Maps Cartes Mapas نقشه ها خرائط

 


“Smart and to the point” : Questions que se pose un vieil ouvrier qui lit et écrit
7 variations brechtiennes sur la solution finale de Volkswagen

„Smart and to the point“: Fragen eines alten lesenden und schreibenden Arbeiters
7 Brecht’sche Variationen über die „Endlösung“ von Volkswagen

“Smart and to the point”: Questions asked by an old worker who reads and writes
7 Brechtian variations on Volkswagen's final solution

“Smart and to the point”: Preguntas de un viejo obrero que lee y escribe
7 variaciones brechtianas sobre la solución final de Volkswagen

“Smart and to the point”: Domande di un vecchio operaio che legge e scrive
7 variazioni brechtiane sulla soluzione finale della Volkswagen

Affichage des articles dont le libellé est الطاهر العمري. Afficher tous les articles
Affichage des articles dont le libellé est الطاهر العمري. Afficher tous les articles

19/03/2026

هرچه بیشتر به او بزنند، قوی‌تر می‌شود: پارادوکس ایرانی که از حماقت امپراتوری می‌گریزد

الطاهر العمري، ۱۶ مارس ۲۰۲۶

الطاهر العمري لامری نویسنده و روزنامه‌نگاری است که در سال ۱۹۵۸ در الجزایر متولد شد و از سال ۱۹۸۶ در ایتالیا (راونا) زندگی می‌کند.

یک مقوله در بحث دربارهٔ جنگ جاری علیه ایران غایب است و همین غیبت توضیح می‌دهد که چرا کسانی که این جنگ را به راه انداخته‌اند، مدام همه چیز را اشتباه می‌گیرند.

ایران یک نهضت پارتیزانی مانند جبههٔ آزادی‌بخش الجزایر (FLN) نیست؛ جبهه‌ای که بدون یک دکترین وحدت‌بخش - ائتلافی از ناسیونالیست‌ها، سوسیالیست‌ها، کمونیست‌ها، محافظه‌کاران - صرفاً با یک هدف متحد شده بود: بیرون راندن استعمارگر.

ویتنام شمالی نیست؛ دولتی در بخشی از قلمرو با دکترینی قابل‌صادرات - کمونیسم - اما وابسته به مسکو و پکن و محدود از نظر جغرافیایی.

حماس، حزب‌الله، حوثی‌ها شبه‌نظامی هستند؛ موجودیت‌های فروملی که از تاکتیک‌های چریکی استفاده می‌کنند چون جایگزینی ندارند: نا‌متقارن بودنشان اجباری است، نه انتخابی.

ایران چیز دیگری است و از نظر تاریخی نوظهور: او نخستین نمونهٔ تاریخی دولتی است که به‌طور ساختاری دکترین جنگ پارتیزانی را به‌عنوان یک انتخاب راهبردیِ حاکمیتی به‌کار می‌گیرد و مشروعیت و منابع یک دولت را با منطق عملیاتی یک جنبش مقاومت تلفیق می‌کند.

ایران یک ارتش منظم دارد، موشک‌های بالستیک دارد، نیروی دریایی دارد، نهادهای به‌رسمیت‌شناخته‌شده دارد، دولتی کاملاً وستفالیایی است. و با این‌حال، آگاهانه دکترین جنگ پارتیزانی را به‌عنوان راهبرد حاکمیتی خود برگزیده است: اشباع با سلاح‌های ارزان‌قیمت، فرسایشی کردن جنگ، پذیرش آگاهانهٔ خسارت‌های سرزمینی تا هزینه را برای حریف غیرقابل‌تحمل کند. نه از سر ناچاری، بلکه از سر این ارزیابی که این راهبرد بهینه در برابر برتری قاطع متعارف است.

این انتخاب یک پیامد اقتصادی ویران‌گر برای کسی‌که با او می‌جنگد دارد. یک پهپاد شاهد بیست‌هزار دلار آب می‌خورد. یک موشک رهگیر تاد (THAAD) ۱۲/۷ میلیون دلار. ایران در هفتهٔ اول جنگ پانصد موشک بالستیک و نزدیک به دو هزار پهپاد پرتاب کرد. ریاضیات بی‌رحم است: جنگ فقیرانه هزینه‌ای غیرقابل‌تحمل را به جنگ ثروت‌مندانه تحمیل می‌کند؛ نه در میدان نبرد، بلکه در زنجیره‌های تأمین، در بودجه‌ها، در ذخایر رهگیرهایی که زودتر از آن‌که تولید شوند، ته می‌کشند.

اما عمیق‌ترین نوآوری، نوآوری نظامی نیست؛ نوآوری ساختاری است. ایران تناقضی را نهادینه کرده که همهٔ جنبش‌های آزادی‌بخش ناچار به انتخاب میان دو قطب آن بوده‌اند: دولت بودن یا انقلاب بودن. الجزایر پس از ۱۹۶۲ دولت بودن را برگزید و از انقلاب بودن بازایستاد. کوبا هر دو را آزمود و شکست خورد. اما ایران نه: او آگاهانه یک دوگانگی دائمی ساخته است. ارتش منظم، دولت وستفالیایی است. سپاه پاسداران - انقلاب پایدار است، با شبکه‌های منطقه‌ای‌اش، با شاخه‌هایش در یمن، عراق، لبنان، که همگی نه با یک ایدئولوژی سکولار، بلکه با یک ایمان متحدند: اسلام شیعه به‌مثابه هویت، خاطره، آسیبِ بنیادین. کسی شیعه شدن را جوری که کمونیست شدن را انتخاب می‌کند، انتخاب نمی‌کند. شیعه شدن، خانواده است، سوگواری است، تن است. کربلا یک رویداد تاریخی نیست؛ یک الگوی کیهانی (جهان‌شناختی) است که تکرار می‌شود.

نتیجه یک انترناسیونالیسم دینی است که اتحادی بین دولت‌ها نیست، انترناسیونال لنینیستی نیست، بلکه شبکه‌ای فراملی است که با یک دستور زبان وجودی مشترک کنار هم نگه داشته شده و برای هماهنگی به یک مرکز فرماندهی آشکار نیاز ندارد.

و بعد ایالات متحده و اسرائیل بزرگترین هدیه را دادند: آنها پانتئون (خدایان) را آفریدند. سلیمانی، نصرالله، خامنه‌ای: هر حذف هدفمند که فکر می‌کردند یک مسئلهٔ راهبردی را حل می‌کند، شهیدی تولید کرد که همبستگی شبکه را چند برابر می‌کند. در الهیات شیعه، مرگ رهبر عادل به دست ستمگر شکست نیست؛ تأیید عدالت اوست. این ساختار روایی کربلاست. یک ژنرال زنده ممکن است اشتباه کند، ممکن است ناامید کند، ممکن است پیر شود. یک شهید جاودانه و کامل است. آنها با موشک‌هایشان فیلم‌نامه‌ای را که آن طرف منتظرش بود، بازنویسی کردند.

اما یک اشتباه آخر هست، شاید بزرگترین اشتباه. اسرائیل به بانک‌های حزب‌الله (مؤسسهٔ قرض‌الحسن) و بزرگترین بانک ایران (بانک سپه) زد. در جهان شیعهٔ خمینیستی، بانک یک نهاد مالی نیست؛ زیرساخت مادی الهیات است. سازوکاری است که از طریق آن زکات توزیع می‌شود، به امور خیریه بودجه می‌دهند، پیمان با مستضعفین - ناتوان‌ترین‌ها، ستمدیدگان، رنج‌کشیدگان زمین از نگاه فانون - حفظ می‌شود. خمینی اجماع انقلاب را روی این شبکهٔ مویرگی همبستگی مادی بنا کرد. زدن آن روایت مقاومت را تضعیف نمی‌کند؛ آن‌را تأیید می‌کند.

در زندگی روزمرهٔ میلیون‌ها آدم فقیر نشان می‌دهد که دشمنان محرومین کیستند. این بهترین پروپاگاندایی است که شدنی است، با بمب‌های خود اسرائیل اجرا شده

جمهوری اسلامی ایران سعادت انسان در کل جامعه بشری را آرمان خود می‌داند و استقلال و آزادی و حکومت حق و عدل را حق همه مردم جهان می‌شناسد. بنا بر این در عین خودداری کامل از هر گونه دخالت در امور داخلی ملتهای دیگر، از مبارزه حق‌طلبانه مستضعفین در برابر مستکبرین در هر نقطه از جهان حمایت می‌کند.

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران

اصل یکصد و پنجاه و چهارم

حالا همهٔ اینها را کنار هم بگذارید: با منطق جنگ متعارف - سر بریدن ساختار، قطع کردن منابع مالی، نابود کردن زیرساخت‌ها - با شکلی از سیاست می‌جنگند که یک ساختار متعارف نیست. یک شبکهٔ نمادین، اجتماعی، نظامی و دینی است که عامدانه ساخته شده تا دقیقاً از طریق تخریب، نابودنشدنی باشد. هر بمبی که فرو می‌آید روایت را تقویت می‌کند. هر شهیدی پانتئون را استوارتر می‌کند. هر بانکی که هدف می‌گیرد، به فقرا نشان می‌دهد که ستمگر در کدام صف ایستاده است.

و اگر دولت ایران تجزیه شود و یا شکست بخورد، سپاه بدون دولت - آموزش‌دیده، مسلح، پرورده‌یافته در فرهنگی از شهادت که برای بقا به هیچ نهادی وابسته نیست - در منطقه‌ای از لبنان تا پاکستان، از جمهوری آذربایجان تا بحرین، با شاخه‌هایی در سه قاره پخش خواهد شد. دیگر در هیچ ساختار دولتی مهار نشده، با هیچی برای از دست دادن، با شهدایی بسیار قدرت‌مند و روایتی از مقاومت قوی‌تر از قبل. یک دولت خصم ایرانی قابل بازداشتن است. یک ازدهام (انبوه) از سپاه بدون دولت، قابل بازداشتن نیست.

و در حالی که همهٔ اینها اتفاق می‌افتد، سه نشانه می‌گویند که این جنگ چقدر عمیقاً از کنترل روایی کسانی که آن‌را به‌راه انداخته‌اند خارج شده.

ترکیه منتظر میلیون‌ها پناهجوی ایرانیِ گریزان از بمب‌ها بود. در عوض، هزاران ایرانی را دید که از مرز در جهت مخالف عبور می‌کنند تا برای دفاع از وطن بازگردند. نه لزوماً برای دفاع از رژیم، برای دفاع از ایران. تمدن چهارهزارسالهٔ پارسی که تن به معادلهٔ "رژیم مساوی با مردم" نمی‌دهد. ناسیونالیسم زخم‌خورده چیزی را تولید می‌کند که سال‌ها مخالفت سیاسی نمی‌تواند.

و بعد غزه است. ایران مورد حمله قرار می‌گیرد بعد از آنکه جهان ماه‌ها نسل‌کشی فلسطین را تماشا کرد، پخش زنده، مستند، انکارشده توسط دستگاه‌های دیپلماتیک غربی. برای فقرای زمین، برای جنوب جهانی، برای هرکسی که خود را در صف خوارشده‌گان می‌بیند، توالی رویدادها خوانا و بی‌رحم است: کسانی که از فلسطینی‌ها دفاع می‌کردند، حالا توسط همان‌هایی بمباران می‌شوند که به سلاخ‌هایشان اسلحه می‌دادند. ایران در تخیل جهانی رنج‌کشیدگان به چیزی فراتر از سیاست منطقه‌ای یا الهیات شیعه تبدیل شده: این وعده که می‌توان مقاومت کرد، این انتقام نمادین کسانی است که هرگز به عدالت نرسیدند. آن همبستگی مرزهای مذهبی و جغرافیایی نمی‌شناسد.

و نهایتاً، چین است. استراتژیست‌هایش جنگ را نگاه نمی‌کنند: آنها دارند دقیق‌ترین ارزیابی ممکن را از توانایی‌های واقعی آمریکا در شرایط منازعهٔ با شدت بالا انجام می‌دهند. هر رهگیر تادی که شلیک می‌شود، هر تاماهاوکی که پرتاب می‌شود، هر روز جنگ یک داده است در مورد تاب‌آوری لجستیکی و صنعتی حریفی که روزی در اقیانوس آرام باید رودررویش بایستند. می‌بینند ذخیره‌ها ته می‌کشد، زمان تولید با مصرف هماهنگ نیست، زنجیرهٔ تأمین تحت فشار است. دارند یادداشت برمی‌دارند. و برای بردن این جنگ نیازی به جنگیدن ندارند: فقط باید صبر کنند تا مهمات آمریکا تمام شود.

این جنگ را نمی‌توان برد. فقط می‌توان آن‌را گسترده‌تر کرد. و جهان این‌را می‌داند.

18/03/2026

كلما ضربوه أكثر، كلما أصبح أقوى: المفارقة الإيرانية التي تخفى على الغباء الإمبراطوري

الطاهر العمري، 16 مارس 2026

هناك فئة مفقودة في النقاش الدائر حول الحرب المستمرة ضد إيران، وغيابها يفسر لماذا يواصل الذين يخوضونها ارتكاب الأخطاء في كل شيء.

إيران ليست حركة حزبية مثل جبهة التحرير الوطني الجزائرية، التي كانت جبهة بدون عقيدة موحدة - ائتلاف من القوميين والاشتراكيين والشيوعيين والمحافظين - تجمعها هدف واحد: طرد المستعمر. وهي ليست فيتنام الشمالية، التي كانت دولة على جزء من الأرض بعقيدة قابلة للتصدير - الشيوعية - ولكنها كانت تابعة لموسكو وبكين ومحدودة جغرافياً. حماس وحزب الله والحوثيون هم ميليشيات، كيانات دون وطنية تستخدم تكتيكات حرب العصابات لأنه ليس لديها بديل: عدم التماثل لديها هو إكراه وليس خياراً.

إيران شيء مختلف وجديد تاريخياً: إنها تمثل أول حالة تاريخية لدولة تتبنى هيكلياً عقيدة حرب العصابات كخيار استراتيجي سيادي، ممزوجة بين شرعية وموارد الدولة والمنطق العملي لحركة المقاومة. لديها جيش نظامي، وصواريخ باليستية، وبحرية، ومؤسسات معترف بها، وهي دولة سيادية بكل المقاييس. ومع ذلك، فقد اختارت عمداً عقيدة حرب العصابات كاستراتيجيتها السيادية: الإشباع بأسلحة رخيصة، والإستنزاف، والقبول الواعي بالخسائر الإقليمية لجعل التكلفة غير محتملة للخصم. ليس لأنه لم يكن بإمكانها فعل خلاف ذلك، ولكن لأنها قدرت أن هذه هي الاستراتيجية المثلى ضد تفوق تقليدي ساحق.

لهذا الاختيار نتيجة اقتصادية مدمرة لمن يحاربها. طائرة شاهد“ المسيرة تكلف عشرين ألف دولار. صاروخ اعتراضي من نوع ثاد“(THAAD)  يكلف 12.7 مليون دولار. أطلقت إيران في الأسبوع الأول من الحرب خمسمائة صاروخ باليستي وما يقرب من ألفي طائرة مسيرة. الحسابات قاسية: الحرب الفقيرة تجعل الحرب الغنية تدفع ثمناً لا يُطاق: ليس في ساحة المعركة، ولكن في سلاسل التوريد، وفي الميزانيات، وفي مخزون الصواريخ الاعتراضية التي تستنزف أسرع من إمكانية إنتاجها.

لكن التجديد الأكثر عمقاً في هذه الحرب  ليس عسكريا: بل تجديد هيكلي. لقد أسست إيران تناقضاً واجهته جميع حركات التحرير: إما أن تكون دولة أو أن تكون ثورة. الجزائر بعد 1962 اختارت أن تكون دولة وتوقفت عن كونها ثورة. كوبا حاولت كليهما وفشلت. أما إيران فلا: لقد بنت عمداً ازدواجية دائمة. الجيش النظامي هو الدولة السيادية. الباسداران - الحرس الثوري - هم الثورة الدائمة، بشبكاتهم الإقليمية، وتشعباتهم في اليمن والعراق ولبنان، توحدهم ليس أيديولوجية علمانية بل عقيدة: الإسلام الشيعي كهوية وذاكرة وجرح تأسيسي. لا يختار المرء أن يكون شيعياً كما يختار أن يكون شيوعياً. إنه العائلة، الحداد، الجسد. كربلاء ليست حدثاً تاريخياً: إنها نموذج كوني يتكرر.

النتيجة هي أممية دينية ليست تحالفاً بين دول، وليست أممية لينينية، بل شبكة عابرة للحدود الوطنية تجمعها قواعد وجودية مشتركة لا تحتاج إلى مركز قيادة صريح للتنسيق.

ثم قدمت الولايات المتحدة وإسرائيل الهدية الأكبر: لقد صنعا البانثيون“ (معبد الآلهة). سليماني، نصرالله، خامنئي: كل اغتيال مستهدف ظنوا أنه سيحل مشكلة استراتيجية أنتج شهيداً يضاعف تماسك الشبكة. في اللاهوت الشيعي، موت القائد العادل على يد الظالم ليس هزيمة: إنه تأكيد على عدالته. إنه البنية السردية لكربلاء. جنرال حي يمكن أن يخطئ، يمكن أن يخيب، يمكن أن يشيخ. الشهيد أبدي وكامل. لقد أعادوا، بصواريخهم، كتابة السيناريو الذي كان الجانب الآخر ينتظره.

لكن هناك خطأ أخير، ربما هو الأكثر خطورة. ضربت إسرائيل بنوك حزب الله (مؤسسة القرض الحسن) وأكبر بنك إيراني (بنك سبه). في العالم الشيعي الخميني، البنك ليس مؤسسة مالية: إنه البنية التحتية المادية للاهوت. إنه الآلية التي يتم من خلالها توزيع الزكاة، وتمويل الأعمال الخيرية، والحفاظ على العهد مع المستضعفين، أضعف الناس، المظلومين، بؤساء الأرض عند فانون. بنى الخميني توافق الثورة على هذه الشبكة الشعرية من التضامن المادي. ضربها لا يضعف سردية المقاومة: بل يؤكدها. إنه يظهر، في الحياة اليومية لملايين الفقراء، من هم أعداء الضعفاء. إنها أفضل دعاية ممكنة، تنفذها القنابل الإسرائيلية نفسها.

تتخذ جمهورية إيران الإسلامية من سعادة الإنسان هدفاً لها في جميع أنحاء المجتمع البشري، وتعتبر أن تحقيق الاستقلال والحرية وسيادة العدل والحق حق لجميع شعوب العالم. وبناءً على ذلك، فإنها تمتنع تمامًا عن أي شكل من أشكال التدخل في الشؤون الداخلية للدول الأخرى، وتدعم النضالات العادلة للمستضعفين ضد المتكبرين في كل ركن من أركان المعمورة.

دستور جمهورية إيران الإسلامية، الفصل 10، المادة 154

بجمع كل هذا: إنهم يحاربون بمنطق الحرب التقليدية - قطع رأس الهيكل، قطع التمويل، تدمير البنى التحتية - شكلاً سياسياً ليس هيكلاً تقليدياً. إنها شبكة رمزية واجتماعية وعسكرية ودينية بنيت عمداً لتكون غير قابلة للتدمير تحديداً من خلال التدمير. كل قنبلة تسقط تعزز السردية. كل شهيد يعزز البانثيون. كل بنك يُضرب يظهر للفقراء في أي صف يقف الظالم.

وإذا تم تفكيك الدولة الإيرانية أو هزيمتها، فإن الباسداران بلا دولة - المدربين والمسلحين والمتشكلين في ثقافة استشهادية لا تعتمد على أية مؤسسة للبقاء - سينتشرون في منطقة تمتد من لبنان إلى باكستان، ومن أذربيجان إلى البحرين، مع تشعبات في ثلاث قارات. لم يعودوا محتجزين بأي هيكل دولتي، مع لا شيء يخسرونه، مع شهداء أقوياء للغاية وسردية مقاومة أقوى من ذي قبل. دولة إيرانية معادية يمكن ردعها. سرب من الباسداران بلا دولة لا يمكن ردعه.

وبينما يحدث كل هذا، هناك ثلاث إشارات تقول كم هذه الحرب هاربة بعمق من السيطرة السردية لمن أشعلها.

تركيا توقعت ملايين اللاجئين الإيرانيين الفارين من القنابل. لكنها رأت بدلاً من ذلك آلاف الإيرانيين يعبرون الحدود في الاتجاه المعاكس، للعودة للدفاع عن الوطن. ليس بالضرورة النظام: إيران. الحضارة الفارسية ذات الأربعة آلاف عام والتي لا تقبل الاختزال في معادلة "النظام يساوي الشعب". القومية الجريحة تنتج ما لا تستطيع سنوات من المعارضة السياسية بناءه.

ثم هناك غزة. يتم مهاجمة إيران بعد أن شاهد العالم لأشهر الإبادة الجماعية الفلسطينية منقولة مباشرة، موثقة، منكرة من قبل الدوائر الدبلوماسية الغربية. بالنسبة لفقراء الأرض، للجنوب العالمي، لأي شخص يشعر أنه على صف المهانين، فإن التسلسل واضح ووحشي: الذين كانوا يدافعون عن الفلسطينيين يُقصفون الآن من قبل نفس الذين كانوا يسّلحون من يذبحونهم. لقد أصبحت إيران، في المخيال العالمي للمعذبين في الأرض، شيئاً يتجاوز بكثير السياسة الإقليمية أو اللاهوت الشيعي: إنها الوعد بأنه يمكن المقاومة، إنها الثأر الرمزي لمن لم ينصفهم أحد أبداً. هذا التضامن ليس له حدود طائفية ولا جغرافية.

أخيراً، هناك الصين. استراتيجيوها لا يشاهدون الحرب: إنهم يجرون التقييم الأكثر تفصيلاً الممكن للقدرات الأمريكية الحقيقية في ظروف صراع عالي الكثافة. كل صاروخ اعتراضي ثاد يُطلق، كل توماهوك“ ينطلق، كل يوم حرب هو معلومة عن الصمود اللوجستي والصناعي للخصم الذي سيواجهونه، يوماً ما، في المحيط الهادئ. يرون المخزونات تستنزف، وأوقات الإنتاج لا تواكب الاستهلاك، وسلسلة التوريد تحت الضغط. إنهم يدونون الملاحظات. وهم لا يحتاجون للقتال لربح هذه الحرب: يكفيهم أن ينتظروا حتى تنفد ذخيرة أمريكا.

هذه الحرب لا يمكن ربحها. يمكن فقط توسيعها. والعالم يعلم ذلك.