Gideon Levy
Netanyahu the Mafia Boss Takes Pride in What He Ought to Be Ashamed Of
Don Bibi Netanyahou, le Parrain, tire fierté de ce dont il devrait avoir honte
نهضت آزادی ایران :همبستگی ملی، شرط ضروری برای بقای کشور
National Unity, an Essential Condition for the Survival of the Country, by Iran Freedom Movement
Quatre scénarios possibles d’un clash inéluctable entre le chien et sa queue (les avis divergent sur la question de savoir qui est le chien et qui est la queue)
Mostafa Ahmed, Centre de Recherche Al Habtoor, 18/3/2026
Original : من شركاء حرب إلي خصوم سياسة… هل تشعل إيران الخلاف بين ترامب ونتنياهو؟
English : From Wartime Partners to Political Rivals… Could Iran Ignite a Rift Between Trump and Netanyahu?
Traduit par Tlaxcala
Le partenariat stratégique entre les USA et Israël a longtemps démontré une capacité exceptionnelle à absorber et à gérer les divergences tactiques. Pourtant, les développements accompagnant le lancement de l’opération US « Epic Fury » menée parallèlement à l’opération israélienne « Silent Holy City » fin février 2026, ont soumis cette alliance à un test sans précédent dans le Moyen-Orient moderne. Bien que cette campagne coordonnée ait initialement remporté des succès opérationnels décisifs, notamment l’élimination du guide suprême iranien et le démantèlement de la structure de commandement du Corps des Gardiens de la Révolution islamique (CGRI), l’image d’alignement complet projetée par Trump et Netanyahou dissimule des divergences fondamentales de visions et d’objectifs.
Une lecture attentive de la trajectoire historique de cette relation, parallèlement à ses contraintes politiques actuelles, suggère qu’un conflit prolongé mettra en lumière la vive divergence des intérêts stratégiques des deux capitales. Alors que la confrontation passe de frappes rapides à une guerre d’usure régionale complexe dont les conséquences s’étendent au-delà de Washington et Tel-Aviv, ces différences évolueront probablement vers des fractures structurelles profondes. Cet article propose une analyse stratégique de cette dynamique émergente, soutenant que les différences fondamentales dans la capacité à absorber les répercussions économiques, à gérer les pertes humaines et à naviguer dans des calendriers électoraux rigides transformeront les désaccords tactiques feutrés en une rupture stratégique ouverte qu’il sera de plus en plus difficile de contenir ou de nier.
Full transcript of Tucker Carlson’s interview with Joe Kent, published on March 18, 2026
Transcription intégrale de l'interview de Joe Kent par Tucker Carlson, publiée le 18 mars 2026
الطاهر
العمري، ۱۶ مارس ۲۰۲۶
الطاهر العمري لامری نویسنده و روزنامهنگاری است که در سال ۱۹۵۸ در الجزایر متولد شد و از سال ۱۹۸۶ در ایتالیا (راونا) زندگی میکند.
یک مقوله در بحث دربارهٔ جنگ جاری علیه ایران غایب است و همین غیبت
توضیح میدهد که چرا کسانی که این جنگ را به راه انداختهاند، مدام همه چیز را
اشتباه میگیرند.
ایران یک نهضت پارتیزانی مانند جبههٔ آزادیبخش الجزایر (FLN) نیست؛
جبههای که بدون یک دکترین وحدتبخش - ائتلافی از ناسیونالیستها، سوسیالیستها،
کمونیستها، محافظهکاران - صرفاً با یک هدف متحد شده بود: بیرون راندن استعمارگر.
ویتنام شمالی نیست؛ دولتی در بخشی از قلمرو با دکترینی قابلصادرات -
کمونیسم - اما وابسته به مسکو و پکن و محدود از نظر جغرافیایی.
حماس، حزبالله، حوثیها شبهنظامی هستند؛ موجودیتهای فروملی که از
تاکتیکهای چریکی استفاده میکنند چون جایگزینی ندارند: نامتقارن بودنشان اجباری
است، نه انتخابی.
ایران چیز دیگری است و از نظر تاریخی نوظهور: او نخستین نمونهٔ تاریخی
دولتی است که بهطور ساختاری دکترین جنگ پارتیزانی را بهعنوان یک انتخاب راهبردیِ
حاکمیتی بهکار میگیرد و مشروعیت و منابع یک دولت را با منطق عملیاتی یک جنبش
مقاومت تلفیق میکند.
ایران یک ارتش منظم دارد، موشکهای بالستیک دارد، نیروی دریایی دارد،
نهادهای بهرسمیتشناختهشده دارد، دولتی کاملاً وستفالیایی است. و با اینحال،
آگاهانه دکترین جنگ پارتیزانی را بهعنوان راهبرد حاکمیتی خود برگزیده است: اشباع
با سلاحهای ارزانقیمت، فرسایشی کردن جنگ، پذیرش آگاهانهٔ خسارتهای سرزمینی تا
هزینه را برای حریف غیرقابلتحمل کند. نه از سر ناچاری، بلکه از سر این ارزیابی که
این راهبرد بهینه در برابر برتری قاطع متعارف است.
این انتخاب یک پیامد اقتصادی ویرانگر برای کسیکه با او میجنگد
دارد. یک پهپاد شاهد بیستهزار دلار آب میخورد. یک موشک رهگیر تاد (THAAD) ۱۲/۷ میلیون دلار. ایران در هفتهٔ اول جنگ پانصد موشک
بالستیک و نزدیک به دو هزار پهپاد پرتاب کرد. ریاضیات بیرحم است: جنگ فقیرانه
هزینهای غیرقابلتحمل را به جنگ ثروتمندانه تحمیل میکند؛ نه در میدان نبرد،
بلکه در زنجیرههای تأمین، در بودجهها، در ذخایر رهگیرهایی که زودتر از آنکه
تولید شوند، ته میکشند.
اما عمیقترین نوآوری، نوآوری نظامی نیست؛ نوآوری ساختاری است. ایران
تناقضی را نهادینه کرده که همهٔ جنبشهای آزادیبخش ناچار به انتخاب میان دو قطب
آن بودهاند: دولت بودن یا انقلاب بودن. الجزایر پس از ۱۹۶۲ دولت بودن را برگزید و از انقلاب
بودن بازایستاد. کوبا هر دو را آزمود و شکست خورد. اما ایران نه: او آگاهانه یک
دوگانگی دائمی ساخته است. ارتش منظم، دولت وستفالیایی است. سپاه پاسداران - انقلاب
پایدار است، با شبکههای منطقهایاش، با شاخههایش در یمن، عراق، لبنان، که همگی
نه با یک ایدئولوژی سکولار، بلکه با یک ایمان متحدند: اسلام شیعه بهمثابه هویت،
خاطره، آسیبِ بنیادین. کسی شیعه شدن را جوری که کمونیست شدن را انتخاب میکند،
انتخاب نمیکند. شیعه شدن، خانواده است، سوگواری است، تن است. کربلا یک رویداد تاریخی نیست؛ یک
الگوی کیهانی (جهانشناختی) است که تکرار میشود.
نتیجه یک انترناسیونالیسم دینی است که اتحادی بین دولتها نیست،
انترناسیونال لنینیستی نیست، بلکه شبکهای فراملی است که با یک دستور زبان وجودی
مشترک کنار هم نگه داشته شده و برای هماهنگی به یک مرکز فرماندهی آشکار نیاز ندارد.
و بعد ایالات متحده و اسرائیل بزرگترین هدیه را دادند: آنها پانتئون
(خدایان) را آفریدند. سلیمانی، نصرالله، خامنهای: هر حذف هدفمند که فکر میکردند
یک مسئلهٔ راهبردی را حل میکند، شهیدی تولید کرد که همبستگی شبکه را چند برابر میکند.
در الهیات شیعه، مرگ رهبر عادل به دست ستمگر شکست نیست؛ تأیید عدالت اوست. این
ساختار روایی کربلاست. یک ژنرال زنده ممکن است اشتباه کند، ممکن است ناامید کند،
ممکن است پیر شود. یک شهید جاودانه و کامل است. آنها با موشکهایشان فیلمنامهای
را که آن طرف منتظرش بود، بازنویسی کردند.
اما یک اشتباه آخر هست، شاید بزرگترین اشتباه. اسرائیل به بانکهای
حزبالله (مؤسسهٔ قرضالحسن) و بزرگترین بانک ایران (بانک سپه) زد. در جهان شیعهٔ
خمینیستی، بانک یک نهاد مالی نیست؛ زیرساخت مادی الهیات است. سازوکاری است که از
طریق آن زکات توزیع میشود، به امور خیریه بودجه میدهند، پیمان با مستضعفین -
ناتوانترینها، ستمدیدگان، رنجکشیدگان زمین از نگاه فانون - حفظ میشود.
خمینی اجماع انقلاب را روی این شبکهٔ مویرگی همبستگی مادی بنا کرد. زدن آن روایت
مقاومت را تضعیف نمیکند؛ آنرا تأیید میکند.
در زندگی روزمرهٔ میلیونها آدم فقیر نشان میدهد که دشمنان محرومین کیستند. این بهترین پروپاگاندایی است که شدنی است، با بمبهای خود اسرائیل اجرا شده.
جمهوری اسلامی ایران سعادت انسان در کل جامعه بشری را آرمان خود میداند
و استقلال و آزادی و حکومت حق و عدل را حق همه مردم جهان میشناسد. بنا بر این در
عین خودداری کامل از هر گونه دخالت در امور داخلی ملتهای دیگر، از مبارزه حقطلبانه
مستضعفین در برابر مستکبرین در هر نقطه از جهان حمایت میکند.
قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران
اصل یکصد و پنجاه و چهارم
حالا همهٔ اینها را کنار هم بگذارید: با منطق جنگ متعارف - سر بریدن
ساختار، قطع کردن منابع مالی، نابود کردن زیرساختها - با شکلی از سیاست میجنگند
که یک ساختار متعارف نیست. یک شبکهٔ نمادین، اجتماعی، نظامی و دینی است که عامدانه
ساخته شده تا دقیقاً از طریق تخریب، نابودنشدنی باشد. هر بمبی که فرو میآید روایت
را تقویت میکند. هر شهیدی پانتئون را استوارتر میکند. هر بانکی که هدف میگیرد، به فقرا
نشان میدهد که ستمگر در کدام صف ایستاده است.
و اگر دولت ایران تجزیه شود و یا شکست بخورد، سپاه بدون دولت - آموزشدیده،
مسلح، پروردهیافته در فرهنگی از شهادت که برای بقا به هیچ نهادی وابسته نیست - در
منطقهای از لبنان تا پاکستان، از جمهوری آذربایجان تا بحرین، با شاخههایی در سه
قاره پخش خواهد شد. دیگر در هیچ ساختار دولتی مهار نشده، با هیچی برای از دست
دادن، با شهدایی بسیار قدرتمند و روایتی از مقاومت قویتر از قبل. یک دولت خصم
ایرانی قابل بازداشتن است. یک ازدهام (انبوه) از سپاه بدون دولت، قابل بازداشتن
نیست.
و در حالی که همهٔ اینها اتفاق میافتد، سه نشانه میگویند که این جنگ
چقدر عمیقاً از کنترل روایی کسانی که آنرا بهراه انداختهاند خارج شده.
ترکیه منتظر میلیونها پناهجوی ایرانیِ گریزان از بمبها بود. در عوض،
هزاران ایرانی را دید که از مرز در جهت مخالف عبور میکنند تا برای دفاع از وطن
بازگردند. نه لزوماً برای دفاع از رژیم، برای دفاع از ایران. تمدن چهارهزارسالهٔ
پارسی که تن به معادلهٔ "رژیم مساوی با مردم" نمیدهد. ناسیونالیسم
زخمخورده چیزی را تولید میکند که سالها مخالفت سیاسی نمیتواند.
و بعد غزه است. ایران مورد حمله قرار میگیرد بعد از آنکه جهان ماهها
نسلکشی فلسطین را تماشا کرد، پخش زنده، مستند، انکارشده توسط دستگاههای
دیپلماتیک غربی.
برای فقرای زمین، برای جنوب جهانی، برای هرکسی که خود را در صف
خوارشدهگان میبیند، توالی رویدادها خوانا و بیرحم است: کسانی که از فلسطینیها
دفاع میکردند، حالا توسط همانهایی بمباران میشوند که به سلاخهایشان اسلحه میدادند.
ایران در تخیل جهانی رنجکشیدگان به چیزی فراتر از سیاست منطقهای یا الهیات شیعه
تبدیل شده: این وعده که میتوان مقاومت کرد، این انتقام نمادین کسانی است که هرگز
به عدالت نرسیدند. آن همبستگی مرزهای مذهبی و جغرافیایی نمیشناسد.
و نهایتاً، چین است. استراتژیستهایش جنگ را نگاه نمیکنند: آنها
دارند دقیقترین ارزیابی ممکن را از تواناییهای واقعی آمریکا در شرایط منازعهٔ با
شدت بالا انجام میدهند. هر رهگیر تادی که شلیک میشود، هر تاماهاوکی که پرتاب میشود،
هر روز جنگ یک داده است در مورد تابآوری لجستیکی و صنعتی حریفی که روزی در
اقیانوس آرام باید رودررویش بایستند. میبینند ذخیرهها ته میکشد، زمان تولید با
مصرف هماهنگ نیست، زنجیرهٔ تأمین تحت فشار است. دارند یادداشت برمیدارند. و برای
بردن این جنگ نیازی به جنگیدن ندارند: فقط باید صبر کنند تا مهمات آمریکا تمام شود.
این جنگ را نمیتوان برد. فقط میتوان آنرا گستردهتر کرد. و جهان
اینرا میداند.
„Warum gibt Iran nicht auf?“ – Trumps Frage zeigt das Iran-Desaster
روز هفدهم جنگ با ایران. صبر
کنید، بگذارید دوباره بگویم: روز هفدهم.
آیا میدانید همین حالا در
راهروهای کاخ سفید چه میگذرد؟ دونالد ترامپ در دفترش نشسته و از مشاورانش سؤالی
میپرسد که همهچیز را تغییر میدهد:
چرا ایرانیها تسلیم نمیشوند؟
والاستریت ژورنال این موضوع
را افشا کرده است. قدرتمندترین مرد جهان شگفتزده است. تکرار میکنم: شگفتزده.
همان مردی که گفته بود این جنگ خیلی زود تمام میشود. کسی که ادعا کرده بود ایران
دیگر نیروی دریایی و نیروی هوایی ندارد.
این مرد نمیفهمد چرا تهران
همچنان میجنگد. و اینجاست بخشی که تمام شب مرا بیدار نگه داشت: مشاورانش در خفا
او را تحت فشار میگذارند تا بهدنبال راه خروج باشد. در خفا. یعنی در ظاهر از
پیروزی حرف میزنند، اما پشت درهای بسته وحشت کامل حاکم است. این یک اعتراف به ضعف
است.
ترامپ انتظار یک پیروزی سریع
را داشت؛ تکرار جنگ ۱۲ روزهاش
در ژوئن گذشته. اما واقعیت کاملاً متفاوت است.
پس از ۱۷ روز، ایران هنوز موشک شلیک میکند، تنگه هرمز را
مینگذاری کرده و — مهمتر از همه — بیشتر از قبل از جنگ نفت صادر میکند. ۳۰ درصد بیشتر. به این فکر کنید.
ایالات متحده بیش از دو هفته
است که ایران را بمباران میکند، گفته میشود ۶۰۰۰ هدف را زده، نیروی دریایی ایران را نابود کرده و
نیروی هوایی آن را از کار انداخته است. و با این حال صادرات نفت ایران افزایش
یافته است. چگونه ممکن است؟ چین.
چینیها هر بشکهای را که
تهران عرضه کند میخرند. نه تحریم، نه قانون، فقط تجارت. در حالی که ترامپ فکر میکرد
ایران را به زانو درمیآورد، حاکمان ایران مسیر کشتیهای خود را تغییر دادند، راههای
تجاری جدیدی ایجاد کردند و بیشتر از قبل درآمد کسب میکنند.
والاستریت ژورنال گزارش میدهد
که ترامپ در جلسات بارها همان سؤال را تکرار میکند: چرا آنها تسلیم نمیشوند؟
مشاورانش پاسخی ندارند. یا بهتر بگوییم، پاسخی دارند، اما ترامپ نمیخواهد آن را
بشنود.
پاسخ این است: چون طرح شکست
خورده است. چون ارتش آمریکا میتواند اهداف را بزند، اما نمیتواند راهحلهای
سیاسی را از آسمان بمباران کند. چون ایران حریفی کاملاً متفاوت از افغانستان یا
عراق است.
صبر کنید، اوضاع بدتر هم میشود.
اظهارات عمومی ترامپ هر روز تغییر میکند: ابتدا «تسلیم بیقید و شرط»، بعد «بهزودی
تمام میشود»، سپس «تقریباً چیزی برای بمباران باقی نمانده است».
و حالا این سؤال ناامیدانه:
چرا تسلیم نمیشوند؟ این استراتژی نیست. این بداههپردازی است. این رئیسجمهوری
است که متوجه شده بزرگترین قمار سیاست خارجیاش از کنترل خارج شده است.
جمهوریخواهان نگران شدهاند.
نظرسنجیها نشان میدهد که اکثریت آمریکاییها با این جنگ مخالفاند. قیمت نفت از ۱۰۰ دلار در هر بشکه عبور کرده و حتی موقتاً به ۱۱۹ دلار رسیده است.
در پمپبنزینهای آمریکا، مردم
قیمتهای بیسابقهای پرداخت میکنند. انتخابات میاندورهای نزدیک است و مشاوران
ترامپ میدانند: اگر جنگ چند هفته دیگر ادامه یابد، کنگره را از دست خواهیم داد.
به همین دلیل این افشاگری در
والاستریت ژورنال صورت گرفت. به همین دلیل فشارهای پنهانی برای یافتن راه خروج
وجود دارد. آنها تلاش میکنند رئیسجمهور را بهآرامی به سمت خروج هدایت کنند،
بدون اینکه آبرویش را از دست بدهد.
اما ترامپ، ترامپ است. او نمیتواند
بهسادگی متوقف شود. او باید اعلام پیروزی کند، حتی اگر پیروزی وجود نداشته باشد.
بنابراین به رسانهها میگوید:
«ما خیلی جلوتر از برنامه هستیم.» این زبان اورولی است. «جلوتر از برنامه» در
دنیای ترامپ یعنی: دیگر برنامهای وجود ندارد، چون برنامه اولیه فروپاشیده است.
و نکته اینجاست: ایران این را
میداند. سپاه پاسداران بیانیهای صادر کرده است.
ایران تعیین خواهد کرد که جنگ
چه زمانی پایان یابد.
این پاسخی مستقیم به ادعاهای
ترامپ است. تهران به قدرتمندترین مرد جهان میگوید: تو این جنگ را کنترل نمیکنی.
ما کنترل میکنیم.
و واقعیتها این را تأیید میکنند.
Tahar Lamri, 16/3/2026
Há
uma categoria que falta no debate sobre a guerra em curso contra o Irã, e sua
ausência explica por que aqueles que a combatem continuam errando tudo.
O Irã
não é um movimento de partisans como a FLN argelina, que era uma frente sem
dogma unificador - coalizão de nacionalistas, socialistas, comunistas,
conservadores - mantida unida por um único objetivo: expulsar o colonizador.
Não é o Vietnã do Norte, que era um estado numa parte do território com uma
doutrina exportável - o comunismo - mas dependente de Moscou e Pequim e
geograficamente limitado. Hamas, Hezbollah, os Houthis são milícias, entidades
subnacionais que usam táticas de guerrilha porque não têm alternativa: sua
assimetria é forçada, não escolhida.
O Irã
é algo diferente e historicamente novo: representa o primeiro caso histórico de
um estado que adota estruturalmente a doutrina da guerra de partisans como
escolha estratégica soberana, combinando a legitimidade e os recursos de um
estado com a lógica operacional do movimento de resistência. Tem um exército
regular, mísseis balísticos, uma marinha, instituições reconhecidas, é um
estado westfaliano em todos os aspectos. E no entanto, escolheu deliberadamente
a doutrina da guerra de partisans como estratégia soberana: saturação com armas
econômicas, desgaste, aceitação consciente das perdas territoriais para tornar
o custo insustentável para o adversário. Não porque não pudesse fazer de outra
forma, mas porque avaliou que era a estratégia ótima contra uma superioridade
convencional esmagadora.
Essa
escolha tem uma consequência econômica devastadora para quem o combate. Um
drone Shahed custa vinte mil dólares. Um interceptador THAAD custa 12,7 milhões
de dólares. O Irã lançou na primeira semana de guerra quinhentos mísseis
balísticos e quase dois mil drones. A matemática é impiedosa: a guerra pobre
faz a guerra rica pagar um custo insustentável: não no campo de batalha, mas
nas cadeias de suprimentos, nos orçamentos, nos estoques de interceptadores que
se esgotam mais rápido do que podem ser produzidos.
Mas a
novidade mais profunda não é militar: é estrutural. O Irã institucionalizou uma
contradição que todos os movimentos de libertação tiveram que escolher: ser
estado ou ser revolução. A Argélia depois de 1962 escolheu ser estado e deixou
de ser revolução. Cuba tentou ambas e falhou. O Irã não: construiu
deliberadamente uma dualidade permanente. O exército regular é o estado
westfaliano. Os Pasdaran - os Guardas da Revolução - são a revolução
permanente, com suas redes regionais, suas ramificações no Iêmen, Iraque,
Líbano, todas unidas não por uma ideologia laica mas por uma fé: o islamismo
xiita como identidade, memória, trauma fundador. Não se escolhe ser xiita como
se escolhe ser comunista. É família, luto, corpo. Karbala não é um evento
histórico: é um paradigma cosmológico que se repete.
O
resultado é um internacionalismo religioso que não é uma aliança entre estados,
não é uma Internacional leninista, mas uma rede transnacional mantida unida por
uma gramática existencial comum que não precisa de um centro de comando
explícito para se coordenar.
E
então EUA e Israel fizeram o maior presente: criaram o panteão. Soleimani,
Nasrallah, Khamenei: cada eliminação direcionada que pensavam resolver um
problema estratégico produziu um mártir que multiplica a coesão da rede. Na
teologia xiita, a morte do líder justo pelas mãos do opressor não é uma
derrota: é a confirmação de sua justiça. É a estrutura narrativa de Karbala. Um
general vivo pode errar, pode decepcionar, pode envelhecer. Um mártir é eterno
e perfeito. Reescreveram, com seus mísseis, o roteiro que o outro lado
esperava.
A República Islâmica do Irã tem como ideal a felicidade humana em toda a sociedade e considera que a conquista da independência, da liberdade e do império da justiça e da verdade é um direito de todos os povos do mundo. Consequentemente, ao mesmo tempo em que se abstém escrupulosamente de qualquer forma de ingerência nos assuntos internos de outras nações, apoia as lutas justas dos mustadhafoun (oprimidos) contra os mustakbirun (opressores/arrogantes) em todos os cantos do mundo.
Constituição da República Islâmica do Irã, Capítulo 10, Artigo 154
Mas
há um último erro, talvez o mais grave. Israel atingiu os bancos do Hezbollah
(o Instituto Al Qardh al-Hassan) e o maior banco iraniano (Bank Sepah). No
mundo xiita khomeinista, o banco não é uma instituição financeira: é a
infraestrutura material da teologia. É o mecanismo através do qual se distribui
o zakat, se financiam as obras de caridade, se mantém o pacto com os
mustazaafin, os mais fracos, os oprimidos, os condenados da terra de Fanon.
Khomeini construiu o consenso da revolução sobre esta rede capilar de
solidariedade material. Atingi-la não enfraquece a narrativa da resistência: a
confirma. Demonstra, na vida cotidiana de milhões de pobres, quem são os
inimigos dos fracos. É a melhor propaganda possível, realizada pelas próprias
bombas israelenses.
Juntando
tudo: está-se combatendo com a lógica da guerra convencional - decapitar a
estrutura, cortar o financiamento, destruir infraestruturas - uma forma
política que não é uma estrutura convencional. É uma rede simbólica, social,
militar e religiosa deliberadamente construída para ser indestrutível
precisamente através da destruição. Cada bomba que cai fortalece o narrativa.
Cada mártir consolida o panteão. Cada banco atingido mostra aos pobres de que
lado está o opressor.
E se
o estado iraniano for desmembrado ou derrotado, os Pasdaran sem estado - treinados,
armados, formados numa cultura do martírio que não depende de nenhuma
instituição para sobreviver - espalhar-se-iam por uma região que vai do Líbano
ao Paquistão, do Azerbaijão ao Bahrein, com ramificações em três continentes.
Não mais contidos por nenhuma estrutura estatal, sem nada a perder, com
mártires poderosíssimos e uma narrativa de resistência mais forte do que antes.
Um estado iraniano hostil é dissuadível. Um enxame de Pasdaran sem estado não o
é.
E
enquanto tudo isso acontece, três sinais dizem o quão profundamente esta guerra
está escapando ao controle narrativo de quem a desencadeou.
A
Turquia esperava milhões de refugiados iranianos fugindo das bombas. Viu, em
vez disso, milhares de iranianos cruzando a fronteira na direção oposta, para
regressar a defender a pátria. Não necessariamente o regime: o Irã. A
civilização persa de quatro milênios que não se deixa reduzir à equação “regime
igual a povo”. O nacionalismo ferido produz o que anos de oposição política não
conseguem construir.
E
depois há Gaza. O Irã é atacado depois que o mundo assistiu durante meses ao
genocídio palestino transmitido ao vivo, documentado, negado pelas chancelarias
ocidentais. Para os pobres da terra, para o Sul global, para qualquer um que se
sinta do lado dos humilhados, a sequência é legível e brutal: quem defendia os
palestinos é agora bombardeado pelos mesmos que armavam quem os massacrava. O
Irã tornou-se, no imaginário global dos condenados, algo que vai muito além da
política regional ou da teologia xiita: é a promessa de que se pode resistir, é
a vingança simbólica de quem nunca teve justiça. Essa solidariedade não tem
fronteiras confessionais nem geográficas.
Finalmente,
há a China. Seus estrategistas não estão olhando para a guerra: estão
conduzindo a mais detalhada avaliação possível das capacidades reais euamericanas
em condições de conflito de alta intensidade. Cada interceptador THAAD
disparado, cada Tomahawk lançado, cada dia de guerra é um dado sobre a
resistência logística e industrial do adversário que terão que enfrentar, um
dia, no Pacífico. Veem os estoques se esgotarem, os tempos de produção não
acompanharem o consumo, a cadeia logística sob pressão. Estão tomando notas. E
não precisam lutar para ganhar esta guerra: basta-lhes esperar que a EUAmérica
fique sem munições.
Esta
guerra não pode ser vencida. Só pode ser alargada. E o mundo sabe disso.
Tahar Lamri, 16-3-2026
Hay
una categoría que falta en el debate sobre la guerra en curso contra Irán, y su
ausencia explica por qué quienes la libran siguen equivocándose en todo.
Irán
no es un movimiento partisano como el FLN argelino, que era un frente sin dogma
unificador -coalición de nacionalistas, socialistas, comunistas, conservadores-
unido por un único objetivo: expulsar al colonizador. No es Vietnam del Norte,
que era un Estado en una parte del territorio con una doctrina exportable -el
comunismo- pero dependiente de Moscú y Pekín y geográficamente limitado. Hamás,
Hezbolá, los hutíes son milicias, entidades subnacionales que utilizan tácticas
de guerrilla porque no tienen alternativa: su asimetría es forzada, no elegida.
Irán
es algo diferente e históricamente nuevo: representa el primer caso histórico
de un Estado que adopta estructuralmente la doctrina de la guerra partisana
como opción estratégica soberana, combinando la legitimidad y los recursos de
un Estado con la lógica operativa del movimiento de resistencia. Tiene un
ejército regular, misiles balísticos, una marina, instituciones reconocidas, es
un Estado westfaliano en todos los sentidos. Y sin embargo, ha elegido
deliberadamente la doctrina de la guerra partisana como estrategia soberana:
saturación con armas económicas, desgaste, aceptación consciente de las
pérdidas territoriales para hacer insostenible el costo para el adversario. No
porque no pudiera hacerlo de otro modo, sino porque consideró que era la
estrategia óptima contra una superioridad convencional aplastante.
Esta
elección tiene una consecuencia económica devastadora para quien lo combate. Un
dron Shahed cuesta veinte mil dólares. Un interceptor THAAD cuesta 12,7
millones. Irán lanzó en la primera semana de guerra quinientos misiles
balísticos y casi dos mil drones. La matemática es implacable: la guerra pobre
hace pagar un costo insostenible a la guerra rica: no en el campo de batalla,
sino en las cadenas de suministro, en los presupuestos, en las reservas de
interceptores que se agotan más rápido de lo que pueden producirse.
Pero
la novedad más profunda no es militar: es estructural. Irán ha
institucionalizado una contradicción que todos los movimientos de liberación
han tenido que elegir: ser Estado o ser revolución. Argelia después de 1962
eligió ser estado y dejó de ser revolución. Cuba intentó ambas y fracasó. Irán
no: ha construido deliberadamente una dualidad permanente. El ejército regular
es el estado westfaliano. Los Pasdaran -los Guardianes de la Revolución- son la
revolución permanente, con sus redes regionales, sus ramificaciones en Yemen,
Irak, Líbano, todas unidas no por una ideología laica sino por una fe: el islam
chií como identidad, memoria, trauma fundacional. No se elige ser chií como se
elige ser comunista. Es familia, duelo, cuerpo. Karbala no es un evento
histórico: es un paradigma cosmológico que se repite.
El
resultado es un internacionalismo religioso que no es una alianza entre Estados,
no es una Internacional leninista, sino una red transnacional unida por una
gramática existencial común que no necesita un centro de mando explícito para
coordinarse.
Y
luego USA e Israel hicieron el regalo más grande: crearon el panteón.
Soleimani, Nasrallah, Jameneí: cada eliminación selectiva que pensaban que
resolvería un problema estratégico produjo un mártir que multiplica la cohesión
de la red. En la teología chií, la muerte del líder justo a manos del opresor
no es una derrota: es la confirmación de su justicia. Es la estructura
narrativa de Karbala. Un general vivo puede equivocarse, puede decepcionar,
puede envejecer. Un mártir es eterno y perfecto. Reescribieron, con sus
misiles, el guion que la otra parte esperaba.
La República Islámica de Irán tiene como ideal la
felicidad humana en toda la sociedad, y considera que el logro de la
independencia, la libertad y el imperio de la justicia y la verdad es un
derecho de todos los pueblos del mundo. En consecuencia, al tiempo que se
abstiene escrupulosamente de toda forma de injerencia en los asuntos internos
de otras naciones, apoya las luchas justas de los mustadhafoun
(oprimidos) contra los mustakbirun (opresores/arrogantes) en cada rincón
del mundo.
Constitución de la República Islámica de Irán,
Capítulo 10, Artículo 154
Pero
hay un último error, quizás el más grave. Israel golpeó los bancos de Hezbolá
(el Instituto Al Qardh al-Hassan) y el banco iraní más grande (Bank Sepah). En
el mundo chií jomeinista, el banco no es una institución financiera: es la
infraestructura material de la teología. Es el mecanismo a través del cual se
distribuye el zakat, se financian las obras de caridad, se mantiene el pacto
con los mustadhafin, los más débiles, los oprimidos, los condenados de
la tierra de Fanon. Jomeini construyó el consenso de la revolución sobre esta
red capilar de solidaridad material. Golpearla no debilita la narrativa de la
resistencia: la confirma. Demuestra, en la vida cotidiana de millones de
pobres, quiénes son los enemigos de los débiles. Es la mejor propaganda
posible, realizada por las propias bombas israelíes.
Resumiendo
todo: se está combatiendo con la lógica de la guerra convencional -decapitar la
estructura, cortar la financiación, destruir infraestructuras- una forma
política que no es una estructura convencional. Es una red simbólica, social,
militar y religiosa construida deliberadamente para ser indestructible
precisamente a través de la destrucción. Cada bomba que cae fortalece la
narrativa. Cada mártir consolida el panteón. Cada banco golpeado demuestra a
los pobres de qué lado está el opresor.
Y si
el Estado iraní fuera desmembrado o derrotado, los Pasdaran sin Estado
-entrenados, armados, formados en una cultura del martirio que no depende de
ninguna institución para sobrevivir- se distribuirían en una región que va
desde el Líbano hasta Pakistán, desde Azerbaiyán hasta Bahréin, con
ramificaciones en tres continentes. Ya no contenidos por ninguna estructura
estatal, sin nada que perder, con mártires poderosísimos y una narrativa de
resistencia más fuerte que antes. Un Estado iraní hostil es disuadible. Un
enjambre de Pasdaran sin Estado no lo es.
Y
mientras todo esto sucede, tres señales indican cuán profundamente esta guerra
está escapando al control narrativo de quienes la desataron.
Turquía
esperaba millones de refugiados iraníes huyendo de las bombas. Vio, en cambio,
a miles de iraníes cruzando la frontera en dirección opuesta, para regresar a
defender la patria. No necesariamente el régimen: Irán. La civilización persa
de cuatro milenios que no se deja reducir a la ecuación “régimen igual a pueblo”.
El nacionalismo herido produce lo que años de oposición política no logran
construir.
Y
luego está Gaza. Irán es atacado después de que el mundo presenciara durante
meses el genocidio palestino transmitido en directo, documentado, negado por
las cancillerías occidentales. Para los pobres de la tierra, para el Sur
global, para cualquiera que se sienta del lado de los humillados, la secuencia
es legible y brutal: quienes defendían a los palestinos son ahora bombardeados
por los mismos que armaban a quienes los masacraban. Irán se ha convertido, en
el imaginario global de los condenados, en algo que va mucho más allá de la
política regional o la teología chií: es la promesa de que se puede resistir,
es la venganza simbólica de quienes nunca tuvieron justicia. Esa solidaridad no
tiene fronteras confesionales ni geográficas.
Finalmente,
está China. Sus estrategas no están mirando la guerra: están realizando la
evaluación más detallada posible de las capacidades reales usamericanas en
condiciones de conflicto de alta intensidad. Cada interceptor THAAD disparado,
cada Tomahawk lanzado, cada día de guerra es un dato sobre la resistencia
logística e industrial del adversario que tendrán que enfrentar, un día, en el
Pacífico. Ven cómo se agotan las reservas, cómo los tiempos de producción no
siguen el ritmo del consumo, la cadena logística bajo presión. Están tomando
notas. Y no necesitan luchar para ganar esta guerra: les basta con esperar a
que USA se quede sin municiones.
Esta
guerra no puede ganarse. Solo puede extenderse. Y el mundo lo sabe.
Tahar Lamri, 16.3.2026
Es gibt
eine Kategorie, die in der Debatte über den laufenden Krieg gegen den Iran
fehlt, und ihr Fehlen erklärt, warum diejenigen, die ihn führen, weiterhin
alles falsch machen.
Der Iran
ist keine Partisanenbewegung wie die algerische FLN, die eine Front ohne
einigendes Dogma war - eine Koalition aus Nationalisten, Sozialisten,
Kommunisten, Konservativen - zusammengehalten von einem einzigen Ziel: den
Kolonisator zu vertreiben. Er ist nicht Nordvietnam, das ein Staat auf einem
Teil des Territoriums mit einer exportierbaren Doktrin - dem Kommunismus - war,
aber abhängig von Moskau und Peking und geografisch begrenzt. Hamas, Hisbollah,
die Huthi sind Milizen, subnationale Einheiten, die Guerillataktiken anwenden,
weil sie keine Alternative haben: Ihre Asymmetrie ist erzwungen, nicht gewählt.
Der Iran
ist etwas anderes und historisch Neues: er stellt den ersten historischen Fall
eines Staates dar, der strukturell die Doktrin des Partisanenkrieges als
souveräne strategische Wahl annimmt und die Legitimität und Ressourcen eines
Staates mit der operativen Logik einer Widerstandsbewegung verbindet. Er hat
eine reguläre Armee, ballistische Raketen, eine Marine, anerkannte
Institutionen, er ist in jeder Hinsicht ein westfälischer Staat. Und dennoch
hat er bewusst die Doktrin des Partisanenkrieges als seine souveräne Strategie
gewählt: Sättigung mit billigen Waffen, Zermürbung, bewusste Akzeptanz
territorialer Verluste, um die Kosten für den Gegner unerträglich zu machen.
Nicht, weil er es nicht anders tun könnte, sondern weil er dies als die
optimale Strategie gegen eine überwältigende konventionelle Überlegenheit
beurteilte.
Diese Wahl
hat verheerende wirtschaftliche Folgen für den, der ihn bekämpft. Eine
Shahed-Drohne kostet zwanzigtausend Dollar. Ein THAAD-Abfangjäger kostet 12,7
Millionen Dollar. Der Iran hat in der ersten Kriegswoche fünfhundert
ballistische Raketen und fast zweitausend Drohnen abgefeuert. Die Mathematik
ist gnadenlos: Der arme Krieg lässt den reichen Krieg einen unerträglichen
Preis zahlen: nicht auf dem Schlachtfeld, sondern in den Lieferketten, in den
Haushalten, in den Vorräten an Abfangraketen, die schneller erschöpft sind, als
sie produziert werden können.
Aber die
tiefgreifendste Neuerung ist nicht militärischer Natur: sie ist strukturell.
Der Iran hat einen Widerspruch institutionalisiert, vor den alle
Befreiungsbewegungen gestellt waren: Staat oder Revolution zu sein. Algerien
entschied sich nach 1962 dafür, Staat zu sein, und hörte auf, Revolution zu
sein. Kuba versuchte beides und scheiterte. Der Iran nicht: Er hat bewusst eine
dauerhafte Dualität aufgebaut. Die reguläre Armee ist der westfälische Staat.
Die Pasdaran - die Revolutionsgarden - sind die permanente Revolution mit ihren
regionalen Netzwerken, ihren Verzweigungen im Jemen, Irak, Libanon, alle
verbunden nicht durch eine säkulare Ideologie, sondern durch einen Glauben: den
schiitischen Islam als Identität, Erinnerung, Gründungstrauma. Man entscheidet
sich nicht dafür, Schiit zu sein, wie man sich dafür entscheidet, Kommunist zu
sein. Es ist Familie, Trauer, Körper. Kerbela ist kein historisches Ereignis:
Es ist ein kosmologisches Paradigma, das sich wiederholt.
Das
Ergebnis ist ein religiöser Internationalismus, der kein Bündnis zwischen
Staaten ist, keine leninistische Internationale, sondern ein transnationales
Netzwerk, das durch eine gemeinsame existenzielle Grammatik zusammengehalten
wird und keines expliziten Befehlszentrums zur Koordination bedarf.
Und dann
machten die USA und Israel das größte Geschenk: Sie schufen das Pantheon.
Soleimani, Nasrallah, Khamenei: Jede gezielte Tötung, von der sie dachten, sie
löse ein strategisches Problem, brachte einen Märtyrer hervor, der den
Zusammenhalt des Netzwerks vervielfacht. In der schiitischen Theologie ist der
Tod des gerechten Führers durch die Hand des Unterdrückers keine Niederlage: Es
ist die Bestätigung seiner Gerechtigkeit. Es ist die Erzählstruktur von
Kerbela. Ein lebender General kann Fehler machen, kann enttäuschen, kann
altern. Ein Märtyrer ist ewig und perfekt. Mit ihren Raketen haben sie das
Drehbuch umgeschrieben, auf das die andere Seite wartete.
Die Islamische Republik Iran hat das Glück der Menschen in der gesamten menschlichen Gesellschaft zum Ideal erklärt und betrachtet die Verwirklichung von Unabhängigkeit, Freiheit sowie einer Herrschaft der Gerechtigkeit und Wahrheit als Recht aller Menschen auf der Welt. Dementsprechend enthält sie sich strikt jeder Einmischung in die inneren Angelegenheiten anderer Nationen, unterstützt jedoch die gerechten Kämpfe der Mustadhafoun (Unterdrückten) gegen die Mustakbirun (Unterdrücker/Arroganten) in jedem Winkel der Erde.
Verfassung der Islamischen Republik Iran, Kapitel 10,
Artikel 154
Aber es
gibt einen letzten Fehler, vielleicht den schwerwiegendsten. Israel hat die
Banken der Hisbollah (das Al-Qardh-al-Hassan-Institut) und die größte iranische
Bank (Bank Sepah) angegriffen. In der chomeinistischen schiitischen Welt ist
die Bank kein Finanzinstitut: Sie ist die materielle Infrastruktur der
Theologie. Sie ist der Mechanismus, über den die Zakat verteilt, wohltätige
Werke finanziert, der Pakt mit den Mustazaafin aufrechterhalten wird - den
Schwächsten, den Unterdrückten, den Verdammten dieser Erde im Sinne Fanons.
Chomeini baute den Konsens der Revolution auf diesem kapillaren Netzwerk
materieller Solidarität auf. Sie anzugreifen schwächt nicht das Narrativ des
Widerstands: Es bestätigt es. Es zeigt im täglichen Leben von Millionen armer
Menschen, wer die Feinde der Schwachen sind. Es ist die beste Propaganda, die
es gibt, durchgeführt von israelischen Bomben selbst.
Alles
zusammengenommen: Man bekämpft mit der Logik des konventionellen Krieges - die
Struktur köpfen, die Finanzierung kappen, Infrastruktur zerstören - eine
politische Form, die keine konventionelle Struktur ist. Es ist ein
symbolisches, soziales, militärisches und religiöses Netzwerk, das bewusst so
konstruiert wurde, dass es gerade durch Zerstörung unzerstörbar ist. Jede
Bombe, die fällt, stärkt das Narrativ. Jeder Märtyrer festigt das Pantheon.
Jede getroffene Bank zeigt den Armen, auf welcher Seite der Unterdrücker steht.
Und wenn
der iranische Staat zerschlagen oder besiegt würde, würden sich die Pasdaran
ohne Staat - ausgebildet, bewaffnet, geschult in einer Kultur des Märtyrertums,
die zum Überleben keiner Institution bedarf - in einer Region ausbreiten, die
vom Libanon bis nach Pakistan, von Aserbaidschan bis Bahrain reicht, mit
Verzweigungen auf drei Kontinenten. Nicht länger von irgendeiner staatlichen
Struktur eingedämmt, mit nichts zu verlieren, mit mächtigen Märtyrern und einem
stärkeren Narrativ des Widerstands als zuvor. Ein feindlicher iranischer Staat
ist abschreckbar. Ein Schwarm staatenloser Pasdaran ist es nicht.
Und während
all dies geschieht, zeigen drei Signale, wie sehr dieser Krieg der narrativen
Kontrolle derer entgleitet, die ihn entfesselt haben.
Die Türkei
erwartete Millionen iranischer Flüchtlinge, die vor den Bomben fliehen.
Stattdessen sah sie Tausende Iraner, die die Grenze in die entgegengesetzte
Richtung überquerten, um zurückzukehren und die Heimat zu verteidigen. Nicht
unbedingt das Regime: den Iran. Die viertausend Jahre alte persische
Zivilisation, die sich nicht auf die Gleichung "Regime gleich Volk"
reduzieren lässt. Verletzter Nationalismus bringt hervor, was Jahre politischer
Opposition nicht aufbauen können.
Und dann
ist da Gaza. Der Iran wird angegriffen, nachdem die Welt monatelang live
übertragenen, dokumentierten, von westlichen Kanzleien geleugneten Völkermord
an den Palästinensern miterlebt hat. Für die Armen der Erde, für den globalen
Süden, für jeden, der sich auf der Seite der Erniedrigten fühlt, ist die
Abfolge lesbar und brutal: Diejenigen, die die Palästinenser verteidigten,
werden nun von denselben bombardiert, die jene bewaffneten, die sie
massakrierten. Der Iran ist in der globalen Vorstellung der Verdammten zu etwas
geworden, das weit über regionale Politik oder schiitische Theologie
hinausgeht: Er ist das Versprechen, dass man widerstehen kann, er ist die
symbolische Rache derer, die niemals Gerechtigkeit erfuhren. Diese Solidarität
kennt keine konfessionellen oder geografischen Grenzen.
Schließlich
ist da China. Seine Strategen beobachten nicht den Krieg: Sie führen die
detailliertestmögliche Bewertung der tatsächlichen amerikanischen Fähigkeiten
unter Bedingungen eines hochintensiven Konflikts durch. Jeder abgefeuerte
THAAD-Abfangjäger, jeder gestartete Tomahawk, jeder Kriegstag ist ein Datum
über die logistische und industrielle Belastbarkeit des Gegners, dem sie eines
Tages im Pazifik gegenüberstehen werden. Sie sehen, wie die Vorräte schwinden,
die Produktionszeiten mit dem Verbrauch nicht Schritt halten, die Lieferkette
unter Druck gerät. Sie machen sich Notizen. Und sie müssen nicht kämpfen, um
diesen Krieg zu gewinnen: Sie müssen nur warten, bis Amerika die Munition
ausgeht.
Dieser Krieg kann nicht gewonnen werden. Er kann nur ausgeweitet werden. Und die Welt weiß das.
Tahar Lamri, 16/3/2026
Il y a une catégorie qui manque dans le
débat sur la guerre en cours contre l’Iran, et son absence explique pourquoi
ceux qui la mènent continuent de tout rater.
L’Iran n’est pas un mouvement partisan
comme le FLN algérien, qui était un front sans dogme unificateur - coalition de
nationalistes, socialistes, communistes, conservateurs - maintenu par un seul
objectif : chasser le colonisateur. Ce n’est pas le Nord-Vietnam, qui était un
État sur une partie du territoire avec une doctrine exportable - le communisme
- mais dépendant de Moscou et Pékin et géographiquement limité. Le Hamas, le
Hezbollah, les Houthis sont des milices, des entités infranationales qui
utilisent des tactiques de guérilla parce qu’elles n’ont pas d’alternative :
leur asymétrie est contrainte, non choisie.
L’Iran est quelque chose de différent et
d’historiquement nouveau : il représente le premier cas historique d’un État
qui adopte structurellement la doctrine de la guerre partisane comme choix
stratégique souverain, combinant la légitimité et les ressources d’un État avec
la logique opérationnelle du mouvement de résistance. Il a une armée régulière,
des missiles balistiques, une marine, des institutions reconnues, c’est un État
westphalien à tous égards. Et pourtant, il a délibérément choisi la doctrine de
la guerre partisane comme stratégie souveraine : saturation avec des armes
économiques, attrition, acceptation consciente des pertes territoriales pour
rendre le coût insoutenable pour l’adversaire. Non pas parce qu’il ne pouvait
pas faire autrement, mais parce qu’il a jugé que c’était la stratégie optimale
contre une supériorité conventionnelle écrasante.
Ce choix a une conséquence économique
dévastatrice pour ceux qui le combattent. Un drone Shahed coûte vingt mille
dollars. Un intercepteur THAAD coûte 12,7 millions de dollars. L’Iran a lancé
dans la première semaine de guerre cinq cents missiles balistiques et près de
deux mille drones. Les mathématiques sont impitoyables : la guerre pauvre fait
payer un coût insoutenable à la guerre riche : non pas sur le champ de
bataille, mais dans les chaînes d’approvisionnement, dans les budgets, dans les
stocks d’intercepteurs qui s’épuisent plus vite qu’ils ne peuvent être
produits.
Mais la nouveauté la plus profonde n’est
pas militaire : elle est structurelle. L’Iran a institutionnalisé une
contradiction que tous les mouvements de libération ont dû choisir : être État
ou être révolution. L’Algérie après 1962 a choisi d’être État et a cessé d’être
révolution. Cuba a tenté les deux et a échoué. L’Iran non : il a délibérément
construit une dualité permanente. L’armée régulière, c’est l’État westphalien.
Les Pasdaran - les Gardiens de la Révolution - sont la révolution permanente,
avec leurs réseaux régionaux, leurs ramifications au Yémen, en Irak, au Liban,
toutes unies non par une idéologie laïque mais par une foi : l’islam chiite
comme identité, mémoire, traumatisme fondateur. On ne choisit pas d’être chiite
comme on choisit d’être communiste. C’est la famille, le deuil, le corps. Kerbala
n’est pas un événement historique : c’est un paradigme cosmologique qui se
répète.
Le résultat est un internationalisme
religieux qui n’est pas une alliance entre États, pas une Internationale
léniniste, mais un réseau transnational maintenu par une grammaire
existentielle commune qui n’a pas besoin d’un centre de commandement explicite
pour se coordonner.
Et puis les USA et Israël lui ont fait
le plus grand cadeau : ils ont créé le panthéon. Soleimani, Nasrallah, Khamenei
: chaque élimination ciblée qu’ils croyaient résoudre un problème stratégique a
produit un martyr qui multiplie la cohésion du réseau. Dans la théologie
chiite, la mort du leader juste par la main de l’oppresseur n’est pas une
défaite : c’est la confirmation de sa justice. C’est la structure narrative de
Kerbala. Un général vivant peut se tromper, peut décevoir, peut vieillir. Un
martyr est éternel et parfait. Ils ont réécrit, avec leurs missiles, le
scénario que l’autre camp attendait.
La
République islamique d’Iran a pour idéal le bonheur de l’humanité dans l’ensemble
de la société humaine, et considère que l’accès à l’indépendance, à la liberté
et à un régime fondé sur la justice et la vérité est un droit pour tous les
peuples du monde. En conséquence, tout en s’abstenant scrupuleusement de toute
forme d’ingérence dans les affaires intérieures des autres nations, elle
soutient les luttes justes des mustadhafoun (opprimés) contre les mustakbirun
(oppresseurs/arrogants) aux quatre coins du globe.
Constitution
de la République islamique d’Iran, chapitre 10, article 154
Mais il y a une dernière erreur,
peut-être la plus grave. Israël a frappé les banques du Hezbollah (l’institut
Al Qardh al-Hassan) et la plus grande banque iranienne (Bank Sepah). Dans le
monde chiite khomeiniste, la banque n’est pas un institut financier : c’est l’infrastructure
matérielle de la théologie. C’est le mécanisme par lequel on distribue la
zakat, on finance les œuvres caritatives, on maintient le pacte avec les moustadhafin,
les plus faibles, les oppressés, les déshérités, les damnés de la terre de
Fanon. Khomeini a construit le consensus de la révolution sur ce réseau
capillaire de solidarité matérielle. La frapper n’affaiblit pas le récit de la
résistance : elle le confirme. Elle démontre, dans la vie quotidienne de
millions de pauvres, qui sont les ennemis des faibles. C’est la meilleure
propagande possible, réalisée par les bombes israéliennes elles-mêmes.
En rassemblant tout cela : on combat
avec la logique de la guerre conventionnelle - décapiter la structure, couper
les financements, détruire les infrastructures - une forme politique qui n’est
pas une structure conventionnelle. C’est un réseau symbolique, social,
militaire et religieux délibérément construit pour être indestructible
précisément à travers la destruction. Chaque bombe qui tombe renforce le récit.
Chaque martyr consolide le panthéon. Chaque banque frappée montre aux pauvres
de quel côté se trouve l’oppresseur.
Et si l’État iranien devait être
démembré ou vaincu, les Pasdaran sans État - entraînés, armés, formés dans une
culture du martyre qui ne dépend d’aucune institution pour survivre - se
répartiraient dans une région qui va du Liban au Pakistan, de l’Azerbaïdjan au
Bahreïn, avec des ramifications sur trois continents. N’étant plus contenus par
aucune structure étatique, sans rien à perdre, avec des martyrs très puissants
et un récit de résistance plus fort qu’avant. Un État iranien hostile peut être
dissuadé. Un essaim de Pasdaran sans État ne le peut pas.
Et pendant que tout cela se produit,
trois signaux disent à quel point cette guerre échappe profondément au contrôle
narratif de ceux qui l’ont déclenchée.
La Turquie s’attendait à des millions de
réfugiés iraniens fuyant les bombes. Elle a plutôt vu des milliers d’Iraniens
traverser la frontière dans la direction opposée, pour rentrer défendre la
patrie. Pas nécessairement le régime : l’Iran. La civilisation perse de quatre
millénaires qui ne se laisse pas réduire à l’équation « régime égal peuple ».
Le nationalisme blessé produit ce que des années d’opposition politique n’arrivent
pas à construire.
Et puis il y a Gaza. L’Iran est attaqué
après que le monde a assisté pendant des mois au génocide palestinien diffusé
en direct, documenté, nié par les chancelleries occidentales. Pour les pauvres
de la terre, pour le Sud global, pour quiconque se sent du côté des humiliés,
la séquence est lisible et brutale : ceux qui défendaient les Palestiniens sont
maintenant bombardés par les mêmes qui armaient ceux qui les massacraient. L’Iran
est devenu, dans l’imaginaire global des damnés, quelque chose qui va bien
au-delà de la politique régionale ou de la théologie chiite : c’est la promesse
qu’on peut résister, c’est la vengeance symbolique de ceux qui n’ont jamais eu
justice. Cette solidarité n’a pas de frontières confessionnelles ni
géographiques.
Enfin, il y a la Chine. Ses stratèges ne
regardent pas la guerre : ils mènent l’évaluation la plus détaillée possible
des capacités réelles usaméricaines dans des conditions de conflit à haute
intensité. Chaque intercepteur THAAD tiré, chaque Tomahawk lancé, chaque jour
de guerre est une donnée sur la tenue logistique et industrielle de l’adversaire
qu’ils devront affronter, un jour, dans le Pacifique. Ils voient les stocks s’épuiser,
les délais de production qui ne suivent pas la consommation, la chaîne
logistique sous pression. Ils prennent des notes. Et ils n’ont pas besoin de se
battre pour gagner cette guerre : il leur suffit d’attendre que l’Amérique
finisse ses munitions.
Cette guerre ne peut pas être gagnée.
Elle ne peut qu’être élargie. Et le monde le sait.