19/03/2026

“STUPID FURY”: Joe Kent/Tucker Carlson [EN|FR|ES]


 Full transcript of Tucker Carlson’s interview with Joe Kent, published on March 18, 2026

Joe Kent, who has just resigned as director of the U.S. National Counterterrorism Center, explains why the USA actually gone to war with Iran.

Transcription intégrale de l'interview de Joe Kent par Tucker Carlson, publiée le 18 mars 2026

Joe Kent, ex-directeur du Centre national usaméricain de lutte contre le terrorisme, explique les véritables raisons pour lesquelles les USA sont entrés en guerre contre l'Iran.

Transcripción completa de la entrevista a Joe Kent realizada por Tucker Carlson, publicada el 18 de marzo de 2026

Joe Kent, exdirector del Centro Nacional Usamericano de Lucha contra el Terrorismo, explica las verdaderas razones por las que USA entró en guerra contra Irán.

هرچه بیشتر به او بزنند، قوی‌تر می‌شود: پارادوکس ایرانی که از حماقت امپراتوری می‌گریزد

الطاهر العمري، ۱۶ مارس ۲۰۲۶

الطاهر العمري لامری نویسنده و روزنامه‌نگاری است که در سال ۱۹۵۸ در الجزایر متولد شد و از سال ۱۹۸۶ در ایتالیا (راونا) زندگی می‌کند.

یک مقوله در بحث دربارهٔ جنگ جاری علیه ایران غایب است و همین غیبت توضیح می‌دهد که چرا کسانی که این جنگ را به راه انداخته‌اند، مدام همه چیز را اشتباه می‌گیرند.

ایران یک نهضت پارتیزانی مانند جبههٔ آزادی‌بخش الجزایر (FLN) نیست؛ جبهه‌ای که بدون یک دکترین وحدت‌بخش - ائتلافی از ناسیونالیست‌ها، سوسیالیست‌ها، کمونیست‌ها، محافظه‌کاران - صرفاً با یک هدف متحد شده بود: بیرون راندن استعمارگر.

ویتنام شمالی نیست؛ دولتی در بخشی از قلمرو با دکترینی قابل‌صادرات - کمونیسم - اما وابسته به مسکو و پکن و محدود از نظر جغرافیایی.

حماس، حزب‌الله، حوثی‌ها شبه‌نظامی هستند؛ موجودیت‌های فروملی که از تاکتیک‌های چریکی استفاده می‌کنند چون جایگزینی ندارند: نا‌متقارن بودنشان اجباری است، نه انتخابی.

ایران چیز دیگری است و از نظر تاریخی نوظهور: او نخستین نمونهٔ تاریخی دولتی است که به‌طور ساختاری دکترین جنگ پارتیزانی را به‌عنوان یک انتخاب راهبردیِ حاکمیتی به‌کار می‌گیرد و مشروعیت و منابع یک دولت را با منطق عملیاتی یک جنبش مقاومت تلفیق می‌کند.

ایران یک ارتش منظم دارد، موشک‌های بالستیک دارد، نیروی دریایی دارد، نهادهای به‌رسمیت‌شناخته‌شده دارد، دولتی کاملاً وستفالیایی است. و با این‌حال، آگاهانه دکترین جنگ پارتیزانی را به‌عنوان راهبرد حاکمیتی خود برگزیده است: اشباع با سلاح‌های ارزان‌قیمت، فرسایشی کردن جنگ، پذیرش آگاهانهٔ خسارت‌های سرزمینی تا هزینه را برای حریف غیرقابل‌تحمل کند. نه از سر ناچاری، بلکه از سر این ارزیابی که این راهبرد بهینه در برابر برتری قاطع متعارف است.

این انتخاب یک پیامد اقتصادی ویران‌گر برای کسی‌که با او می‌جنگد دارد. یک پهپاد شاهد بیست‌هزار دلار آب می‌خورد. یک موشک رهگیر تاد (THAAD) ۱۲/۷ میلیون دلار. ایران در هفتهٔ اول جنگ پانصد موشک بالستیک و نزدیک به دو هزار پهپاد پرتاب کرد. ریاضیات بی‌رحم است: جنگ فقیرانه هزینه‌ای غیرقابل‌تحمل را به جنگ ثروت‌مندانه تحمیل می‌کند؛ نه در میدان نبرد، بلکه در زنجیره‌های تأمین، در بودجه‌ها، در ذخایر رهگیرهایی که زودتر از آن‌که تولید شوند، ته می‌کشند.

اما عمیق‌ترین نوآوری، نوآوری نظامی نیست؛ نوآوری ساختاری است. ایران تناقضی را نهادینه کرده که همهٔ جنبش‌های آزادی‌بخش ناچار به انتخاب میان دو قطب آن بوده‌اند: دولت بودن یا انقلاب بودن. الجزایر پس از ۱۹۶۲ دولت بودن را برگزید و از انقلاب بودن بازایستاد. کوبا هر دو را آزمود و شکست خورد. اما ایران نه: او آگاهانه یک دوگانگی دائمی ساخته است. ارتش منظم، دولت وستفالیایی است. سپاه پاسداران - انقلاب پایدار است، با شبکه‌های منطقه‌ای‌اش، با شاخه‌هایش در یمن، عراق، لبنان، که همگی نه با یک ایدئولوژی سکولار، بلکه با یک ایمان متحدند: اسلام شیعه به‌مثابه هویت، خاطره، آسیبِ بنیادین. کسی شیعه شدن را جوری که کمونیست شدن را انتخاب می‌کند، انتخاب نمی‌کند. شیعه شدن، خانواده است، سوگواری است، تن است. کربلا یک رویداد تاریخی نیست؛ یک الگوی کیهانی (جهان‌شناختی) است که تکرار می‌شود.

نتیجه یک انترناسیونالیسم دینی است که اتحادی بین دولت‌ها نیست، انترناسیونال لنینیستی نیست، بلکه شبکه‌ای فراملی است که با یک دستور زبان وجودی مشترک کنار هم نگه داشته شده و برای هماهنگی به یک مرکز فرماندهی آشکار نیاز ندارد.

و بعد ایالات متحده و اسرائیل بزرگترین هدیه را دادند: آنها پانتئون (خدایان) را آفریدند. سلیمانی، نصرالله، خامنه‌ای: هر حذف هدفمند که فکر می‌کردند یک مسئلهٔ راهبردی را حل می‌کند، شهیدی تولید کرد که همبستگی شبکه را چند برابر می‌کند. در الهیات شیعه، مرگ رهبر عادل به دست ستمگر شکست نیست؛ تأیید عدالت اوست. این ساختار روایی کربلاست. یک ژنرال زنده ممکن است اشتباه کند، ممکن است ناامید کند، ممکن است پیر شود. یک شهید جاودانه و کامل است. آنها با موشک‌هایشان فیلم‌نامه‌ای را که آن طرف منتظرش بود، بازنویسی کردند.

اما یک اشتباه آخر هست، شاید بزرگترین اشتباه. اسرائیل به بانک‌های حزب‌الله (مؤسسهٔ قرض‌الحسن) و بزرگترین بانک ایران (بانک سپه) زد. در جهان شیعهٔ خمینیستی، بانک یک نهاد مالی نیست؛ زیرساخت مادی الهیات است. سازوکاری است که از طریق آن زکات توزیع می‌شود، به امور خیریه بودجه می‌دهند، پیمان با مستضعفین - ناتوان‌ترین‌ها، ستمدیدگان، رنج‌کشیدگان زمین از نگاه فانون - حفظ می‌شود. خمینی اجماع انقلاب را روی این شبکهٔ مویرگی همبستگی مادی بنا کرد. زدن آن روایت مقاومت را تضعیف نمی‌کند؛ آن‌را تأیید می‌کند.

در زندگی روزمرهٔ میلیون‌ها آدم فقیر نشان می‌دهد که دشمنان محرومین کیستند. این بهترین پروپاگاندایی است که شدنی است، با بمب‌های خود اسرائیل اجرا شده

جمهوری اسلامی ایران سعادت انسان در کل جامعه بشری را آرمان خود می‌داند و استقلال و آزادی و حکومت حق و عدل را حق همه مردم جهان می‌شناسد. بنا بر این در عین خودداری کامل از هر گونه دخالت در امور داخلی ملتهای دیگر، از مبارزه حق‌طلبانه مستضعفین در برابر مستکبرین در هر نقطه از جهان حمایت می‌کند.

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران

اصل یکصد و پنجاه و چهارم

حالا همهٔ اینها را کنار هم بگذارید: با منطق جنگ متعارف - سر بریدن ساختار، قطع کردن منابع مالی، نابود کردن زیرساخت‌ها - با شکلی از سیاست می‌جنگند که یک ساختار متعارف نیست. یک شبکهٔ نمادین، اجتماعی، نظامی و دینی است که عامدانه ساخته شده تا دقیقاً از طریق تخریب، نابودنشدنی باشد. هر بمبی که فرو می‌آید روایت را تقویت می‌کند. هر شهیدی پانتئون را استوارتر می‌کند. هر بانکی که هدف می‌گیرد، به فقرا نشان می‌دهد که ستمگر در کدام صف ایستاده است.

و اگر دولت ایران تجزیه شود و یا شکست بخورد، سپاه بدون دولت - آموزش‌دیده، مسلح، پرورده‌یافته در فرهنگی از شهادت که برای بقا به هیچ نهادی وابسته نیست - در منطقه‌ای از لبنان تا پاکستان، از جمهوری آذربایجان تا بحرین، با شاخه‌هایی در سه قاره پخش خواهد شد. دیگر در هیچ ساختار دولتی مهار نشده، با هیچی برای از دست دادن، با شهدایی بسیار قدرت‌مند و روایتی از مقاومت قوی‌تر از قبل. یک دولت خصم ایرانی قابل بازداشتن است. یک ازدهام (انبوه) از سپاه بدون دولت، قابل بازداشتن نیست.

و در حالی که همهٔ اینها اتفاق می‌افتد، سه نشانه می‌گویند که این جنگ چقدر عمیقاً از کنترل روایی کسانی که آن‌را به‌راه انداخته‌اند خارج شده.

ترکیه منتظر میلیون‌ها پناهجوی ایرانیِ گریزان از بمب‌ها بود. در عوض، هزاران ایرانی را دید که از مرز در جهت مخالف عبور می‌کنند تا برای دفاع از وطن بازگردند. نه لزوماً برای دفاع از رژیم، برای دفاع از ایران. تمدن چهارهزارسالهٔ پارسی که تن به معادلهٔ "رژیم مساوی با مردم" نمی‌دهد. ناسیونالیسم زخم‌خورده چیزی را تولید می‌کند که سال‌ها مخالفت سیاسی نمی‌تواند.

و بعد غزه است. ایران مورد حمله قرار می‌گیرد بعد از آنکه جهان ماه‌ها نسل‌کشی فلسطین را تماشا کرد، پخش زنده، مستند، انکارشده توسط دستگاه‌های دیپلماتیک غربی. برای فقرای زمین، برای جنوب جهانی، برای هرکسی که خود را در صف خوارشده‌گان می‌بیند، توالی رویدادها خوانا و بی‌رحم است: کسانی که از فلسطینی‌ها دفاع می‌کردند، حالا توسط همان‌هایی بمباران می‌شوند که به سلاخ‌هایشان اسلحه می‌دادند. ایران در تخیل جهانی رنج‌کشیدگان به چیزی فراتر از سیاست منطقه‌ای یا الهیات شیعه تبدیل شده: این وعده که می‌توان مقاومت کرد، این انتقام نمادین کسانی است که هرگز به عدالت نرسیدند. آن همبستگی مرزهای مذهبی و جغرافیایی نمی‌شناسد.

و نهایتاً، چین است. استراتژیست‌هایش جنگ را نگاه نمی‌کنند: آنها دارند دقیق‌ترین ارزیابی ممکن را از توانایی‌های واقعی آمریکا در شرایط منازعهٔ با شدت بالا انجام می‌دهند. هر رهگیر تادی که شلیک می‌شود، هر تاماهاوکی که پرتاب می‌شود، هر روز جنگ یک داده است در مورد تاب‌آوری لجستیکی و صنعتی حریفی که روزی در اقیانوس آرام باید رودررویش بایستند. می‌بینند ذخیره‌ها ته می‌کشد، زمان تولید با مصرف هماهنگ نیست، زنجیرهٔ تأمین تحت فشار است. دارند یادداشت برمی‌دارند. و برای بردن این جنگ نیازی به جنگیدن ندارند: فقط باید صبر کنند تا مهمات آمریکا تمام شود.

این جنگ را نمی‌توان برد. فقط می‌توان آن‌را گسترده‌تر کرد. و جهان این‌را می‌داند.

” چرا ایران تسلیم نمی‌شود؟“– پرسش ترامپ نشان‌دهنده فاجعه ایران است

„Warum gibt Iran nicht auf?“ – Trumps Frage zeigt das Iran-Desaster

روز هفدهم جنگ با ایران. صبر کنید، بگذارید دوباره بگویم: روز هفدهم.

آیا می‌دانید همین حالا در راهروهای کاخ سفید چه می‌گذرد؟ دونالد ترامپ در دفترش نشسته و از مشاورانش سؤالی می‌پرسد که همه‌چیز را تغییر می‌دهد:
چرا ایرانی‌ها تسلیم نمی‌شوند؟

وال‌استریت ژورنال این موضوع را افشا کرده است. قدرتمندترین مرد جهان شگفت‌زده است. تکرار می‌کنم: شگفت‌زده. همان مردی که گفته بود این جنگ خیلی زود تمام می‌شود. کسی که ادعا کرده بود ایران دیگر نیروی دریایی و نیروی هوایی ندارد.

این مرد نمی‌فهمد چرا تهران همچنان می‌جنگد. و اینجاست بخشی که تمام شب مرا بیدار نگه داشت: مشاورانش در خفا او را تحت فشار می‌گذارند تا به‌دنبال راه خروج باشد. در خفا. یعنی در ظاهر از پیروزی حرف می‌زنند، اما پشت درهای بسته وحشت کامل حاکم است. این یک اعتراف به ضعف است.

ترامپ انتظار یک پیروزی سریع را داشت؛ تکرار جنگ ۱۲ روزه‌اش در ژوئن گذشته. اما واقعیت کاملاً متفاوت است.

پس از ۱۷ روز، ایران هنوز موشک شلیک می‌کند، تنگه هرمز را مین‌گذاری کرده و — مهم‌تر از همه — بیشتر از قبل از جنگ نفت صادر می‌کند. ۳۰ درصد بیشتر. به این فکر کنید.

ایالات متحده بیش از دو هفته است که ایران را بمباران می‌کند، گفته می‌شود ۶۰۰۰ هدف را زده، نیروی دریایی ایران را نابود کرده و نیروی هوایی آن را از کار انداخته است. و با این حال صادرات نفت ایران افزایش یافته است. چگونه ممکن است؟ چین.

چینی‌ها هر بشکه‌ای را که تهران عرضه کند می‌خرند. نه تحریم، نه قانون، فقط تجارت. در حالی که ترامپ فکر می‌کرد ایران را به زانو درمی‌آورد، حاکمان ایران مسیر کشتی‌های خود را تغییر دادند، راه‌های تجاری جدیدی ایجاد کردند و بیشتر از قبل درآمد کسب می‌کنند.

وال‌استریت ژورنال گزارش می‌دهد که ترامپ در جلسات بارها همان سؤال را تکرار می‌کند: چرا آن‌ها تسلیم نمی‌شوند؟ مشاورانش پاسخی ندارند. یا بهتر بگوییم، پاسخی دارند، اما ترامپ نمی‌خواهد آن را بشنود.

پاسخ این است: چون طرح شکست خورده است. چون ارتش آمریکا می‌تواند اهداف را بزند، اما نمی‌تواند راه‌حل‌های سیاسی را از آسمان بمباران کند. چون ایران حریفی کاملاً متفاوت از افغانستان یا عراق است.

صبر کنید، اوضاع بدتر هم می‌شود. اظهارات عمومی ترامپ هر روز تغییر می‌کند: ابتدا «تسلیم بی‌قید و شرط»، بعد «به‌زودی تمام می‌شود»، سپس «تقریباً چیزی برای بمباران باقی نمانده است».

و حالا این سؤال ناامیدانه: چرا تسلیم نمی‌شوند؟ این استراتژی نیست. این بداهه‌پردازی است. این رئیس‌جمهوری است که متوجه شده بزرگ‌ترین قمار سیاست خارجی‌اش از کنترل خارج شده است.

جمهوری‌خواهان نگران شده‌اند. نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد که اکثریت آمریکایی‌ها با این جنگ مخالف‌اند. قیمت نفت از ۱۰۰ دلار در هر بشکه عبور کرده و حتی موقتاً به ۱۱۹ دلار رسیده است.

در پمپ‌بنزین‌های آمریکا، مردم قیمت‌های بی‌سابقه‌ای پرداخت می‌کنند. انتخابات میان‌دوره‌ای نزدیک است و مشاوران ترامپ می‌دانند: اگر جنگ چند هفته دیگر ادامه یابد، کنگره را از دست خواهیم داد.

به همین دلیل این افشاگری در وال‌استریت ژورنال صورت گرفت. به همین دلیل فشارهای پنهانی برای یافتن راه خروج وجود دارد. آن‌ها تلاش می‌کنند رئیس‌جمهور را به‌آرامی به سمت خروج هدایت کنند، بدون اینکه آبرویش را از دست بدهد.

اما ترامپ، ترامپ است. او نمی‌تواند به‌سادگی متوقف شود. او باید اعلام پیروزی کند، حتی اگر پیروزی وجود نداشته باشد.

بنابراین به رسانه‌ها می‌گوید: «ما خیلی جلوتر از برنامه هستیم.» این زبان اورولی است. «جلوتر از برنامه» در دنیای ترامپ یعنی: دیگر برنامه‌ای وجود ندارد، چون برنامه اولیه فروپاشیده است.

و نکته اینجاست: ایران این را می‌داند. سپاه پاسداران بیانیه‌ای صادر کرده است.

ایران تعیین خواهد کرد که جنگ چه زمانی پایان یابد.

این پاسخی مستقیم به ادعاهای ترامپ است. تهران به قدرتمندترین مرد جهان می‌گوید: تو این جنگ را کنترل نمی‌کنی. ما کنترل می‌کنیم.

و واقعیت‌ها این را تأیید می‌کنند.


18/03/2026

Quanto mais o golpeiam, mais forte ele fica: o paradoxo do Irã que escapa à estupidez imperial

Tahar Lamri, 16/3/2026

Há uma categoria que falta no debate sobre a guerra em curso contra o Irã, e sua ausência explica por que aqueles que a combatem continuam errando tudo.

O Irã não é um movimento de partisans como a FLN argelina, que era uma frente sem dogma unificador - coalizão de nacionalistas, socialistas, comunistas, conservadores - mantida unida por um único objetivo: expulsar o colonizador. Não é o Vietnã do Norte, que era um estado numa parte do território com uma doutrina exportável - o comunismo - mas dependente de Moscou e Pequim e geograficamente limitado. Hamas, Hezbollah, os Houthis são milícias, entidades subnacionais que usam táticas de guerrilha porque não têm alternativa: sua assimetria é forçada, não escolhida.

O Irã é algo diferente e historicamente novo: representa o primeiro caso histórico de um estado que adota estruturalmente a doutrina da guerra de partisans como escolha estratégica soberana, combinando a legitimidade e os recursos de um estado com a lógica operacional do movimento de resistência. Tem um exército regular, mísseis balísticos, uma marinha, instituições reconhecidas, é um estado westfaliano em todos os aspectos. E no entanto, escolheu deliberadamente a doutrina da guerra de partisans como estratégia soberana: saturação com armas econômicas, desgaste, aceitação consciente das perdas territoriais para tornar o custo insustentável para o adversário. Não porque não pudesse fazer de outra forma, mas porque avaliou que era a estratégia ótima contra uma superioridade convencional esmagadora.

Essa escolha tem uma consequência econômica devastadora para quem o combate. Um drone Shahed custa vinte mil dólares. Um interceptador THAAD custa 12,7 milhões de dólares. O Irã lançou na primeira semana de guerra quinhentos mísseis balísticos e quase dois mil drones. A matemática é impiedosa: a guerra pobre faz a guerra rica pagar um custo insustentável: não no campo de batalha, mas nas cadeias de suprimentos, nos orçamentos, nos estoques de interceptadores que se esgotam mais rápido do que podem ser produzidos.

Mas a novidade mais profunda não é militar: é estrutural. O Irã institucionalizou uma contradição que todos os movimentos de libertação tiveram que escolher: ser estado ou ser revolução. A Argélia depois de 1962 escolheu ser estado e deixou de ser revolução. Cuba tentou ambas e falhou. O Irã não: construiu deliberadamente uma dualidade permanente. O exército regular é o estado westfaliano. Os Pasdaran - os Guardas da Revolução - são a revolução permanente, com suas redes regionais, suas ramificações no Iêmen, Iraque, Líbano, todas unidas não por uma ideologia laica mas por uma fé: o islamismo xiita como identidade, memória, trauma fundador. Não se escolhe ser xiita como se escolhe ser comunista. É família, luto, corpo. Karbala não é um evento histórico: é um paradigma cosmológico que se repete.

O resultado é um internacionalismo religioso que não é uma aliança entre estados, não é uma Internacional leninista, mas uma rede transnacional mantida unida por uma gramática existencial comum que não precisa de um centro de comando explícito para se coordenar.

E então EUA e Israel fizeram o maior presente: criaram o panteão. Soleimani, Nasrallah, Khamenei: cada eliminação direcionada que pensavam resolver um problema estratégico produziu um mártir que multiplica a coesão da rede. Na teologia xiita, a morte do líder justo pelas mãos do opressor não é uma derrota: é a confirmação de sua justiça. É a estrutura narrativa de Karbala. Um general vivo pode errar, pode decepcionar, pode envelhecer. Um mártir é eterno e perfeito. Reescreveram, com seus mísseis, o roteiro que o outro lado esperava.

A República Islâmica do Irã tem como ideal a felicidade humana em toda a sociedade e considera que a conquista da independência, da liberdade e do império da justiça e da verdade é um direito de todos os povos do mundo. Consequentemente, ao mesmo tempo em que se abstém escrupulosamente de qualquer forma de ingerência nos assuntos internos de outras nações, apoia as lutas justas dos mustadhafoun (oprimidos) contra os mustakbirun (opressores/arrogantes) em todos os cantos do mundo.

Constituição da República Islâmica do Irã, Capítulo 10, Artigo 154

Mas há um último erro, talvez o mais grave. Israel atingiu os bancos do Hezbollah (o Instituto Al Qardh al-Hassan) e o maior banco iraniano (Bank Sepah). No mundo xiita khomeinista, o banco não é uma instituição financeira: é a infraestrutura material da teologia. É o mecanismo através do qual se distribui o zakat, se financiam as obras de caridade, se mantém o pacto com os mustazaafin, os mais fracos, os oprimidos, os condenados da terra de Fanon. Khomeini construiu o consenso da revolução sobre esta rede capilar de solidariedade material. Atingi-la não enfraquece a narrativa da resistência: a confirma. Demonstra, na vida cotidiana de milhões de pobres, quem são os inimigos dos fracos. É a melhor propaganda possível, realizada pelas próprias bombas israelenses.

Juntando tudo: está-se combatendo com a lógica da guerra convencional - decapitar a estrutura, cortar o financiamento, destruir infraestruturas - uma forma política que não é uma estrutura convencional. É uma rede simbólica, social, militar e religiosa deliberadamente construída para ser indestrutível precisamente através da destruição. Cada bomba que cai fortalece o narrativa. Cada mártir consolida o panteão. Cada banco atingido mostra aos pobres de que lado está o opressor.

E se o estado iraniano for desmembrado ou derrotado, os Pasdaran sem estado - treinados, armados, formados numa cultura do martírio que não depende de nenhuma instituição para sobreviver - espalhar-se-iam por uma região que vai do Líbano ao Paquistão, do Azerbaijão ao Bahrein, com ramificações em três continentes. Não mais contidos por nenhuma estrutura estatal, sem nada a perder, com mártires poderosíssimos e uma narrativa de resistência mais forte do que antes. Um estado iraniano hostil é dissuadível. Um enxame de Pasdaran sem estado não o é.

E enquanto tudo isso acontece, três sinais dizem o quão profundamente esta guerra está escapando ao controle narrativo de quem a desencadeou.

A Turquia esperava milhões de refugiados iranianos fugindo das bombas. Viu, em vez disso, milhares de iranianos cruzando a fronteira na direção oposta, para regressar a defender a pátria. Não necessariamente o regime: o Irã. A civilização persa de quatro milênios que não se deixa reduzir à equação “regime igual a povo”. O nacionalismo ferido produz o que anos de oposição política não conseguem construir.

E depois há Gaza. O Irã é atacado depois que o mundo assistiu durante meses ao genocídio palestino transmitido ao vivo, documentado, negado pelas chancelarias ocidentais. Para os pobres da terra, para o Sul global, para qualquer um que se sinta do lado dos humilhados, a sequência é legível e brutal: quem defendia os palestinos é agora bombardeado pelos mesmos que armavam quem os massacrava. O Irã tornou-se, no imaginário global dos condenados, algo que vai muito além da política regional ou da teologia xiita: é a promessa de que se pode resistir, é a vingança simbólica de quem nunca teve justiça. Essa solidariedade não tem fronteiras confessionais nem geográficas.

Finalmente, há a China. Seus estrategistas não estão olhando para a guerra: estão conduzindo a mais detalhada avaliação possível das capacidades reais euamericanas em condições de conflito de alta intensidade. Cada interceptador THAAD disparado, cada Tomahawk lançado, cada dia de guerra é um dado sobre a resistência logística e industrial do adversário que terão que enfrentar, um dia, no Pacífico. Veem os estoques se esgotarem, os tempos de produção não acompanharem o consumo, a cadeia logística sob pressão. Estão tomando notas. E não precisam lutar para ganhar esta guerra: basta-lhes esperar que a EUAmérica fique sem munições.

Esta guerra não pode ser vencida. Só pode ser alargada. E o mundo sabe disso.

Cuanto más lo golpean, más fuerte se vuelve: la paradoja de Irán que escapa a la estupidez imperial

Tahar Lamri, 16-3-2026

Hay una categoría que falta en el debate sobre la guerra en curso contra Irán, y su ausencia explica por qué quienes la libran siguen equivocándose en todo.

Irán no es un movimiento partisano como el FLN argelino, que era un frente sin dogma unificador -coalición de nacionalistas, socialistas, comunistas, conservadores- unido por un único objetivo: expulsar al colonizador. No es Vietnam del Norte, que era un Estado en una parte del territorio con una doctrina exportable -el comunismo- pero dependiente de Moscú y Pekín y geográficamente limitado. Hamás, Hezbolá, los hutíes son milicias, entidades subnacionales que utilizan tácticas de guerrilla porque no tienen alternativa: su asimetría es forzada, no elegida.

Irán es algo diferente e históricamente nuevo: representa el primer caso histórico de un Estado que adopta estructuralmente la doctrina de la guerra partisana como opción estratégica soberana, combinando la legitimidad y los recursos de un Estado con la lógica operativa del movimiento de resistencia. Tiene un ejército regular, misiles balísticos, una marina, instituciones reconocidas, es un Estado westfaliano en todos los sentidos. Y sin embargo, ha elegido deliberadamente la doctrina de la guerra partisana como estrategia soberana: saturación con armas económicas, desgaste, aceptación consciente de las pérdidas territoriales para hacer insostenible el costo para el adversario. No porque no pudiera hacerlo de otro modo, sino porque consideró que era la estrategia óptima contra una superioridad convencional aplastante.

Esta elección tiene una consecuencia económica devastadora para quien lo combate. Un dron Shahed cuesta veinte mil dólares. Un interceptor THAAD cuesta 12,7 millones. Irán lanzó en la primera semana de guerra quinientos misiles balísticos y casi dos mil drones. La matemática es implacable: la guerra pobre hace pagar un costo insostenible a la guerra rica: no en el campo de batalla, sino en las cadenas de suministro, en los presupuestos, en las reservas de interceptores que se agotan más rápido de lo que pueden producirse.

Pero la novedad más profunda no es militar: es estructural. Irán ha institucionalizado una contradicción que todos los movimientos de liberación han tenido que elegir: ser Estado o ser revolución. Argelia después de 1962 eligió ser estado y dejó de ser revolución. Cuba intentó ambas y fracasó. Irán no: ha construido deliberadamente una dualidad permanente. El ejército regular es el estado westfaliano. Los Pasdaran -los Guardianes de la Revolución- son la revolución permanente, con sus redes regionales, sus ramificaciones en Yemen, Irak, Líbano, todas unidas no por una ideología laica sino por una fe: el islam chií como identidad, memoria, trauma fundacional. No se elige ser chií como se elige ser comunista. Es familia, duelo, cuerpo. Karbala no es un evento histórico: es un paradigma cosmológico que se repite.

El resultado es un internacionalismo religioso que no es una alianza entre Estados, no es una Internacional leninista, sino una red transnacional unida por una gramática existencial común que no necesita un centro de mando explícito para coordinarse.

Y luego USA e Israel hicieron el regalo más grande: crearon el panteón. Soleimani, Nasrallah, Jameneí: cada eliminación selectiva que pensaban que resolvería un problema estratégico produjo un mártir que multiplica la cohesión de la red. En la teología chií, la muerte del líder justo a manos del opresor no es una derrota: es la confirmación de su justicia. Es la estructura narrativa de Karbala. Un general vivo puede equivocarse, puede decepcionar, puede envejecer. Un mártir es eterno y perfecto. Reescribieron, con sus misiles, el guion que la otra parte esperaba.

La República Islámica de Irán tiene como ideal la felicidad humana en toda la sociedad, y considera que el logro de la independencia, la libertad y el imperio de la justicia y la verdad es un derecho de todos los pueblos del mundo. En consecuencia, al tiempo que se abstiene escrupulosamente de toda forma de injerencia en los asuntos internos de otras naciones, apoya las luchas justas de los mustadhafoun (oprimidos) contra los mustakbirun (opresores/arrogantes) en cada rincón del mundo.

Constitución de la República Islámica de Irán, Capítulo 10, Artículo 154

Pero hay un último error, quizás el más grave. Israel golpeó los bancos de Hezbolá (el Instituto Al Qardh al-Hassan) y el banco iraní más grande (Bank Sepah). En el mundo chií jomeinista, el banco no es una institución financiera: es la infraestructura material de la teología. Es el mecanismo a través del cual se distribuye el zakat, se financian las obras de caridad, se mantiene el pacto con los mustadhafin, los más débiles, los oprimidos, los condenados de la tierra de Fanon. Jomeini construyó el consenso de la revolución sobre esta red capilar de solidaridad material. Golpearla no debilita la narrativa de la resistencia: la confirma. Demuestra, en la vida cotidiana de millones de pobres, quiénes son los enemigos de los débiles. Es la mejor propaganda posible, realizada por las propias bombas israelíes.

Resumiendo todo: se está combatiendo con la lógica de la guerra convencional -decapitar la estructura, cortar la financiación, destruir infraestructuras- una forma política que no es una estructura convencional. Es una red simbólica, social, militar y religiosa construida deliberadamente para ser indestructible precisamente a través de la destrucción. Cada bomba que cae fortalece la narrativa. Cada mártir consolida el panteón. Cada banco golpeado demuestra a los pobres de qué lado está el opresor.

Y si el Estado iraní fuera desmembrado o derrotado, los Pasdaran sin Estado -entrenados, armados, formados en una cultura del martirio que no depende de ninguna institución para sobrevivir- se distribuirían en una región que va desde el Líbano hasta Pakistán, desde Azerbaiyán hasta Bahréin, con ramificaciones en tres continentes. Ya no contenidos por ninguna estructura estatal, sin nada que perder, con mártires poderosísimos y una narrativa de resistencia más fuerte que antes. Un Estado iraní hostil es disuadible. Un enjambre de Pasdaran sin Estado no lo es.

Y mientras todo esto sucede, tres señales indican cuán profundamente esta guerra está escapando al control narrativo de quienes la desataron.

Turquía esperaba millones de refugiados iraníes huyendo de las bombas. Vio, en cambio, a miles de iraníes cruzando la frontera en dirección opuesta, para regresar a defender la patria. No necesariamente el régimen: Irán. La civilización persa de cuatro milenios que no se deja reducir a la ecuación “régimen igual a pueblo”. El nacionalismo herido produce lo que años de oposición política no logran construir.

Y luego está Gaza. Irán es atacado después de que el mundo presenciara durante meses el genocidio palestino transmitido en directo, documentado, negado por las cancillerías occidentales. Para los pobres de la tierra, para el Sur global, para cualquiera que se sienta del lado de los humillados, la secuencia es legible y brutal: quienes defendían a los palestinos son ahora bombardeados por los mismos que armaban a quienes los masacraban. Irán se ha convertido, en el imaginario global de los condenados, en algo que va mucho más allá de la política regional o la teología chií: es la promesa de que se puede resistir, es la venganza simbólica de quienes nunca tuvieron justicia. Esa solidaridad no tiene fronteras confesionales ni geográficas.

Finalmente, está China. Sus estrategas no están mirando la guerra: están realizando la evaluación más detallada posible de las capacidades reales usamericanas en condiciones de conflicto de alta intensidad. Cada interceptor THAAD disparado, cada Tomahawk lanzado, cada día de guerra es un dato sobre la resistencia logística e industrial del adversario que tendrán que enfrentar, un día, en el Pacífico. Ven cómo se agotan las reservas, cómo los tiempos de producción no siguen el ritmo del consumo, la cadena logística bajo presión. Están tomando notas. Y no necesitan luchar para ganar esta guerra: les basta con esperar a que USA se quede sin municiones.

Esta guerra no puede ganarse. Solo puede extenderse. Y el mundo lo sabe.

Je mehr sie ihn schlagen, desto stärker wird er: das Paradox des Iran, das der imperialen Dummheit entgeht

Tahar Lamri, 16.3.2026

Es gibt eine Kategorie, die in der Debatte über den laufenden Krieg gegen den Iran fehlt, und ihr Fehlen erklärt, warum diejenigen, die ihn führen, weiterhin alles falsch machen.

Der Iran ist keine Partisanenbewegung wie die algerische FLN, die eine Front ohne einigendes Dogma war - eine Koalition aus Nationalisten, Sozialisten, Kommunisten, Konservativen - zusammengehalten von einem einzigen Ziel: den Kolonisator zu vertreiben. Er ist nicht Nordvietnam, das ein Staat auf einem Teil des Territoriums mit einer exportierbaren Doktrin - dem Kommunismus - war, aber abhängig von Moskau und Peking und geografisch begrenzt. Hamas, Hisbollah, die Huthi sind Milizen, subnationale Einheiten, die Guerillataktiken anwenden, weil sie keine Alternative haben: Ihre Asymmetrie ist erzwungen, nicht gewählt.

Der Iran ist etwas anderes und historisch Neues: er stellt den ersten historischen Fall eines Staates dar, der strukturell die Doktrin des Partisanenkrieges als souveräne strategische Wahl annimmt und die Legitimität und Ressourcen eines Staates mit der operativen Logik einer Widerstandsbewegung verbindet. Er hat eine reguläre Armee, ballistische Raketen, eine Marine, anerkannte Institutionen, er ist in jeder Hinsicht ein westfälischer Staat. Und dennoch hat er bewusst die Doktrin des Partisanenkrieges als seine souveräne Strategie gewählt: Sättigung mit billigen Waffen, Zermürbung, bewusste Akzeptanz territorialer Verluste, um die Kosten für den Gegner unerträglich zu machen. Nicht, weil er es nicht anders tun könnte, sondern weil er dies als die optimale Strategie gegen eine überwältigende konventionelle Überlegenheit beurteilte.

Diese Wahl hat verheerende wirtschaftliche Folgen für den, der ihn bekämpft. Eine Shahed-Drohne kostet zwanzigtausend Dollar. Ein THAAD-Abfangjäger kostet 12,7 Millionen Dollar. Der Iran hat in der ersten Kriegswoche fünfhundert ballistische Raketen und fast zweitausend Drohnen abgefeuert. Die Mathematik ist gnadenlos: Der arme Krieg lässt den reichen Krieg einen unerträglichen Preis zahlen: nicht auf dem Schlachtfeld, sondern in den Lieferketten, in den Haushalten, in den Vorräten an Abfangraketen, die schneller erschöpft sind, als sie produziert werden können.

Aber die tiefgreifendste Neuerung ist nicht militärischer Natur: sie ist strukturell. Der Iran hat einen Widerspruch institutionalisiert, vor den alle Befreiungsbewegungen gestellt waren: Staat oder Revolution zu sein. Algerien entschied sich nach 1962 dafür, Staat zu sein, und hörte auf, Revolution zu sein. Kuba versuchte beides und scheiterte. Der Iran nicht: Er hat bewusst eine dauerhafte Dualität aufgebaut. Die reguläre Armee ist der westfälische Staat. Die Pasdaran - die Revolutionsgarden - sind die permanente Revolution mit ihren regionalen Netzwerken, ihren Verzweigungen im Jemen, Irak, Libanon, alle verbunden nicht durch eine säkulare Ideologie, sondern durch einen Glauben: den schiitischen Islam als Identität, Erinnerung, Gründungstrauma. Man entscheidet sich nicht dafür, Schiit zu sein, wie man sich dafür entscheidet, Kommunist zu sein. Es ist Familie, Trauer, Körper. Kerbela ist kein historisches Ereignis: Es ist ein kosmologisches Paradigma, das sich wiederholt.

Das Ergebnis ist ein religiöser Internationalismus, der kein Bündnis zwischen Staaten ist, keine leninistische Internationale, sondern ein transnationales Netzwerk, das durch eine gemeinsame existenzielle Grammatik zusammengehalten wird und keines expliziten Befehlszentrums zur Koordination bedarf.

Und dann machten die USA und Israel das größte Geschenk: Sie schufen das Pantheon. Soleimani, Nasrallah, Khamenei: Jede gezielte Tötung, von der sie dachten, sie löse ein strategisches Problem, brachte einen Märtyrer hervor, der den Zusammenhalt des Netzwerks vervielfacht. In der schiitischen Theologie ist der Tod des gerechten Führers durch die Hand des Unterdrückers keine Niederlage: Es ist die Bestätigung seiner Gerechtigkeit. Es ist die Erzählstruktur von Kerbela. Ein lebender General kann Fehler machen, kann enttäuschen, kann altern. Ein Märtyrer ist ewig und perfekt. Mit ihren Raketen haben sie das Drehbuch umgeschrieben, auf das die andere Seite wartete.

Die Islamische Republik Iran hat das Glück der Menschen in der gesamten menschlichen Gesellschaft zum Ideal erklärt und betrachtet die Verwirklichung von Unabhängigkeit, Freiheit sowie einer Herrschaft der Gerechtigkeit und Wahrheit als Recht aller Menschen auf der Welt. Dementsprechend enthält sie sich strikt jeder Einmischung in die inneren Angelegenheiten anderer Nationen, unterstützt jedoch die gerechten Kämpfe der Mustadhafoun (Unterdrückten) gegen die Mustakbirun (Unterdrücker/Arroganten) in jedem Winkel der Erde.

Verfassung der Islamischen Republik Iran, Kapitel 10, Artikel 154

Aber es gibt einen letzten Fehler, vielleicht den schwerwiegendsten. Israel hat die Banken der Hisbollah (das Al-Qardh-al-Hassan-Institut) und die größte iranische Bank (Bank Sepah) angegriffen. In der chomeinistischen schiitischen Welt ist die Bank kein Finanzinstitut: Sie ist die materielle Infrastruktur der Theologie. Sie ist der Mechanismus, über den die Zakat verteilt, wohltätige Werke finanziert, der Pakt mit den Mustazaafin aufrechterhalten wird - den Schwächsten, den Unterdrückten, den Verdammten dieser Erde im Sinne Fanons. Chomeini baute den Konsens der Revolution auf diesem kapillaren Netzwerk materieller Solidarität auf. Sie anzugreifen schwächt nicht das Narrativ des Widerstands: Es bestätigt es. Es zeigt im täglichen Leben von Millionen armer Menschen, wer die Feinde der Schwachen sind. Es ist die beste Propaganda, die es gibt, durchgeführt von israelischen Bomben selbst.

Alles zusammengenommen: Man bekämpft mit der Logik des konventionellen Krieges - die Struktur köpfen, die Finanzierung kappen, Infrastruktur zerstören - eine politische Form, die keine konventionelle Struktur ist. Es ist ein symbolisches, soziales, militärisches und religiöses Netzwerk, das bewusst so konstruiert wurde, dass es gerade durch Zerstörung unzerstörbar ist. Jede Bombe, die fällt, stärkt das Narrativ. Jeder Märtyrer festigt das Pantheon. Jede getroffene Bank zeigt den Armen, auf welcher Seite der Unterdrücker steht.

Und wenn der iranische Staat zerschlagen oder besiegt würde, würden sich die Pasdaran ohne Staat - ausgebildet, bewaffnet, geschult in einer Kultur des Märtyrertums, die zum Überleben keiner Institution bedarf - in einer Region ausbreiten, die vom Libanon bis nach Pakistan, von Aserbaidschan bis Bahrain reicht, mit Verzweigungen auf drei Kontinenten. Nicht länger von irgendeiner staatlichen Struktur eingedämmt, mit nichts zu verlieren, mit mächtigen Märtyrern und einem stärkeren Narrativ des Widerstands als zuvor. Ein feindlicher iranischer Staat ist abschreckbar. Ein Schwarm staatenloser Pasdaran ist es nicht.

Und während all dies geschieht, zeigen drei Signale, wie sehr dieser Krieg der narrativen Kontrolle derer entgleitet, die ihn entfesselt haben.

Die Türkei erwartete Millionen iranischer Flüchtlinge, die vor den Bomben fliehen. Stattdessen sah sie Tausende Iraner, die die Grenze in die entgegengesetzte Richtung überquerten, um zurückzukehren und die Heimat zu verteidigen. Nicht unbedingt das Regime: den Iran. Die viertausend Jahre alte persische Zivilisation, die sich nicht auf die Gleichung "Regime gleich Volk" reduzieren lässt. Verletzter Nationalismus bringt hervor, was Jahre politischer Opposition nicht aufbauen können.

Und dann ist da Gaza. Der Iran wird angegriffen, nachdem die Welt monatelang live übertragenen, dokumentierten, von westlichen Kanzleien geleugneten Völkermord an den Palästinensern miterlebt hat. Für die Armen der Erde, für den globalen Süden, für jeden, der sich auf der Seite der Erniedrigten fühlt, ist die Abfolge lesbar und brutal: Diejenigen, die die Palästinenser verteidigten, werden nun von denselben bombardiert, die jene bewaffneten, die sie massakrierten. Der Iran ist in der globalen Vorstellung der Verdammten zu etwas geworden, das weit über regionale Politik oder schiitische Theologie hinausgeht: Er ist das Versprechen, dass man widerstehen kann, er ist die symbolische Rache derer, die niemals Gerechtigkeit erfuhren. Diese Solidarität kennt keine konfessionellen oder geografischen Grenzen.

Schließlich ist da China. Seine Strategen beobachten nicht den Krieg: Sie führen die detailliertestmögliche Bewertung der tatsächlichen amerikanischen Fähigkeiten unter Bedingungen eines hochintensiven Konflikts durch. Jeder abgefeuerte THAAD-Abfangjäger, jeder gestartete Tomahawk, jeder Kriegstag ist ein Datum über die logistische und industrielle Belastbarkeit des Gegners, dem sie eines Tages im Pazifik gegenüberstehen werden. Sie sehen, wie die Vorräte schwinden, die Produktionszeiten mit dem Verbrauch nicht Schritt halten, die Lieferkette unter Druck gerät. Sie machen sich Notizen. Und sie müssen nicht kämpfen, um diesen Krieg zu gewinnen: Sie müssen nur warten, bis Amerika die Munition ausgeht.

Dieser Krieg kann nicht gewonnen werden. Er kann nur ausgeweitet werden. Und die Welt weiß das.

Plus ils le frappent, plus il devient fort : le paradoxe de l’Iran qui échappe à la stupidité impériale

Tahar Lamri, 16/3/2026

Il y a une catégorie qui manque dans le débat sur la guerre en cours contre l’Iran, et son absence explique pourquoi ceux qui la mènent continuent de tout rater.

L’Iran n’est pas un mouvement partisan comme le FLN algérien, qui était un front sans dogme unificateur - coalition de nationalistes, socialistes, communistes, conservateurs - maintenu par un seul objectif : chasser le colonisateur. Ce n’est pas le Nord-Vietnam, qui était un État sur une partie du territoire avec une doctrine exportable - le communisme - mais dépendant de Moscou et Pékin et géographiquement limité. Le Hamas, le Hezbollah, les Houthis sont des milices, des entités infranationales qui utilisent des tactiques de guérilla parce qu’elles n’ont pas d’alternative : leur asymétrie est contrainte, non choisie.

L’Iran est quelque chose de différent et d’historiquement nouveau : il représente le premier cas historique d’un État qui adopte structurellement la doctrine de la guerre partisane comme choix stratégique souverain, combinant la légitimité et les ressources d’un État avec la logique opérationnelle du mouvement de résistance. Il a une armée régulière, des missiles balistiques, une marine, des institutions reconnues, c’est un État westphalien à tous égards. Et pourtant, il a délibérément choisi la doctrine de la guerre partisane comme stratégie souveraine : saturation avec des armes économiques, attrition, acceptation consciente des pertes territoriales pour rendre le coût insoutenable pour l’adversaire. Non pas parce qu’il ne pouvait pas faire autrement, mais parce qu’il a jugé que c’était la stratégie optimale contre une supériorité conventionnelle écrasante.

Ce choix a une conséquence économique dévastatrice pour ceux qui le combattent. Un drone Shahed coûte vingt mille dollars. Un intercepteur THAAD coûte 12,7 millions de dollars. L’Iran a lancé dans la première semaine de guerre cinq cents missiles balistiques et près de deux mille drones. Les mathématiques sont impitoyables : la guerre pauvre fait payer un coût insoutenable à la guerre riche : non pas sur le champ de bataille, mais dans les chaînes d’approvisionnement, dans les budgets, dans les stocks d’intercepteurs qui s’épuisent plus vite qu’ils ne peuvent être produits.

Mais la nouveauté la plus profonde n’est pas militaire : elle est structurelle. L’Iran a institutionnalisé une contradiction que tous les mouvements de libération ont dû choisir : être État ou être révolution. L’Algérie après 1962 a choisi d’être État et a cessé d’être révolution. Cuba a tenté les deux et a échoué. L’Iran non : il a délibérément construit une dualité permanente. L’armée régulière, c’est l’État westphalien. Les Pasdaran - les Gardiens de la Révolution - sont la révolution permanente, avec leurs réseaux régionaux, leurs ramifications au Yémen, en Irak, au Liban, toutes unies non par une idéologie laïque mais par une foi : l’islam chiite comme identité, mémoire, traumatisme fondateur. On ne choisit pas d’être chiite comme on choisit d’être communiste. C’est la famille, le deuil, le corps. Kerbala n’est pas un événement historique : c’est un paradigme cosmologique qui se répète.

Le résultat est un internationalisme religieux qui n’est pas une alliance entre États, pas une Internationale léniniste, mais un réseau transnational maintenu par une grammaire existentielle commune qui n’a pas besoin d’un centre de commandement explicite pour se coordonner.

Et puis les USA et Israël lui ont fait le plus grand cadeau : ils ont créé le panthéon. Soleimani, Nasrallah, Khamenei : chaque élimination ciblée qu’ils croyaient résoudre un problème stratégique a produit un martyr qui multiplie la cohésion du réseau. Dans la théologie chiite, la mort du leader juste par la main de l’oppresseur n’est pas une défaite : c’est la confirmation de sa justice. C’est la structure narrative de Kerbala. Un général vivant peut se tromper, peut décevoir, peut vieillir. Un martyr est éternel et parfait. Ils ont réécrit, avec leurs missiles, le scénario que l’autre camp attendait.

La République islamique d’Iran a pour idéal le bonheur de l’humanité dans l’ensemble de la société humaine, et considère que l’accès à l’indépendance, à la liberté et à un régime fondé sur la justice et la vérité est un droit pour tous les peuples du monde. En conséquence, tout en s’abstenant scrupuleusement de toute forme d’ingérence dans les affaires intérieures des autres nations, elle soutient les luttes justes des mustadhafoun (opprimés) contre les mustakbirun (oppresseurs/arrogants) aux quatre coins du globe.

Constitution de la République islamique d’Iran, chapitre 10, article 154

Mais il y a une dernière erreur, peut-être la plus grave. Israël a frappé les banques du Hezbollah (l’institut Al Qardh al-Hassan) et la plus grande banque iranienne (Bank Sepah). Dans le monde chiite khomeiniste, la banque n’est pas un institut financier : c’est l’infrastructure matérielle de la théologie. C’est le mécanisme par lequel on distribue la zakat, on finance les œuvres caritatives, on maintient le pacte avec les moustadhafin, les plus faibles, les oppressés, les déshérités, les damnés de la terre de Fanon. Khomeini a construit le consensus de la révolution sur ce réseau capillaire de solidarité matérielle. La frapper n’affaiblit pas le récit de la résistance : elle le confirme. Elle démontre, dans la vie quotidienne de millions de pauvres, qui sont les ennemis des faibles. C’est la meilleure propagande possible, réalisée par les bombes israéliennes elles-mêmes.

En rassemblant tout cela : on combat avec la logique de la guerre conventionnelle - décapiter la structure, couper les financements, détruire les infrastructures - une forme politique qui n’est pas une structure conventionnelle. C’est un réseau symbolique, social, militaire et religieux délibérément construit pour être indestructible précisément à travers la destruction. Chaque bombe qui tombe renforce le récit. Chaque martyr consolide le panthéon. Chaque banque frappée montre aux pauvres de quel côté se trouve l’oppresseur.

Et si l’État iranien devait être démembré ou vaincu, les Pasdaran sans État - entraînés, armés, formés dans une culture du martyre qui ne dépend d’aucune institution pour survivre - se répartiraient dans une région qui va du Liban au Pakistan, de l’Azerbaïdjan au Bahreïn, avec des ramifications sur trois continents. N’étant plus contenus par aucune structure étatique, sans rien à perdre, avec des martyrs très puissants et un récit de résistance plus fort qu’avant. Un État iranien hostile peut être dissuadé. Un essaim de Pasdaran sans État ne le peut pas.

Et pendant que tout cela se produit, trois signaux disent à quel point cette guerre échappe profondément au contrôle narratif de ceux qui l’ont déclenchée.

La Turquie s’attendait à des millions de réfugiés iraniens fuyant les bombes. Elle a plutôt vu des milliers d’Iraniens traverser la frontière dans la direction opposée, pour rentrer défendre la patrie. Pas nécessairement le régime : l’Iran. La civilisation perse de quatre millénaires qui ne se laisse pas réduire à l’équation « régime égal peuple ». Le nationalisme blessé produit ce que des années d’opposition politique n’arrivent pas à construire.

Et puis il y a Gaza. L’Iran est attaqué après que le monde a assisté pendant des mois au génocide palestinien diffusé en direct, documenté, nié par les chancelleries occidentales. Pour les pauvres de la terre, pour le Sud global, pour quiconque se sent du côté des humiliés, la séquence est lisible et brutale : ceux qui défendaient les Palestiniens sont maintenant bombardés par les mêmes qui armaient ceux qui les massacraient. L’Iran est devenu, dans l’imaginaire global des damnés, quelque chose qui va bien au-delà de la politique régionale ou de la théologie chiite : c’est la promesse qu’on peut résister, c’est la vengeance symbolique de ceux qui n’ont jamais eu justice. Cette solidarité n’a pas de frontières confessionnelles ni géographiques.

Enfin, il y a la Chine. Ses stratèges ne regardent pas la guerre : ils mènent l’évaluation la plus détaillée possible des capacités réelles usaméricaines dans des conditions de conflit à haute intensité. Chaque intercepteur THAAD tiré, chaque Tomahawk lancé, chaque jour de guerre est une donnée sur la tenue logistique et industrielle de l’adversaire qu’ils devront affronter, un jour, dans le Pacifique. Ils voient les stocks s’épuiser, les délais de production qui ne suivent pas la consommation, la chaîne logistique sous pression. Ils prennent des notes. Et ils n’ont pas besoin de se battre pour gagner cette guerre : il leur suffit d’attendre que l’Amérique finisse ses munitions.

Cette guerre ne peut pas être gagnée. Elle ne peut qu’être élargie. Et le monde le sait.

The more they hit it, the stronger it gets: the Iranian paradox that escapes imperial stupidity

Tahar Lamri, 16/3/2026

There is a category missing from the debate on the ongoing war against Iran, and its absence explains why those waging it continue to get everything wrong.

Iran is not a partisan movement like the Algerian FLN, which was a front without a unifying dogma - a coalition of nationalists, socialists, communists, conservatives - held together by a single goal: to drive out the colonizer. It is not North Vietnam, which was a State on part of the territory with an exportable doctrine - communism - but dependent on Moscow and Beijing and geographically limited. Hamas, Hezbollah, the Houthis are militias, subnational entities that use guerrilla tactics because they have no alternative: their asymmetry is forced, not chosen.

Iran is something different and historically new: it represents the first historical case of a State structurally adopting the doctrine of partisan warfare as a sovereign strategic choice, combining the legitimacy and resources of a State with the operational logic of a resistance movement. It has a regular army, ballistic missiles, a navy, recognized institutions; it is a Westphalian state in every respect. And yet it has deliberately chosen the doctrine of partisan warfare as its sovereign strategy: saturation with cheap weapons, attrition, conscious acceptance of territorial losses to make the cost unbearable for the adversary. Not because it couldn’t do otherwise, but because it judged this to be the optimal strategy against overwhelming conventional superiority.

This choice has a devastating economic consequence for those who fight it. A Shahed drone costs twenty thousand dollars. A THAAD interceptor costs $12.7 million. In the first week of the war, Iran launched five hundred ballistic missiles and nearly two thousand drones. The math is merciless: poor warfare makes rich warfare pay an unbearable cost: not on the battlefield, but in supply chains, in budgets, in stocks of interceptors that are depleted faster than they can be produced.

But the deepest novelty is not military: it is structural. Iran has institutionalized a contradiction that all liberation movements have had to choose: being a State or being a revolution. Algeria after 1962 chose to be a State and ceased to be a revolution. Cuba tried both and failed. Iran did not: it deliberately built a permanent duality. The regular army is the Westphalian State. The Pasdaran - the Revolutionary Guards - are the permanent revolution, with their regional networks, their ramifications in Yemen, Iraq, Lebanon, all united not by a secular ideology but by a faith: Shia Islam as identity, memory, foundational trauma. One does not choose to be Shia as one chooses to be communist. It is family, mourning, body. Karbala is not a historical event: it is a cosmological paradigm that repeats itself.

The result is a religious internationalism that is not an alliance between States, not a Leninist International, but a transnational network held together by a common existential grammar that needs no explicit command center to coordinate.

And then the United States and Israel made the greatest gift: they created the pantheon. Soleimani, Nasrallah, Khamenei: every targeted killing they thought would solve a strategic problem produced a martyr who multiplies the network’s cohesion. In Shia theology, the death of the righteous leader at the hands of the oppressor is not a defeat: it is the confirmation of his righteousness. It is the narrative structure of Karbala. A living general can make mistakes, can disappoint, can grow old. A martyr is eternal and perfect. With their missiles, they rewrote the script the other side was waiting for.

The Islamic Republic of Iran has human felicity as its ideal throughout human society, and considers the attainment of independence, freedom, and rule of justice and truth to be the right of all people of the world. Accordingly, while scrupulously refraining from all forms of interference in the internal affairs of other nations, it supports the just struggles of the mustadhafoun (oppressed) against the mustakbirun (oppressors/arrogant ones) in every corner of the globe.

Constitution of the Islamic Republic of Iran, Chapter 10, Article 154

But there is one last mistake, perhaps the most serious. Israel struck Hezbollah’s banks (the Al Qardh al-Hassan Institute) and the largest Iranian bank (Bank Sepah). In the Khomeinist Shia world, the bank is not a financial institution: it is the material infrastructure of theology. It is the mechanism through which zakat is distributed, charitable works are financed, the pact with the mustadhafin is maintained—the weakest, the oppressed, Fanon’s wretched of the earth. Khomeini built the revolution’s consensus on this capillary network of material solidarity. Striking it does not weaken the narrative of resistance: it confirms it. It demonstrates, in the daily life of millions of poor people, who the enemies of the weak are. It is the best possible propaganda, carried out by Israeli bombs themselves.

Putting it all together: they are fighting with the logic of conventional warfare - decapitate the structure, cut off funding, destroy infrastructure - a political form that is not a conventional structure. It is a symbolic, social, military, and religious network deliberately built to be indestructible precisely through destruction. Every bomb that falls strengthens the narrative. Every martyr consolidates the pantheon. Every bank struck shows the poor which side the oppressor is on.

And if the Iranian state were to be dismembered or defeated, the Pasdaran without a State - trained, armed, schooled in a culture of martyrdom that depends on no institution to survive - would spread across a region stretching from Lebanon to Pakistan, from Azerbaijan to Bahrain, with ramifications on three continents. No longer contained by any State structure, with nothing to lose, with powerful martyrs and a narrative of resistance stronger than before. A hostile Iranian State can be deterred. A swarm of stateless Pasdaran cannot.

And while all this happens, three signals show how profoundly this war is escaping the narrative control of those who unleashed it.

Turkey expected millions of Iranian refugees fleeing the bombs. Instead, it saw thousands of Iranians crossing the border in the opposite direction, to return and defend the homeland. Not necessarily the regime: Iran. The four-thousand-year-old Persian civilization that cannot be reduced to the equation “regime equals people.” Wounded nationalism produces what years of political opposition cannot build.

And then there is Gaza. Iran is attacked after the world watched for months the Palestinian genocide broadcast live, documented, denied by Western chanceries. For the poor of the earth, for the global South, for anyone who feels on the side of the humiliated, the sequence is readable and brutal: those who defended the Palestinians are now bombed by the same ones who armed those who massacred them. In the global imagination of the damned, Iran has become something that goes far beyond regional politics or Shia theology: it is the promise that one can resist, it is the symbolic revenge of those who never had justice. That solidarity has no confessional or geographical borders.

Finally, there is China. Its strategists are not watching the war: they are conducting the most detailed possible assessment of actual USAmerican capabilities in high-intensity conflict conditions. Every THAAD interceptor fired, every Tomahawk launched, every day of war is data on the logistical and industrial endurance of the adversary they will have to face, one day, in the Pacific. They see stocks running out, production times failing to keep up with consumption, the supply chain under pressure. They are taking notes. And they don’t need to fight to win this war: they just need to wait for USAmerica to run out of ammunition.

This war cannot be won. It can only be widened. And the world knows it.