاق ثنائي مع الولايات المتحدة، ليجد نفسه بحكم الأمر الواقع عديم
الجنسية، بعدما امتنعت صنعاء لفترة عن تسليمه جواز سفره، قبل أن يُعاد إليه سنة
2023. وفي سنة 2021 حصل على شهادة جامعية في إدارة الأعمال، وكان بحث تخرجه حول
إعادة إدماج المعتقلين السابقين في غوانتانامو منطلقاً لتأسيس Guantanamo
Survivors Fund،
الذي شارك في تأسيسه.
وفي سنة 2021 نشر مذكراته بعنوان Don’t Forget Us
Here: Lost and Found at Guantánamo عن
دار Hachette، ونال عنها جائزة Evelyn Shakir للأعمال غير الروائية سنة 2022. ثم أصدر سنة 2024 الكتاب
الصوتي Letters from
Guantanamo.
يعمل منصور الضيفي اليوم منسقاً لبرنامج غوانتانامو في منظمة CAGE International غير الحكومية، كما يشغل صفة باحث زائر (Visiting Fellow) في مركز حقوق الإنسان بكلية الحقوق في جامعة مينيسوتا، الذي تديره فيونوالا ني أولين، المقررة الخاصة السابقة للأمم المتحدة المعنية بمكافحة الإرهاب وحقوق الإنسان. ويقيم حالياً في بلغراد.
العقوبات البريطانية مهزلة. إسرائيل هي المستوطنات، والمستوطنات هي إسرائيل
لقد اختفى الخط الأخضر منذ زمن طويل، ولا يفصل الضفة الغربية عن إسرائيل أي خط آخر سوى خط الفصل العنصري. كلنا مستوطنون
جدعون
ليفي، هآرتس، 10 سبتمبر/أيلول 2026
English - Français - Español- Português - Italiano – Deutsch
تقول
الحكومة البريطانية الجديدة إن تطهيرًا عرقيًا يجري في الضفة الغربية، لتكون بذلك
أول دولة غربية تقول ذلك. وهذا باعث على الأمل وموقف أخلاقي. تحية لبريطانيا، ومن
دون أي سخرية. لكن بريطانيا اختارت معاقبة المستوطنين وحدهم، وهو ما يرسي سابقة
خطيرة. فهي تقول بذلك إن هناك إسرائيل وهناك المستوطنون. هناك دولة وهناك احتلال،
هناك إسرائيليون وهناك مستوطنون.
ما أسهل
هذه التمييزات المريحة، مثل التمييز بين بنيامين نتنياهو رجل الحروب وبين معارضة
السلام. وبهذه الطريقة، ربما لن يتهم أحد بريطانيا بمعاداة السامية، باستثناء
جدعون ساعر، الذي تخصص في اتهام العالم بذلك ومعاقبته على هذا الأساس.
لكن
المستوطنات ليست كيانًا سياسيًا مستقلًا. عندما فرضت أوروبا عقوبات على شبه جزيرة
القرم المحتلة، فرضت أيضًا عقوبات على القوة المحتلة، روسيا. فكيف يمكن معاقبة
المستوطنين وحدهم من دون فرض عقوبات على من أنشأوا المستوطنات ويمولونها ويدافعون
عنها ويدعمونها، أي حكومة إسرائيل؟
المستوطنات
هي إسرائيل، وإسرائيل هي المستوطنات. لقد اختفى الخط الأخضر منذ زمن طويل، ولا
يفصل الضفة الغربية عن إسرائيل أي خط آخر سوى خط الفصل العنصري. كلنا إسرائيليون
وكلنا مستوطنون. وكلنا نتحمل مسؤولية ما يُرتكب باسمنا.
إذا كانت
بريطانيا ترى أن هناك تطهيرًا عرقيًا، وأن بعض عناصره تندرج ضمن أخطر جرائم الحرب
والجرائم ضد الإنسانية، فما جدوى معاقبة المستوطنين؟ المستوطنون مجرد أدوار ثانوية
في هذه الفظائع، ومسؤوليتهم أقل. إنهم مجرد منفذين — جنود ينفذون الجريمة.
المشروع
الاستيطاني مشروع إسرائيلي شامل، تقوده الحكومة بل ويشارك فيه النظام بأسره. لا
توجد جهة رسمية واحدة غير متورطة فيه، بصورة مباشرة أو غير مباشرة، بالفعل أو
بالامتناع عن الفعل، بحماسة أو بلا مبالاة. الدولة هي التي يفترض أن تعاقب
المستوطنين العنيفين لو كانت دولة قانون؛ فهذه ليست مهمة العالم. أما الذين
يتحملون مسؤولية المشروع الاستيطاني فهم الذين ينبغي للعالم أن يعاقبهم، لأن
الحكومة الإسرائيلية، مثل أي حكومة، لا تستطيع معاقبة نفسها.
لذلك فإن
قرار بريطانيا فرض عقوبات على المستوطنين يمنح المجتمع الدولي وسيلة للتهرب من
مسؤوليته. وعلى العالم، الذي يوهم نفسه كثيرًا بأن بنيامين نتنياهو هو مصدر كل
الشرور، أن يتذكر أيضًا أن نتنياهو لم يؤسس المشروع الاستيطاني. فالمشروع الصهيوني
بأسره يقف وراء المستوطنات، ومعه المؤسسة الصهيونية في أنحاء العالم.
أما من
حيث الفعالية، فلن تترتب أي نتيجة على فرض عقوبات على المستوطنين. فالمستوطنون
بعيدون كل البعد عن ثقافة العالم، والقوميون يعتقدون أن إسرائيل لا تحتاج إلى
العالم. ولن تمنعهم أي عقوبات من مواصلة تطرفهم وانفلاتهم فوق الأرض المسروقة.
حتى
العقوبات على استيراد منتجات المستوطنات لا تكاد تُذكر، لأن 2.3 في المئة فقط من
الصادرات الإسرائيلية إلى أوروبا تأتي من المستوطنات. في بؤرة إيش كوديش، الصناعة
هي الكراهية لا التكنولوجيا المتقدمة؛ وفي عدي عاد، المنتج الأول هو العنف لا
الطماطم الكرزية. أما نبيذ المستوطنات فملوث، مصنوع من عناقيد الغضب المزروعة في
أرض مسروقة.
إسرائيل
غير معنية بالعقوبات المفروضة على المستوطنات. والمستوطنون بدورهم غير منزعجين
كثيرًا، وهم محقون في ذلك. فبعد أقل من يوم على إعلانها، ناقشت الإدارة المدنية
يوم الأربعاء بناء 747 وحدة سكنية في الضفة الغربية. المهم أن الابتهاج يعم
وستمنستر.
x